عبدالکريم سروش در گفت و گو با روز:
مريم کاشاني
m.kashani@roozonline.com
۱۰ بهمن ۱۳۸۴
اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.
آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟
من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.
ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.
به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.
او کارگزار چه کساني است؟
فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.
حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:
بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار
اي آسمان ببار پي آبروي خويش
گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...
نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.
ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟
فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.
فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.
فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.
از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.
فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.
يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.
خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.
اين تفکر به چه مسيري مي رود؟
اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.
شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.
بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.
آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...
بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.
دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.
بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.
لوي اشتراوس؟
بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.
و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟
بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.
و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...
اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.
حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟
اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟
اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟
باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.
پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...
دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.
نيکخواهان دهند پند وليک
نيک بختان بوند پند پذير
پند من گرچه نيک خواه توام
کي کند در تو سنگدل تاثير؟
حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.
بفرماييد
قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.
در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:
خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري
بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نورپايي که چنين با دگران فاصله داري
دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي
رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....
تا آنجا که:
به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد
که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری
ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.
Friday, February 03, 2006
Saturday, September 10, 2005
صفيه ، زن يهودیِ پيغمبر
ترجمه مناظره ميان آيت الله العظمي منتظري و دکترعلي سينا. قسمت سوم.
دکتر علي سينا يک ايرانيار، خردگرا، آزاد انديش و بنيانگذار تارنماي آزادي ايمان است که از بهترين تارنماهاي مرجع اطلاعاتي در مورد اسلام بشمار ميرود، وي مناظره زير را با آيت الله منتظري از مراجع تقليد شيعه و علماي عظام اسلام بصورت کتبي انجام داده است. براي اطلاعات بيشتر در مورد اين مناظره به برگ "مناظره هاي دکتر علي سينا با آيت الله منتظري" مراجعه کنيد.
سومين پرسش
پيامبر به خيبر حمله کرد، صفيه را برده خود کرد، و در همان روزي که شوهرش را، پدرش را و بسياري از اطرافيانش را کشت، به او تجاوز کرد، آيا اين روش برخوردي است که يک پيامبر بايد داشته باشد؟
آيت الله منتظري
در رابطه با ازدواج پيامبر (ص) با صفيه لازم است به نکته هايي توجه شود:
1 - صفيه دختر حيي بن اخطب رئيس قبيله بني نضير بود که پدر او در جنگ خيبر و شوهر او کنانه قبل از پيمان صلح کشته شده بودند، و وضع اسيران در آن روزگار از نظر زندگي بسيار بد و طاقت فرسا بود. از اين رو به سفارش پيامبر بسياري از زنهاي کفار که اسير ميشدند جهت تامين معيشت يا آزاد ميشدند و به ازدواج مردان مسلمان - که معمولا داراي همسر بودند - در مي آمدند، و يا بصورت کنيز تحت کفالت مسلمانان قرار ميگرفتند. تعدد همسر در آن روزگار امري رايج و بهترين وسيله ممکن براي تامين زندگي زنان بي شوهر - چه رسد به زنان اسير - ميبود.
دکتردکتر علي سينا:
آيت آيت الله منتظري گرامي،
اين کاملا درست است که صفيه پدر و همسر خويش و همچنين بسياري از نزديکانش را از دست داده بود، اما شما فراموش کرديد که بگويد او عزيزان خود را به دليل اينکه پيامبر آنها را کشته بود از دست داد، کشتن مردان و دزديدن ثروتها و زنانشان از رسوم غارنشين ها بود. از يک پيامبر خدا انتظار ميرود که رسوم وحشيانه غارنشين ها را تکرار نکند و با اين تکرار آنها را جاودانه نکند، بلکه معيار ها و روش هاي اخلاقي جديدي را بنيان بگذارد.
شما طوري با قضيه روبرو ميشويد که گويا پيامبر با ازدواج کردن با اين زنها در حق آنها لطفي ميکرد و باعث ميشد که از بدبختيهايشان رهايي يابند، اما شما ذکر اين نکته را که او خود باعث بدبختيها و وضعيت اسفبار آنها شده بود فراموش ميکنيد، اين زنها قبل از اينکه محمد به شهرهايشان حمله کند، عزيزانشان را بکشد و آنها را به بردگي بکشاند، اسير و بدبدخت نبودند.
کاري که پيامبر کرد دقيقا همان کاري است که سارقها و راهزن ها در ايام قديم ميکردند. يک شخص بايد کاملا نظام ارزشهاي اخلاقي خود را نابود کرده باشد تا بتواند اندکي نيکي در اين عمل مطلقا وحشيانه و شرم آور پيامبر ببيند. کشتن مردها و تصرف زنهايشان اعمال دد منشانه اي بودند، هيچ نکته مثبتي در اين اعمال شنيع ديده نميشود.
اگر پيامبر ميخواست اين زنان بيچاره را از سختي نجات دهد، چرا با زنان مسن تر ازدواج نکرد؟ چرا زيباترين زن را انتخاب کرد؟ صفيه بخاطر زيبايي اش انتخاب شد، اين هم حديثي در مورد اين مسئله،
جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367
عبدالعزيز نقل ميکند:
انس گفت، "وقتي رسول خدا به خيبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتي هنوز هوا تاريک بود خوانديم"، پيامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت ميکرد و ابو طلحه نيز حرکت ميکرد و من پشت ابو طلحه حرکت ميکردم، پيامبر به سرعت از راه خيبر عبور کرد و زانوي من ران پيامبر را لمس ميکردند، او رانهاي خود را برهنه کرد و من سفيدي رانهاي او را ديدم. وقتي او به شهر وارد شد گفت "الله اکبر"، خيبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزميني نزديک ميشويم، صبح آنان شر ميشود، او اين جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهايشان بيرون آمدند و بعضي از آنها گفتند "محمد (آمده است)"، (برخي از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خيبر را فتح کرديم، اسيران را گرفتيم و غنايم نيز جمع آوري شدند. دحيه آمد و گفت، "اي پيامبر يک دختر برده از ميان بردگان به من بده" پيامبر گفت "برو و هرکدام از دختر هاي برده شده را که ميخواهي بگير"، او صفيه بنت حيي را انتخاب کرد. مردي پيش پيامبر آمد و گفت "اي رسول الله، تو صفيه بنت حيي را به دحيه دادي و او بانوي بزرگ قبايل بني قريظه و بني نضير است، و او برازنده هيچکس غير از تو نيست. پس پيامبر گفت "آن دو نفر را (صفيه و دحيه را) بياوريد"، پس دحيه با صفيه آمدند، پيامبر به دحيه گفت، "يک دختر برده ديگر غير از اين را از ميان اسرا انتخاب کن"، انس ادامه ميدهد، "پيامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد".
ثابت از انس پرسيد "اي ابو حمزه! پيامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهريه)؟"، او گفت، "او خود مهريه خود بود، براي اينکه پيامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد." انس ادامه داد" وقتي در راه بوديم، ام سلمه او را لباس (عروسي) پوشانيد، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پيامبر آوردند.
باتوجه به حديث بالا، در ميابيم که فتح خيبر يک اتفاق کاملا غير منتظره بود. به مردم شهر هيچ هشداري داده نشده بود و آنها آماده مقابل شدن با اين تهاجم نبودند و اين هم کاملا از پيامبر قابل انتظار است که به قربانيان خود اجازه دفاع کردن از خودشان را نيز ندهد. او ناجوانمردانه بدون هيچ هشدار و اعلام جنگي به آنها حمله کرده بود، در حقيقت کلمه "غزوه" هيچ مفهومي به جز "حمله ناگهاني" ندارد. خيبر هيچ معاهده اي را که قبلا با پيامبر بسته باشد زير پا نگذاشته بود، هيچ نشاني از چيزي که بخواهد مسلمانان را تهديد کند وجود نداشت، هرکس را که در مقابلش ايستاد سلاخي کرد و زنهاي زيبا را بعنوان برده هاي جنسي تسخير کرد، اين بود که پيامبر ثروت آنها را ميخواست و او تنها به اين دليل به خيبر حمله کرد.اما پيامبر تنها به اينها هم راضي نشد، او حتي افراد مسن زن و مرد را نيز که نکشته بود و يا بعنوان برده هاي جنسي تسخير نکرده بود مجبور کرد که به کشت بپردازند و 50% محصولاتش را به او خراج دهند. هر کسي با ذره اي انصاف، ميفهمد که اين عدالت نيست، کاري که پيامبر کرد شيطاني و غير مقدس بود.
آيت الله منتظري
2 - پس از اسير شدن صفيه افرادي آماده ازدواج با او شدند، ولي چون او دختر رئيس قبيله بود و پيامبر (ص) بخاطر مراعات و حفظ موقعيت اجتماعي او اجازه ندادند آنان با او ازدواج نمايند، خود صفيه نيز ظاهراً از ازدواج با افراد عادي کراهت داشت لذا پيامبر (ص) به خاطر مراعات موقعيت صفيه حاضر به ازدواج با او شدند. آن حضرت به صفيه پيشنهاد آزاد شدن و برگشتن به طرف خويشان خود و يا ماندن در مدينه و اختيار اسلام و کسب آزادي و ازدواج با پيامبر را دادند، و او را بين اين دو امر مخير نمودند و به او گفتند اگر به آئين يهود بماني من اسلام را به تو تحميل نميکنم و صفيه امر دوم را انتخاب نمود. اهل اطلاع از تاريخ ميدانند که همسري با پيامبر موقعيت بزرگي تلقي ميشد و داراي شرافت بود. در قرآن کريم از همسران آن حضرت به مادران مومنين تعبير شده است (احزاب آيه 6).
دکتر علي سينا:
در مورد صفيه، اين آشکار است که پيامبر او را تنها به دليل اينکه زن زيبايي بود گرفت. محمد اورا از دحيه بعد از اينکه اورا ديد گرفت، اين قضيه هيچ ربطي به موقعيت پدر او نداشت. اگر پيامبر اندک احترامي براي پدرش قائل بود اورا نميکشت. حقيقت همچون خورشيد تجلي يافته است، اما شما مختار هستيد که چشمهايتان را ببنديد و انکار کنيد.
شما گفتيد که پيامبر به صفيه اين انتخاب را داد که به مردمش بپيوندد يا اورا پيروي کند. پيامبر پدر اورا؛ شوهرش را و بسياري از اطرافيانش را کشت. کساني که زنده مانده بودند مجبور بودند روي زمين کار کنند و 50% در آمدشان را بعنوان جزيه به پيامبر بدهند، اما با اينحال پيامبر بعد از مدتي نظر خود را عوض کرد و دستور داد که يهوديان بايد از خيبر اخراج شوند، بنابر اين انتخابي که شما از آن صحبت ميکنيد، چندان انتخاب نيست. انتخاب در واقع بين لذت جنسي بخشيدن به يک مرد پير متعفن که قاتل عزيزان او بود، و يا پيوستن به پير مردان و پير زناني بود که نه بين آنها جنگجويي وجود داشت، نه جواني که بتواند برده جنسي پيروان محمد بشود. در مورد انتخاب اول او ميتوانست حداقل زنده بماند، اما اگر او به بين يهوديان باز ميگشد معلوم نبود حتي بتواند از اين حداقل نيز برخوردار شود، او مجبور ميشد که در زمين ها کار کند و نصف درآمدش را به پيامبر (سلام بر او باد) بدهد، در اين انتخاب، انتخاب چنداني وجود ندارد.
زن پيامبر بودن ممکن است حيثيت و اعتبار داشته باشد، اما من باور دارم اينکه انسان با عزيزانش و کساني که دوستشان دارد زندگي کند، بسيار بهتر است تا با يک قاتل زندگي کند، حتي اگر آن قاتل پيامبر الله باشد.
"کشته شدن کنانه، خود ماجرايي دردناک و روشنگر دارد، کنانه به دست خود پيامبر اسلام کشته شد، ماجراي کشته شدن او را تواريخ معتبر اسلامي اينگونه آورده اند،
سيرت الرسول ابن هشام جلد دوم صفحه 830
"کنان بن الربيع که شوهر صفيه بود اسير کردند و اورا پيش پيغمبر عليه السلام آوردند و گنجهاي قوم بني النضير بدست وي بود که ايشان به وديعت پيش وي نهاده بودند، و سيد، عليه السلام، از وي ميپرسيد تا نشان آن گنجها بدهد و بگويد که کجا مدفونست، و وي انکار مينمود و هرچند که سيد، عليه السلام، با وي مي گفت، او پاسخ ميداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سيد، عليه السلام، با وي ميگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نميکرد، پس يکي هم از يهود خيبر پيش سيد عليه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وي بپرسيد، وي گفت: من نميدانم، ليکن کنانه بن الربيع هروقتي يا هر روزي ميديدم که برفتي و گرد آن خرابه بر آمدي و چيزي از آن جايگاه طلب کردي، اکنون گمان چنان مي برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سيد عليه السلام ديگر بار کنانه بن الربيع پيش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه اين گنجها که تو انکار ميکني پيش تو بيابم، ترا بکشم؟ گفت: بلي. بعد از آن سيد، عليه السلام، بفرمود تا آن خرابه که يهودي نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضي در آن خرابه بيافتند. پس سيد، عليه السلام ديگر بار کنانه بن الربيع پيش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوي تا بقيت اين گنجها کجا پنهان کرده اي؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سيد، عليه السلام، زبير بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب ميکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبير اورا عقوبت ميکرد و هيچ اقراري نميکرد. پس سيد عليه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وي را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وي را در حال گردن بزد.
آري محمد شوهر صفيه را شکنجه ميکرد تا از او حرف بکشد، و سر انجام شخصاً برخواست و گردن اورا زد و کنانه آنقدر امانتدار بود که تا آخرين قطره خود در امانتداري و اطميناني که سايرين به او کرده بودند خيانت نکرد.
توضيح از مترجم"
آيت الله منتظري
اگر پيامبر اسلام - العياذبالله - اهل هوسراني و تشکيل حرمسرا بودند، در سن جواني با يک زن چهل ساله ازدواج نميکرد، با اينکه براي او امکان ازدواج با بهترين دختران اشراف قبائل عرب وجود داشت. و از طرف ديگر افراد هوسران و شهوت پرست معمولا اهل تجملات و شکم پرستي و خوشگذرانيهاي گوناگون ميباشند. در صورتيکه زندگي پيامبر (ص) و همسران او بر حسب نقل تواريخ معتبر در سطح بسيار پائين زمان خود بوده، تا جائيکه همسران او لب به شکايت گشودند و پيامبر را تحت فشار قرار ميدادند، و در اين رابطه آيه 28 و 29 سوره احزاب در راستاي سرزنش آنان نازل شد و آنان را مخير نمود بين اننتخاب همسري پيامبر و زندگي سخت در کنار او و يا جدا شدن از آن حضرت و رفتن به طرف زندگي مرفه دنيا.
دکتر علي سينا:
پيامبر الله مرد هوسراني بود. اما وقعي که جوان بود فقير بود و کسي به او توجهي نميکرد. هيچ دختر جوان شريفي حاضر نميشد با گدايي همچون محمد، که به دنبال شترهاي زن ديگري (خديجه) ميدويد ازدواج کند. پيامبر هيچ شانسي براي ازدواج با زن جوان و زيبايي نداشت. خديجه با ثروت و قدرتش احساني براي پيامبر بود که زندگي اورا کاملا متحول کرد. طبيعت واقعي محمد وقتي آشکار شد که خديجه فوت شد و او با اداره کاروانهاي تجارتي قدرتمند شد. اينجا بود که به گردآوري زن و ثروت پرداخت.
محمد وقتي که به مدينه هجرت کرد مرد مالداري نبود، خديجه بسياري از اموال خود را در مدت سه سال دشواري که مکيان محمد و خانواده اش را به تاوان توهين کردنهاي مداوم به خدايان آنها تحريم کرده بودند از دست داده بود. اولين سال حضور او در مدينه بسيار سخت بود. او مقدار بسيار اندکي پول براي زندگي کردن داشت. تمام تلاشهاي او براي حمله به کاروانها نارس مانده بود. او تنها در نخله موفق شده بود که با نارو زدن به کارواني دستبرد زند و خود را از غنيمتهاي آن ثروتمند کند. بسيار تاخت و تازهاي ديگر اتفاق افتاد تا اينکه او توانست با اينگونه چپاولگري ها و قتل عام يهوديها و تصاحب اموال آنها ثروت کلاني را بياندوزد.
سوره احزاب آيه 27
وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا.
خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست.
اما پيامبر احترام و ارزش بسيار کمي براي زنانش قائل بود و آنچه آنها ميخواستند به انها نميداد. اين بود که شکايت ميکردند و او تهديد کرده بود که آنها را طلاق خواهد داد، و اين هم درست است که يکبار زنان محمد شکايت کردند، چون محمد حاضر نبود به مقدار کافي از ثروتي که از ناباوران دزديده بود به آنها بدهد. و اين در ادامه آيات بالا بود که محمد الله اش را وادار ميکند که بگويد
سوره احزاب آيه28
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا.
اي پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگي دنيا و زينتهاي آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهي نيکو رهايتان کنم.
سوره احزاب آيه 29
وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.
و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سراي آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشي بزرگ خواهد داد.
پيامبر در اينجور کارها استاد بود و ميدانست که چگونه بايد زنهايش را کنترل کند و آنها را مجبور کند که در خدمتش باشند.
سوره احزاب آيه 30
يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا.
اي زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر مي کند و اين بر خدا آسان است.
سوره احزاب آيه 31
وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.
و هر کس از شما که به فرمانبرداري خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاري شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و براي او رزقي کريمانه آماده کرده ايم.
بخش بعدي قتل عام يهوديان
صفحه اصلي مناظره
بخش قبلي جنگهاي پيغمبر
متن اصلي +
ساير بخشهاي اين مناظره:
بخش نخست سن پايين عايشه
بخش دوم جنگهاي پيغمبر
بخش سوم صفيه، زن يهودي پيغمبر
بخش چهارم قتل عام يهوديان
ترجمه آرش بيخدا.
نوشتارهاي بيشتر از همين مترجم...
نوشتارهاي بيشتر در مورد محمد رسول الله..
مطالب مرتبط با اين نوشتار بر روي تارنماي افشا
ازدواج محمد با صفيه زني که شوهرش زير شکنجه جان سپرد
زنان محمد، آيا محمد از روي هوس زن ميگرفت؟
***********************
مأخذ : سايت افشا
دکتر علي سينا يک ايرانيار، خردگرا، آزاد انديش و بنيانگذار تارنماي آزادي ايمان است که از بهترين تارنماهاي مرجع اطلاعاتي در مورد اسلام بشمار ميرود، وي مناظره زير را با آيت الله منتظري از مراجع تقليد شيعه و علماي عظام اسلام بصورت کتبي انجام داده است. براي اطلاعات بيشتر در مورد اين مناظره به برگ "مناظره هاي دکتر علي سينا با آيت الله منتظري" مراجعه کنيد.
سومين پرسش
پيامبر به خيبر حمله کرد، صفيه را برده خود کرد، و در همان روزي که شوهرش را، پدرش را و بسياري از اطرافيانش را کشت، به او تجاوز کرد، آيا اين روش برخوردي است که يک پيامبر بايد داشته باشد؟
آيت الله منتظري
در رابطه با ازدواج پيامبر (ص) با صفيه لازم است به نکته هايي توجه شود:
1 - صفيه دختر حيي بن اخطب رئيس قبيله بني نضير بود که پدر او در جنگ خيبر و شوهر او کنانه قبل از پيمان صلح کشته شده بودند، و وضع اسيران در آن روزگار از نظر زندگي بسيار بد و طاقت فرسا بود. از اين رو به سفارش پيامبر بسياري از زنهاي کفار که اسير ميشدند جهت تامين معيشت يا آزاد ميشدند و به ازدواج مردان مسلمان - که معمولا داراي همسر بودند - در مي آمدند، و يا بصورت کنيز تحت کفالت مسلمانان قرار ميگرفتند. تعدد همسر در آن روزگار امري رايج و بهترين وسيله ممکن براي تامين زندگي زنان بي شوهر - چه رسد به زنان اسير - ميبود.
دکتردکتر علي سينا:
آيت آيت الله منتظري گرامي،
اين کاملا درست است که صفيه پدر و همسر خويش و همچنين بسياري از نزديکانش را از دست داده بود، اما شما فراموش کرديد که بگويد او عزيزان خود را به دليل اينکه پيامبر آنها را کشته بود از دست داد، کشتن مردان و دزديدن ثروتها و زنانشان از رسوم غارنشين ها بود. از يک پيامبر خدا انتظار ميرود که رسوم وحشيانه غارنشين ها را تکرار نکند و با اين تکرار آنها را جاودانه نکند، بلکه معيار ها و روش هاي اخلاقي جديدي را بنيان بگذارد.
شما طوري با قضيه روبرو ميشويد که گويا پيامبر با ازدواج کردن با اين زنها در حق آنها لطفي ميکرد و باعث ميشد که از بدبختيهايشان رهايي يابند، اما شما ذکر اين نکته را که او خود باعث بدبختيها و وضعيت اسفبار آنها شده بود فراموش ميکنيد، اين زنها قبل از اينکه محمد به شهرهايشان حمله کند، عزيزانشان را بکشد و آنها را به بردگي بکشاند، اسير و بدبدخت نبودند.
کاري که پيامبر کرد دقيقا همان کاري است که سارقها و راهزن ها در ايام قديم ميکردند. يک شخص بايد کاملا نظام ارزشهاي اخلاقي خود را نابود کرده باشد تا بتواند اندکي نيکي در اين عمل مطلقا وحشيانه و شرم آور پيامبر ببيند. کشتن مردها و تصرف زنهايشان اعمال دد منشانه اي بودند، هيچ نکته مثبتي در اين اعمال شنيع ديده نميشود.
اگر پيامبر ميخواست اين زنان بيچاره را از سختي نجات دهد، چرا با زنان مسن تر ازدواج نکرد؟ چرا زيباترين زن را انتخاب کرد؟ صفيه بخاطر زيبايي اش انتخاب شد، اين هم حديثي در مورد اين مسئله،
جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367
عبدالعزيز نقل ميکند:
انس گفت، "وقتي رسول خدا به خيبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتي هنوز هوا تاريک بود خوانديم"، پيامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت ميکرد و ابو طلحه نيز حرکت ميکرد و من پشت ابو طلحه حرکت ميکردم، پيامبر به سرعت از راه خيبر عبور کرد و زانوي من ران پيامبر را لمس ميکردند، او رانهاي خود را برهنه کرد و من سفيدي رانهاي او را ديدم. وقتي او به شهر وارد شد گفت "الله اکبر"، خيبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزميني نزديک ميشويم، صبح آنان شر ميشود، او اين جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهايشان بيرون آمدند و بعضي از آنها گفتند "محمد (آمده است)"، (برخي از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خيبر را فتح کرديم، اسيران را گرفتيم و غنايم نيز جمع آوري شدند. دحيه آمد و گفت، "اي پيامبر يک دختر برده از ميان بردگان به من بده" پيامبر گفت "برو و هرکدام از دختر هاي برده شده را که ميخواهي بگير"، او صفيه بنت حيي را انتخاب کرد. مردي پيش پيامبر آمد و گفت "اي رسول الله، تو صفيه بنت حيي را به دحيه دادي و او بانوي بزرگ قبايل بني قريظه و بني نضير است، و او برازنده هيچکس غير از تو نيست. پس پيامبر گفت "آن دو نفر را (صفيه و دحيه را) بياوريد"، پس دحيه با صفيه آمدند، پيامبر به دحيه گفت، "يک دختر برده ديگر غير از اين را از ميان اسرا انتخاب کن"، انس ادامه ميدهد، "پيامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد".
ثابت از انس پرسيد "اي ابو حمزه! پيامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهريه)؟"، او گفت، "او خود مهريه خود بود، براي اينکه پيامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد." انس ادامه داد" وقتي در راه بوديم، ام سلمه او را لباس (عروسي) پوشانيد، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پيامبر آوردند.
باتوجه به حديث بالا، در ميابيم که فتح خيبر يک اتفاق کاملا غير منتظره بود. به مردم شهر هيچ هشداري داده نشده بود و آنها آماده مقابل شدن با اين تهاجم نبودند و اين هم کاملا از پيامبر قابل انتظار است که به قربانيان خود اجازه دفاع کردن از خودشان را نيز ندهد. او ناجوانمردانه بدون هيچ هشدار و اعلام جنگي به آنها حمله کرده بود، در حقيقت کلمه "غزوه" هيچ مفهومي به جز "حمله ناگهاني" ندارد. خيبر هيچ معاهده اي را که قبلا با پيامبر بسته باشد زير پا نگذاشته بود، هيچ نشاني از چيزي که بخواهد مسلمانان را تهديد کند وجود نداشت، هرکس را که در مقابلش ايستاد سلاخي کرد و زنهاي زيبا را بعنوان برده هاي جنسي تسخير کرد، اين بود که پيامبر ثروت آنها را ميخواست و او تنها به اين دليل به خيبر حمله کرد.اما پيامبر تنها به اينها هم راضي نشد، او حتي افراد مسن زن و مرد را نيز که نکشته بود و يا بعنوان برده هاي جنسي تسخير نکرده بود مجبور کرد که به کشت بپردازند و 50% محصولاتش را به او خراج دهند. هر کسي با ذره اي انصاف، ميفهمد که اين عدالت نيست، کاري که پيامبر کرد شيطاني و غير مقدس بود.
آيت الله منتظري
2 - پس از اسير شدن صفيه افرادي آماده ازدواج با او شدند، ولي چون او دختر رئيس قبيله بود و پيامبر (ص) بخاطر مراعات و حفظ موقعيت اجتماعي او اجازه ندادند آنان با او ازدواج نمايند، خود صفيه نيز ظاهراً از ازدواج با افراد عادي کراهت داشت لذا پيامبر (ص) به خاطر مراعات موقعيت صفيه حاضر به ازدواج با او شدند. آن حضرت به صفيه پيشنهاد آزاد شدن و برگشتن به طرف خويشان خود و يا ماندن در مدينه و اختيار اسلام و کسب آزادي و ازدواج با پيامبر را دادند، و او را بين اين دو امر مخير نمودند و به او گفتند اگر به آئين يهود بماني من اسلام را به تو تحميل نميکنم و صفيه امر دوم را انتخاب نمود. اهل اطلاع از تاريخ ميدانند که همسري با پيامبر موقعيت بزرگي تلقي ميشد و داراي شرافت بود. در قرآن کريم از همسران آن حضرت به مادران مومنين تعبير شده است (احزاب آيه 6).
دکتر علي سينا:
در مورد صفيه، اين آشکار است که پيامبر او را تنها به دليل اينکه زن زيبايي بود گرفت. محمد اورا از دحيه بعد از اينکه اورا ديد گرفت، اين قضيه هيچ ربطي به موقعيت پدر او نداشت. اگر پيامبر اندک احترامي براي پدرش قائل بود اورا نميکشت. حقيقت همچون خورشيد تجلي يافته است، اما شما مختار هستيد که چشمهايتان را ببنديد و انکار کنيد.
شما گفتيد که پيامبر به صفيه اين انتخاب را داد که به مردمش بپيوندد يا اورا پيروي کند. پيامبر پدر اورا؛ شوهرش را و بسياري از اطرافيانش را کشت. کساني که زنده مانده بودند مجبور بودند روي زمين کار کنند و 50% در آمدشان را بعنوان جزيه به پيامبر بدهند، اما با اينحال پيامبر بعد از مدتي نظر خود را عوض کرد و دستور داد که يهوديان بايد از خيبر اخراج شوند، بنابر اين انتخابي که شما از آن صحبت ميکنيد، چندان انتخاب نيست. انتخاب در واقع بين لذت جنسي بخشيدن به يک مرد پير متعفن که قاتل عزيزان او بود، و يا پيوستن به پير مردان و پير زناني بود که نه بين آنها جنگجويي وجود داشت، نه جواني که بتواند برده جنسي پيروان محمد بشود. در مورد انتخاب اول او ميتوانست حداقل زنده بماند، اما اگر او به بين يهوديان باز ميگشد معلوم نبود حتي بتواند از اين حداقل نيز برخوردار شود، او مجبور ميشد که در زمين ها کار کند و نصف درآمدش را به پيامبر (سلام بر او باد) بدهد، در اين انتخاب، انتخاب چنداني وجود ندارد.
زن پيامبر بودن ممکن است حيثيت و اعتبار داشته باشد، اما من باور دارم اينکه انسان با عزيزانش و کساني که دوستشان دارد زندگي کند، بسيار بهتر است تا با يک قاتل زندگي کند، حتي اگر آن قاتل پيامبر الله باشد.
"کشته شدن کنانه، خود ماجرايي دردناک و روشنگر دارد، کنانه به دست خود پيامبر اسلام کشته شد، ماجراي کشته شدن او را تواريخ معتبر اسلامي اينگونه آورده اند،
سيرت الرسول ابن هشام جلد دوم صفحه 830
"کنان بن الربيع که شوهر صفيه بود اسير کردند و اورا پيش پيغمبر عليه السلام آوردند و گنجهاي قوم بني النضير بدست وي بود که ايشان به وديعت پيش وي نهاده بودند، و سيد، عليه السلام، از وي ميپرسيد تا نشان آن گنجها بدهد و بگويد که کجا مدفونست، و وي انکار مينمود و هرچند که سيد، عليه السلام، با وي مي گفت، او پاسخ ميداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سيد، عليه السلام، با وي ميگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نميکرد، پس يکي هم از يهود خيبر پيش سيد عليه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وي بپرسيد، وي گفت: من نميدانم، ليکن کنانه بن الربيع هروقتي يا هر روزي ميديدم که برفتي و گرد آن خرابه بر آمدي و چيزي از آن جايگاه طلب کردي، اکنون گمان چنان مي برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سيد عليه السلام ديگر بار کنانه بن الربيع پيش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه اين گنجها که تو انکار ميکني پيش تو بيابم، ترا بکشم؟ گفت: بلي. بعد از آن سيد، عليه السلام، بفرمود تا آن خرابه که يهودي نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضي در آن خرابه بيافتند. پس سيد، عليه السلام ديگر بار کنانه بن الربيع پيش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوي تا بقيت اين گنجها کجا پنهان کرده اي؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سيد، عليه السلام، زبير بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب ميکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبير اورا عقوبت ميکرد و هيچ اقراري نميکرد. پس سيد عليه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وي را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وي را در حال گردن بزد.
آري محمد شوهر صفيه را شکنجه ميکرد تا از او حرف بکشد، و سر انجام شخصاً برخواست و گردن اورا زد و کنانه آنقدر امانتدار بود که تا آخرين قطره خود در امانتداري و اطميناني که سايرين به او کرده بودند خيانت نکرد.
توضيح از مترجم"
آيت الله منتظري
اگر پيامبر اسلام - العياذبالله - اهل هوسراني و تشکيل حرمسرا بودند، در سن جواني با يک زن چهل ساله ازدواج نميکرد، با اينکه براي او امکان ازدواج با بهترين دختران اشراف قبائل عرب وجود داشت. و از طرف ديگر افراد هوسران و شهوت پرست معمولا اهل تجملات و شکم پرستي و خوشگذرانيهاي گوناگون ميباشند. در صورتيکه زندگي پيامبر (ص) و همسران او بر حسب نقل تواريخ معتبر در سطح بسيار پائين زمان خود بوده، تا جائيکه همسران او لب به شکايت گشودند و پيامبر را تحت فشار قرار ميدادند، و در اين رابطه آيه 28 و 29 سوره احزاب در راستاي سرزنش آنان نازل شد و آنان را مخير نمود بين اننتخاب همسري پيامبر و زندگي سخت در کنار او و يا جدا شدن از آن حضرت و رفتن به طرف زندگي مرفه دنيا.
دکتر علي سينا:
پيامبر الله مرد هوسراني بود. اما وقعي که جوان بود فقير بود و کسي به او توجهي نميکرد. هيچ دختر جوان شريفي حاضر نميشد با گدايي همچون محمد، که به دنبال شترهاي زن ديگري (خديجه) ميدويد ازدواج کند. پيامبر هيچ شانسي براي ازدواج با زن جوان و زيبايي نداشت. خديجه با ثروت و قدرتش احساني براي پيامبر بود که زندگي اورا کاملا متحول کرد. طبيعت واقعي محمد وقتي آشکار شد که خديجه فوت شد و او با اداره کاروانهاي تجارتي قدرتمند شد. اينجا بود که به گردآوري زن و ثروت پرداخت.
محمد وقتي که به مدينه هجرت کرد مرد مالداري نبود، خديجه بسياري از اموال خود را در مدت سه سال دشواري که مکيان محمد و خانواده اش را به تاوان توهين کردنهاي مداوم به خدايان آنها تحريم کرده بودند از دست داده بود. اولين سال حضور او در مدينه بسيار سخت بود. او مقدار بسيار اندکي پول براي زندگي کردن داشت. تمام تلاشهاي او براي حمله به کاروانها نارس مانده بود. او تنها در نخله موفق شده بود که با نارو زدن به کارواني دستبرد زند و خود را از غنيمتهاي آن ثروتمند کند. بسيار تاخت و تازهاي ديگر اتفاق افتاد تا اينکه او توانست با اينگونه چپاولگري ها و قتل عام يهوديها و تصاحب اموال آنها ثروت کلاني را بياندوزد.
سوره احزاب آيه 27
وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا.
خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست.
اما پيامبر احترام و ارزش بسيار کمي براي زنانش قائل بود و آنچه آنها ميخواستند به انها نميداد. اين بود که شکايت ميکردند و او تهديد کرده بود که آنها را طلاق خواهد داد، و اين هم درست است که يکبار زنان محمد شکايت کردند، چون محمد حاضر نبود به مقدار کافي از ثروتي که از ناباوران دزديده بود به آنها بدهد. و اين در ادامه آيات بالا بود که محمد الله اش را وادار ميکند که بگويد
سوره احزاب آيه28
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا.
اي پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگي دنيا و زينتهاي آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهي نيکو رهايتان کنم.
سوره احزاب آيه 29
وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.
و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سراي آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشي بزرگ خواهد داد.
پيامبر در اينجور کارها استاد بود و ميدانست که چگونه بايد زنهايش را کنترل کند و آنها را مجبور کند که در خدمتش باشند.
سوره احزاب آيه 30
يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا.
اي زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر مي کند و اين بر خدا آسان است.
سوره احزاب آيه 31
وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.
و هر کس از شما که به فرمانبرداري خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاري شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و براي او رزقي کريمانه آماده کرده ايم.
بخش بعدي قتل عام يهوديان
صفحه اصلي مناظره
بخش قبلي جنگهاي پيغمبر
متن اصلي +
ساير بخشهاي اين مناظره:
بخش نخست سن پايين عايشه
بخش دوم جنگهاي پيغمبر
بخش سوم صفيه، زن يهودي پيغمبر
بخش چهارم قتل عام يهوديان
ترجمه آرش بيخدا.
نوشتارهاي بيشتر از همين مترجم...
نوشتارهاي بيشتر در مورد محمد رسول الله..
مطالب مرتبط با اين نوشتار بر روي تارنماي افشا
ازدواج محمد با صفيه زني که شوهرش زير شکنجه جان سپرد
زنان محمد، آيا محمد از روي هوس زن ميگرفت؟
***********************
مأخذ : سايت افشا
الحاد هم الحاد قديم !!
الحاد هم الحاد قديم !!
سلمان رشدی، برگردان: بامداد زندی
• همسنگی بی خدايی با بی اخلاقی از نظر پيروان تمامی مذاهب حقيقتی بديهی و انكار ناپذير است. می گويند پايه ی اخلاق بر وجود داوری نهايی و مطلق ملكوتی استواراست
• امروزه روز دين به پديده ی عمومی عظيمی تبديل شده است كه برای پيش برد اهداف اش از سازمان های سياسی و تازه ترين فناوری های اطلاعات به كارساز ترين وجه استفاده می كند.
• مذهبيون در تمام اعصار بدون مماشات با طرف مقابل برخورد كرده اند اما خواستار برخورد مماشات آميز از طرف مقابل بوده اند.
سلمان رشدی، برگردان: بامداد زندی
دوشنبه ۹ خرداد ١٣٨۴ – ٣٠ مه ٢٠٠۵
منبع ترجمه: وبگاه تورنتو استار، ٢٣ مه ٢٠٠۵
"باورنداشتن به خدا را نبايد دست آويزی كرد برای ضديت سرسختانه با دين يا هوادارای ساده انديشانه ازدانش"
اين سخنان "ديلان اوانز "استاد روبات شناسی دانشگاه وست انگلند در بريستول است.
"اوانز"در مقاله ای كه برای نشريه ی گاردين لندن نوشته است بينش الحادی قديمی و به سبك "سده ی نوزدهم" انديشمندان سرشناسی چون "ريچارد داوكينز" و "جاناتان ميلر" را به باد ريش خند گرفته است و از الحادی نوين و تازه سخن به ميان آورده است كه "به دين ارج می گذارد، به دانش همچون ابزاری برای دست يافتن به هدف می نگرد و معنای زندگی را در هنر می جويد"
جان كلام اش اين است كه به دين نيز به چشم " گونه ای هنر" بايد نگريست و آدم بايد "كودك باشد كه آن را با واقعيت اشتباه بگيرد و واقعيت نداشتن اش را دستاويز مخالفت قرار دهد". ديدگاه" اوانز" با ديدگاه "مايكل ريوز" آمريكايی (فيلسوف علم) مو نمی زند كه در كتاب تازه اش،" نبرد تكامل- آفرينش" بخش بزرگی از گناه اوج گيری آفرينش گرايی در آمريكا (و همچنين تقلای فزاينده ی راستگرايان مذهبی برای حذف نظريه ی تكامل از برنامه های درسی و نشاندن نگرش جزمی " طراحی هوش مندانه" به جای آن) را به گردن دانشمندان می اندازد، دانشمندانی كه كوشيده اند با دين به رقابت برخيزند يا حتی دين را از ميدان به دركنند. اين دانشمند خودش از جرگه ی هواداران پر و پا قرص نظريه ی تكامل است و هيچگاه غول های مدرنی مانند "داوكينز" و ادوارد ويلسون" را به باد انتقاد نگرفته است."
برديدگاه " الحاد ملايم" اوانز كه در پی برقرار سازی آتش بس ميان نگرش های دينی و غيردينی جهان است به آسانی می توان خط بطلان كشيد.
چنين آتش بسی تنها در صورتی می تواند كارساز باشد كه دوسويه باشد. يعنی مذهبی ها ی جهان هم احترام ديدگاه های الحادی را نگه می داشتند، مبانی اخلاقی شان را می پذيرفتند، به كشف ها و دست آورد های دانش نوين احترام می گذاشتند و می پذيرفتند كه هنر به بهترين وجه نمايان گر معانی متكثر حيات است و دست كم از متون به اصطلاح " وحی شده " چيزی كم ندارد.
اما از چنين ساز و كار دو سويه ای خبری نيست و كوچك ترين بختی هم برای پاگرفتن آن وجود ندارد.
همسنگی بی خدايی با بی اخلاقی از نظر پيروان تمامی مذاهب حقيقتی بديهی و انكار ناپذير است. می گويند پايه ی اخلاق بر وجود داوری نهايی و مطلق ملكوتی استواراست و بدون آن سكولاريسم، انسان گرايي، نسبيت باوري، لذت گرايي، آزادمنشی و ديگر گمراهی ها و بی بند و باری ها سرانجام بی باوران را از راه اخلاق به درمی كند.
ولی ما كه تن به تباهی فوق داد ه ايم اما خودمان را اخلاق مند هم می دانيم نمی توانيم همسنگی بی خدايی و بی اخلاقی را هضم كنيم.
اعتماد به دين های سازمان يافته را نيز كه در نگرش آزادگذاری امثال اوانز/ريوز موج می زند نمی توانيم هضم كنيم. آموزش و پرورش در سراسر جهان مورد هجوم مذهبيون قرارگرفته است و به شدت به خطر افتاده است.
در سال های اخير ملی گرايان هندو در هندوستان برای محق جلوه دادن نگرش های ضد مسلمانی خود به بازنويسی كتاب های تاريخ دست گشوده بودند و تنها پيروزی ائتلاف سكولارها به رهبری حزب كنگره بود كه آنان را پس راند.
در اين ميان مسلمانان نيز در سراسر جهان از ناسازگاری نظريه ی تكامل با اسلام سخن سرداده اند.
در آمريكا نيز كشاكش بر سر آموزش نظريه ی طراحی هوش مندانه در مدرسه ها به اوج خود رسيده است و اتحاديه ی آزادی های مدنی آمريكا در پی آن است كه هواداران نظريه ی طراحی هوش مندانه را در پنسيلوانيا به دادگاه بكشاند.
بعيد می نمايد كه اگر هم دانش مندان بزرگ جهان خوش رفتاری هايی از آن دست را كه باب دل "ريوز"است در پيش گيرند اين نيرو ها پس بنشينند. نظريه ی طراحی هوش مندانه چنان واپس گرايانه است كه می خواهد نظريه ی كهنه ای را به كرسی بنشاند دال بر اين كه زيبايی ها ی آفرينش را آفرينش گری بايد. اين نظريه چنان ريشه در شبه علم دارد، چنان آكنده از منطق های نادرست است و چنان به آسانی می توان به مبانی آن حمله كردكه به گستاخی چندانی نياز نيست.
برای مثال طبق اين نظريه پيچيدگی و كمال شگفت آور ساختارهای ياخته اي/مولكولی را نمی توان با نظريه ی تكامل تدريجی توضيح داد.
اما اجزای پر شمار سامانه های زيستی پيچيده و درهم تنيده ی باهم تكامل می يابند، به تدريج گسترش می يابند و همساز می شوند و همان گونه كه داوكينز در يكی از نوشته های اش (ساعت ساز نابينا: چرا شواهد تكاملی نمايانگر بدون طرح بودن گيتی است) گفته است در همه ی مراحل اين فرآيند نيز انتخاب طبيعی نقش فعالی دارد.
اما اگر به سراغ استدلال های علمی هم نرويم اين پرسش پيش می آيد كه چرا سراغ داستان سرايی های ديگری نرويم؟ برای مثال نظريه طراحی ناهوش مندانه چه طوراست؟
به راستی غده ی پروستات يا كانال زايمان چه چيز هوش مندانه ای دارند؟
تازه می توان با استدلال اخلاقی هم به جنگ طراح هوش مند رفت كه بلاهايی چون سرطان و ايدز را به جان آفريده های اش انداخته است. آيا طراح هوش مند نيز ستم گری بی اخلاق است؟ دين را آن گونه كه اوانز سرخوشانه پيشنهاد می كند به چشم "گونه ای هنر" نگريستن نيز هنگامی شدنی است كه دين مرده باشد يا مانند كليسای انگلستان به يك مشت آيين های نزاكت آميز تبديل شده باشد.
مذهب يونان باستان به صورت افسانه و اسطوره به حيات خود ادامه داده است و ازمذهب باستانی اسكانديناوی تنها افسانه های اسكانديناوی برای مان مانده است كه اكنون به چشم ادبيات به آن ها می نگريم و می خوانيم شان.
انجيل هم سرشار از ادبيات است اما مسيحيانی كه به چشم واقعيت به داستان های انجيل می نگرند چنان قوت گرفته اند كه بعيد است از توسل اوانز به استدلال كودك و كتاب داستان چندان خوش شان بيايد.
در ضمن مذهبيون از حمله كردن به هنرمندان خودشان نيز دست برنداشته اند. نقاشان هندو مورد هجوم دار و دسته های هندو قرار می گيرند. نمايش نامه نويسان سيك از خشونت سيك ها در امان نيستند و فيلم سازان و داستان نويسان مسلمان از سوی بنيادگران اسلامی تهديد می شوند، بنياد گرايانی كه بويی از خوشاوندی و ناخويشاوندی نبرده اند.
اگر دين امری خصوصی بود آسان تر می شد به حق آسايش و معاش پيروان اش احترام گذاشت. اما امروزه روز دين به پديده ی عمومی عظيمی تبديل شده است كه برای پيش برد اهداف اش از سازمان های سياسی و تازه ترين فناوری های اطلاعات به كارساز ترين وجه استفاده می كند. مذهبيون در تمام اعصار بدون مماشات با طرف مقابل برخورد كرده اند اما خواستار برخورد مماشات آميز از طرف مقابل بوده اند.
"اوانز"و" ريوز" خودشان هم به خوبی می دانند كه برخورد الحادگرايانی چون "داوكينز"، "ميلر" و "ويلسون" با چنين مذهبيونی نه از سر نادانی بوده است نه شايسته ی سرزنش. رفتارشان هم ضروری بود هم حياتي.
*************************
از سايت آژانس خبري كوروش
سلمان رشدی، برگردان: بامداد زندی
• همسنگی بی خدايی با بی اخلاقی از نظر پيروان تمامی مذاهب حقيقتی بديهی و انكار ناپذير است. می گويند پايه ی اخلاق بر وجود داوری نهايی و مطلق ملكوتی استواراست
• امروزه روز دين به پديده ی عمومی عظيمی تبديل شده است كه برای پيش برد اهداف اش از سازمان های سياسی و تازه ترين فناوری های اطلاعات به كارساز ترين وجه استفاده می كند.
• مذهبيون در تمام اعصار بدون مماشات با طرف مقابل برخورد كرده اند اما خواستار برخورد مماشات آميز از طرف مقابل بوده اند.
سلمان رشدی، برگردان: بامداد زندی
دوشنبه ۹ خرداد ١٣٨۴ – ٣٠ مه ٢٠٠۵
منبع ترجمه: وبگاه تورنتو استار، ٢٣ مه ٢٠٠۵
"باورنداشتن به خدا را نبايد دست آويزی كرد برای ضديت سرسختانه با دين يا هوادارای ساده انديشانه ازدانش"
اين سخنان "ديلان اوانز "استاد روبات شناسی دانشگاه وست انگلند در بريستول است.
"اوانز"در مقاله ای كه برای نشريه ی گاردين لندن نوشته است بينش الحادی قديمی و به سبك "سده ی نوزدهم" انديشمندان سرشناسی چون "ريچارد داوكينز" و "جاناتان ميلر" را به باد ريش خند گرفته است و از الحادی نوين و تازه سخن به ميان آورده است كه "به دين ارج می گذارد، به دانش همچون ابزاری برای دست يافتن به هدف می نگرد و معنای زندگی را در هنر می جويد"
جان كلام اش اين است كه به دين نيز به چشم " گونه ای هنر" بايد نگريست و آدم بايد "كودك باشد كه آن را با واقعيت اشتباه بگيرد و واقعيت نداشتن اش را دستاويز مخالفت قرار دهد". ديدگاه" اوانز" با ديدگاه "مايكل ريوز" آمريكايی (فيلسوف علم) مو نمی زند كه در كتاب تازه اش،" نبرد تكامل- آفرينش" بخش بزرگی از گناه اوج گيری آفرينش گرايی در آمريكا (و همچنين تقلای فزاينده ی راستگرايان مذهبی برای حذف نظريه ی تكامل از برنامه های درسی و نشاندن نگرش جزمی " طراحی هوش مندانه" به جای آن) را به گردن دانشمندان می اندازد، دانشمندانی كه كوشيده اند با دين به رقابت برخيزند يا حتی دين را از ميدان به دركنند. اين دانشمند خودش از جرگه ی هواداران پر و پا قرص نظريه ی تكامل است و هيچگاه غول های مدرنی مانند "داوكينز" و ادوارد ويلسون" را به باد انتقاد نگرفته است."
برديدگاه " الحاد ملايم" اوانز كه در پی برقرار سازی آتش بس ميان نگرش های دينی و غيردينی جهان است به آسانی می توان خط بطلان كشيد.
چنين آتش بسی تنها در صورتی می تواند كارساز باشد كه دوسويه باشد. يعنی مذهبی ها ی جهان هم احترام ديدگاه های الحادی را نگه می داشتند، مبانی اخلاقی شان را می پذيرفتند، به كشف ها و دست آورد های دانش نوين احترام می گذاشتند و می پذيرفتند كه هنر به بهترين وجه نمايان گر معانی متكثر حيات است و دست كم از متون به اصطلاح " وحی شده " چيزی كم ندارد.
اما از چنين ساز و كار دو سويه ای خبری نيست و كوچك ترين بختی هم برای پاگرفتن آن وجود ندارد.
همسنگی بی خدايی با بی اخلاقی از نظر پيروان تمامی مذاهب حقيقتی بديهی و انكار ناپذير است. می گويند پايه ی اخلاق بر وجود داوری نهايی و مطلق ملكوتی استواراست و بدون آن سكولاريسم، انسان گرايي، نسبيت باوري، لذت گرايي، آزادمنشی و ديگر گمراهی ها و بی بند و باری ها سرانجام بی باوران را از راه اخلاق به درمی كند.
ولی ما كه تن به تباهی فوق داد ه ايم اما خودمان را اخلاق مند هم می دانيم نمی توانيم همسنگی بی خدايی و بی اخلاقی را هضم كنيم.
اعتماد به دين های سازمان يافته را نيز كه در نگرش آزادگذاری امثال اوانز/ريوز موج می زند نمی توانيم هضم كنيم. آموزش و پرورش در سراسر جهان مورد هجوم مذهبيون قرارگرفته است و به شدت به خطر افتاده است.
در سال های اخير ملی گرايان هندو در هندوستان برای محق جلوه دادن نگرش های ضد مسلمانی خود به بازنويسی كتاب های تاريخ دست گشوده بودند و تنها پيروزی ائتلاف سكولارها به رهبری حزب كنگره بود كه آنان را پس راند.
در اين ميان مسلمانان نيز در سراسر جهان از ناسازگاری نظريه ی تكامل با اسلام سخن سرداده اند.
در آمريكا نيز كشاكش بر سر آموزش نظريه ی طراحی هوش مندانه در مدرسه ها به اوج خود رسيده است و اتحاديه ی آزادی های مدنی آمريكا در پی آن است كه هواداران نظريه ی طراحی هوش مندانه را در پنسيلوانيا به دادگاه بكشاند.
بعيد می نمايد كه اگر هم دانش مندان بزرگ جهان خوش رفتاری هايی از آن دست را كه باب دل "ريوز"است در پيش گيرند اين نيرو ها پس بنشينند. نظريه ی طراحی هوش مندانه چنان واپس گرايانه است كه می خواهد نظريه ی كهنه ای را به كرسی بنشاند دال بر اين كه زيبايی ها ی آفرينش را آفرينش گری بايد. اين نظريه چنان ريشه در شبه علم دارد، چنان آكنده از منطق های نادرست است و چنان به آسانی می توان به مبانی آن حمله كردكه به گستاخی چندانی نياز نيست.
برای مثال طبق اين نظريه پيچيدگی و كمال شگفت آور ساختارهای ياخته اي/مولكولی را نمی توان با نظريه ی تكامل تدريجی توضيح داد.
اما اجزای پر شمار سامانه های زيستی پيچيده و درهم تنيده ی باهم تكامل می يابند، به تدريج گسترش می يابند و همساز می شوند و همان گونه كه داوكينز در يكی از نوشته های اش (ساعت ساز نابينا: چرا شواهد تكاملی نمايانگر بدون طرح بودن گيتی است) گفته است در همه ی مراحل اين فرآيند نيز انتخاب طبيعی نقش فعالی دارد.
اما اگر به سراغ استدلال های علمی هم نرويم اين پرسش پيش می آيد كه چرا سراغ داستان سرايی های ديگری نرويم؟ برای مثال نظريه طراحی ناهوش مندانه چه طوراست؟
به راستی غده ی پروستات يا كانال زايمان چه چيز هوش مندانه ای دارند؟
تازه می توان با استدلال اخلاقی هم به جنگ طراح هوش مند رفت كه بلاهايی چون سرطان و ايدز را به جان آفريده های اش انداخته است. آيا طراح هوش مند نيز ستم گری بی اخلاق است؟ دين را آن گونه كه اوانز سرخوشانه پيشنهاد می كند به چشم "گونه ای هنر" نگريستن نيز هنگامی شدنی است كه دين مرده باشد يا مانند كليسای انگلستان به يك مشت آيين های نزاكت آميز تبديل شده باشد.
مذهب يونان باستان به صورت افسانه و اسطوره به حيات خود ادامه داده است و ازمذهب باستانی اسكانديناوی تنها افسانه های اسكانديناوی برای مان مانده است كه اكنون به چشم ادبيات به آن ها می نگريم و می خوانيم شان.
انجيل هم سرشار از ادبيات است اما مسيحيانی كه به چشم واقعيت به داستان های انجيل می نگرند چنان قوت گرفته اند كه بعيد است از توسل اوانز به استدلال كودك و كتاب داستان چندان خوش شان بيايد.
در ضمن مذهبيون از حمله كردن به هنرمندان خودشان نيز دست برنداشته اند. نقاشان هندو مورد هجوم دار و دسته های هندو قرار می گيرند. نمايش نامه نويسان سيك از خشونت سيك ها در امان نيستند و فيلم سازان و داستان نويسان مسلمان از سوی بنيادگران اسلامی تهديد می شوند، بنياد گرايانی كه بويی از خوشاوندی و ناخويشاوندی نبرده اند.
اگر دين امری خصوصی بود آسان تر می شد به حق آسايش و معاش پيروان اش احترام گذاشت. اما امروزه روز دين به پديده ی عمومی عظيمی تبديل شده است كه برای پيش برد اهداف اش از سازمان های سياسی و تازه ترين فناوری های اطلاعات به كارساز ترين وجه استفاده می كند. مذهبيون در تمام اعصار بدون مماشات با طرف مقابل برخورد كرده اند اما خواستار برخورد مماشات آميز از طرف مقابل بوده اند.
"اوانز"و" ريوز" خودشان هم به خوبی می دانند كه برخورد الحادگرايانی چون "داوكينز"، "ميلر" و "ويلسون" با چنين مذهبيونی نه از سر نادانی بوده است نه شايسته ی سرزنش. رفتارشان هم ضروری بود هم حياتي.
*************************
از سايت آژانس خبري كوروش
خرافات قرآني. ( بررسي 9 مورد از خرافات قرآن )
هروقت با مسلمانان روبرو ميشوم و به آنها ميگويم که من يک مرتد هستم و دين غير مقدس اسلام را ترک گفته و به بيخدايي و خردگرايي گرويده ام بسيار متحير و شگفت زده ميشوند، اول از اينکه چطور من جرات ميکنم چنين حرفي را در مقابل آنها بزنم و دوم از اينکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زيرا در مغز کم کار اين افراد جزم انديش تغيير انديشه و ارتقاي آن ضعف است، در حالي که دقيقاً قوت و کمال انساني در تغيير انديشه است و هر کسي همانقدر انسان است که ميتواند بيانديشد و از تغيير انديشه و آزاد انديشي در هراس و وحشت نباشد.
معمولا بعد از يک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل "سوره اخلاص را بخوان!" و "وقتي مرده را در خاک ميگذارند چند رکعت نماز برايش ميخوانند؟" و... بالاخره قبول ميکنند که من مسلمان بوده ام و بسيار ناراحت و غمگين ميشوند، اما به محض اينکه ميگويم من شيعه زاده شده بودم، لبخندي بر روي لبهايشان شکل ميگيرد و ميگويند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودي و مشرک بودي، حال از شرک به کفر رسيده اي، باز هم پيشرفت خوبي داشته اي، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را ميگويي و مسلمان ميشوي برادر! و بعد هم من لبخندي به آنها ميزنم و ميگويم شما مرا شاد کرديد، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف داريد؛ زيرا من واقعاً از اينکه روزگاري به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبي ندارم، هرچند مسلماني من ضربه اي به کسي جز خودم نزد، اما از اينکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بيرون نکشيدم افسوس ميخورم.
آري، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامي را نيز تشکيل ميدهند معمولا بعد از اين بسيار دوستانه و محبت آميز ميشود. ميگويند خوب کاري کردي که از اين همه خرافات و کج انديشي خود را رهايي بخشيدي، تشيع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندي ميتواند قبول کند که امام زماني در اين همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب ديگر. و اساساً مذهبي است مبتني بر خرافات و جهالت. در اسلام راستين صيقه و تقيه و عزاداري و خود آزاري و قبر پرستي و غيره وجود ندارد، حتي ميگويند ماهم اگر شيعه زاده ميشديم قطعاً آنرا رها ميکرديم.
هدف من از نوشتن اين نوشتار اين نيست که از تشيع دفاع کنم يا از تسنن دفاع کنم، هدف من اين است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشيع وجود ندارند، بلکه خرافاتي بسيار مضحک تر از آنجه شيعيان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندي را به انکار حقيقي بودن مطالب اين کتاب باز ميدارد.
شايد من به عنوان يک بيخدا و خردگرا چندان از نظر اسلاميون شايستگي قضاوت پيرامون مذاهب تشيع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلي به نظر شخصي من، اسلام راستين را اهل تسنن درک کرده اند و تشيع تنها يکي از فرقه هايي است که توسط ايرانيان براي مبارزه با اسلام راستين تقويت شد و توسعه داده شد. من نيز همچون اهل تسنن معتقدم تشيع ارتباط چنداني با اسلام ندارد و مفاهيم آن در تضاد با مفاهيم اسلامي هستند. اما اين اسلام راستين نيز که هر فرقه از مسلمانان فکر ميکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نيز هرگز آتش دهان سوزي نيست، چيزي نيست جز مشتي خرافه و مزخرفات بي ارزش که هيچ سودي در آن ديده نميشود. اما بحث در اين مورد را به نوشتارهاي ديگر که به بررسي اصل امامت ميپردازند وا ميگذاريم.
اما قبل از اينکه به شمارش تعدادي از خرافه هاي قرآن بپردازيم بايد به تعريف خرافه بپردازيم، خرافات در اصل عقايد بي بنيان و باطل و بي اساس و موهوم و افسانه وار خوش آيندي هستند که ملتها يا افراد براي رسيدن به اهداف خاص آنها را ميپرورانند و گسترش ميدهند. خرافات با واقعيت و حقايق طبيعي در تضاد هستند.
نوشتن اين نوشتار بسيار براي من دشوار بود، زيرا قرآن سرتاسر کتابي است خرافي، از ابتدا با داستان خرافي آدم و هوا آغاز ميشود و داستانهاي اسطوره اي و افسانه اي سامي همچون داستان نوح، يونس، خضر، موسي و عيسي را با ادبياتي ضعيف شرح ميدهد و به پايان ميرسد و در اين ميان هيچ اثري از واقعيت ها و حقايق نيست، بلکه تماماً اسطوره هاي ملي يهوديان است که رنگ و لعاب واقعيت به آنها زده شده است و به مشتريان اباطيل ديني فروخته شده است. و در مورد اين شخصيت ها نوشتارها و گفتارهاي بسياري روي همين تارنما وجود دارد که خرافي بودن آنها را نشان ميدهد مثلا به نوشتاري با فرنام طوفان نوح، بيشتر شوخي تا جدي! مراجعه کنيد.
عقايد ديني يک ديندار براي يک ديندار ديگر تنها مشتي اباطيل و خرافات به شمار ميروند و معمولا خرافاتي که بطور مشترک توسط همه دين داران خرافه حساب ميشوند نيز خود روزگاري عقايد و باورهاي ديني عده اي باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبيعتاً در بين انسانهاي دانش نا آموخته بسيار رواج و مقبوليت بيشتري دارد تا ميان انسانهاي دانش دوست و دانش پژوه، همچنين در جوامع روستايي و فقير و يکنواخت همواره خريداران بيشتري براي خرافات ديني يافت ميشود تا در جوامع شهري و مرفه و کثرت گرا.
همچنين لازم به توضيح است که خرافات اسلامي خود برپايه خرافه اي بزرگ، و شايد بزرگترين خرافه تاريخ، يعني خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نيز در تعريف خود قدير (تواناي مطلق) است يعني همه کاري از او بر مي آيد. لذا براي مسلمانان، همچون براي کودکان هيچ چيزي غير ممکن به نظر نميرسد، يعني در حالي که يک انسان خردگرا نميتواند باور کند که عيسي کبوتري را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد يا ابراهيم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آيد (اين افسانه سامي در تورات به دانيال، اما در قرآن به ابراهيم نسبت داده شده است)، يک مسلمان وقتي با اينگونه مفاهيم افسانه اي روبرو ميشود چندان برايش باور کردن اين چيزها دشوار نيست، لذا ميتوان گفت خداباور دين خوي بالقوه يک انسان خرافاتي است، و در مقابل انسان خردگرا هيچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافي بودن آن نميپذيرد. در نتيجه اين خرافات را نميتوان به خداپرست مسلمان ياد آور شد و از او خواست که بر خرافي بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها ميتوان با يادآوري اين مطالب او را از اينکه چرا يک خردگرا نميتواند به قرآن و در نتيجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، يا اينکه حد اقل روح حقيقت جويي و شک ورزي علمي و خردگرايي را در او بيدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دينفروش به او تزريق ميکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکي از قوه عقلانيت خود سود ببرد.
بعد از اين مقدمه کوتاه بايد گفت که به ديده خردگرايانه بيشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از ميان اين همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقي خرافات است را به اختصار بررسي ميکنيم تا در هنگام رويا رويي با اهل تسنن به آنها يادآوري کنيم که جدا از کتابهاي مذهبي و احاديث آنها که دست کمي از بحار الانوار و حليه المتقين و غيره ندارند خود قرآن نيز پر از موهومات و خرافات است.
1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد
سوره نمل آيات 18 تا 23
وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.
سپاهيان سليمان از جن و آدمي و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مي رفتند؛ تا به وادي مورچگان رسيدند مورچه اي گفت : اي مورچگان ، به لانه هاي خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بي خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : اي پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزاني داشته اي به جاي آورم و کارهاي شايسته اي کنم که تو خشنود شوي ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛ در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمي بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهي عذابش مي کنم يا سرش را مي برم ، مگر آنکه براي من دليلي روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزي دست يافته ام که تو دست نيافته بودي و از سبا برايت خبري درست آورده ام؛ زني را يافته ام که بر آنها پادشاهي مي کند از هر نعمتي برخوردار است و، تختي بزرگ دارد.
اين آيات مرا ياد کارتون معروف سيندرلا مي اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با يکديگر حرف ميزنند و به خانم سيندرلا کمک ميکنند و برايش لباس ميدوزند و اورا ياري ميکنند. البته حتي در اين داستان زيبا نيز موشها نميتوانند با سيندرلا صحبت کنند بلکه با ايما و اشاره منظور خودشان را به سيندرلا ميفهمانند، در اين داستان قرآني نيز که مثل ساير داستانهاي سامي در آن توحش و بربريت موج ميزند و پيامبر خدا به دليل غيبت هد هد ميخواهد سر او را ببرد، حيوانات بايکديگر حرف ميزنند، و البته سليمان نيز زبان آنها را درک ميکرده است.
من حتي وقتي کودک بودم نيز ماجراي سيندرلا را که در کارتوني به تصوير کشيده شده بود باور نميکردم و به خوبي ميدانستم که حيوانات حرف نميزنند و آنقدر از هوشياري برخوردار نيستند که بتوانند اينگونه با يکديگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاري برقرار کنند، اما ممکن است ساير کودکان واقعا اين ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلماناني که اين ماجراهاي قرآن را باور ميکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر ميکنند، براي همين است که حزب اللهي ها معتقدند مردم صغير هستند، و فلسفه ولايت فقيه بر صغارت (کودکي) و نفهم بودن مردمي بنا نهاده شده است که اين نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مينامند، و البته چندان ناشايست نيست که قبول کنيم، اين مردم صغير واقعا نياز به ولي و سرپرست دارند، همچنان که کودکي که ماجراي سيندرلا را باور ميکند نيازمند به ولي است، چون ميزان شعورش به قدري نيست که براي خود تصميم بگيرد پس زنده باد ولايت فقيه براي انسانهاي کم هوش صغير.
گويا سليمان از طرف الله تنها به منطق الطير "زبان مرغان" آگاهي يافته بود، و سليمان از درک گفتمانهاي ساير جانوران عاجز بوده است، به همين دليل بسياري از مفسرين دانشمند اسلامي از جمله علامه طباطباعي اين دانشمند و فيلسوف بزرگ براي رفع اين تناقض که چرا سليمان که تنها زبان ماکيان ميدانسته است، زبانه مورچه را نيز فهميده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سليمان با وي صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه هاي بالدار نيز جزو پرندگان به حساب مي آيند پس حضرت سليمان زبان آنها را نيز درک ميکرده است، حضرت علامه بعداً در الميزان اشاره ميکنند که گويا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پيشرفته نيست که بتوانند با يکديگر صحبت بکنند و يا اينقدر پيچيده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سليمان اين قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هيچ کدام از اينها را از خود نساخته است بلکه از ديگر بزرگان (!) ديني نقل قول ميکنند. ماجراي صحبت کردن هد هد و خبرچيني او نيز همانند خبرچيني شيلا، کلاغ سندباد است در کارتون زيباي سندباد و علي بابا.
اينکه حيوانات و پرندگان روزگاري باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامي اين توجيهات مسخره براي پوشاندن اين خرافات قرآن و مخالفت با اين واقعيت که شانه به سر و مورچه و اين جانوران نميوانند با يکديگر اينگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نيستند که اسم کسي را بدانند و خبر چيني کنند، آنچنان که هد هد براي سليمان کرده است، به راستي اينگونه توجيه کردن ها و ياوه گويي ها علامه را در حد يک کمدين و طنز پرداز بي استعداد پايين مي آورد. معلوم نيست چرا پوپک (هدهد) با اين همه شعور، ذکاوت و فرزانگي هنوز در جنگل زندگي ميکند و هنوز تاريخدان و فيلسوفي از جامعه مرغان در نيامده است.
اما از همه اينها گذشته خوي وحشي گري و خشونت اسلامي حتي در اين داستان نيز ديده ميشود، سليمان ميخواهد سر هد هد بيچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سليمان به هد هد ميگويد برو و به آن زن بگو که اسلام بياورد، و الا اورا نابود خواهيم کرد. و گويا چنان نيز ميکند، اينهم البته از عدالت و آزادمنشي و عمق جوانمردي پيغمبران اين مشعلهاي آسماني است که زمين را به آتش کشيدند، يا حرف مرا قبول کن، يا تو را خواهم کشت.
2- وجود موجودات پنهاني به نام جن
سوره حجر آيه 27
وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.
و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بي دود آفريده بوديم.
جن يکي از خرافات شاخص قرآن است، حتي در قرآن سوره اي به نام جن نيز وجود دارد، مردمان باستاني چون علت بسياري از چيزها را نميدانستند، همواره خود را محصور بين موجودات ناپيدا و گم ميديدند و گمان ميکردند اتفاقهائي که مي افتد معلول فعاليتهاي اين موجودات نامرئي است. جن از موجودات خرافي محلي جامعه محمد بوده است. واژه جن به معني مخفي است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نيز در عربي به همين معني دلالت دارند، مثلا جنان و جنين هردو در بدن پنهان هستند.
دکتر شجاء الدين شفا، در مورد جن در کتاب تولدي ديگر مينويسند.
"قرآن از موجودات ناپيداي ديگري به نام جن نيز سخن ميگويد که شبيه آدميان آفريده شده اند، ولي بخلاف خود آنها که آدمها را ميبينند، آدمها به ديدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نيستند. در قرآن اهميت خاصي به "اجنه: داده شده، بطوريکه 48 آيه به آنان اختصاص يافته است، ولي در دو کتاب توحيدي ديگر، تورات و انجيل سخني از جن به ميان نيامده است.
اعتقاد به جن، اعتقادي است که از اسطوره هاي بابلي به معتقدات اعراب عصر جاهليت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامي راه يافته است. در اساطير بابلي اوتوکوها (اجنه) موجوداتي ناپيدا بودند که از آتش آفريده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسيم ميشدند که هردوي آنها ارتباط تنگاتنگي با آدميان داشتند. اجنه خوب اختصاصا "شدو" ناميده ميشدند حامي و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگي و در عين حال خطرات ناشناخته ديگري بودند که آدميان بر آنها آگاه نبودند ولي جنيان از اين خطرات خبر داشتند. اين اجنته در سفر و در حضر و حتي در کوچه و بازار آدميان را بي آنکه ديده شوند، همراهي ميکردند و در هنگام جنگ آنها را از تير دشمن محفوظ ميداشتند. در مقابل، اجنه بدکه "اديمو" خوانده مي شدند پيوسته در پي آزار آدميان بودند و براي آنها انواع بيماري هاي گوناگون همراه مي آوردند يا آنها به جنايت تشويق ميکردند و گله هايشان را از ميان ميبردند و خانواده ها را به جدائي ميکشاندند. اين گروه از اجنه شرور بر خلاف ساير جنيان ازدواج نميکردند و فرزنداني به بار نمي آوردند. انواع هفتگانه اي از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ويرانه ها يا در زير زمين ميزيستند و آدميان ميتوانستند آنها را از پاهاي سم دارشان بشناسند و براي دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گيرند. در عوض جنهاي خوب نه تنها ميان خودشان ازدواج ميکردند، بلکه ميتوانستند با آدميان نيز در آميزند.
در قرآن اين عقيده بابلي و عربي دوران جاهليت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه هاي اساطيري يوناني، ژرمنيو اسلاو و فينيقي و آشوري نيز ميتوان يافت، به صورت يک واقعيت آسماني ارائه شده است: "اجنه را پيش از آدميان آفريديم تا مارا پرستش کنند (ذاريات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کرديم (الرحمن، 15- حجر 27)، کساني بين اجنه و خداوند نسبت خويشاوندي قائل شدند (ذاريات، 57) و کساني نيز اجنه را شرکاي خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته اين هردو دسته دروغ ميگويند (صافات، 158)، چون محمد براي دعوت به خدا قيام کرد طايفه جنيان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهي از اجنه آيات قرآن را شنيدند و با تعجب گفتند که اين کتاب مارا به راه هدايت ميبرد و لاجرم ديگر به خداي واجد شرک نخواهيم ورزيد (جن، 1 و 2)، اينها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پايدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصيب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضي ديگر از آنها کافر ماندند و هيزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابي بسيار اليم معذب ميسازيم (جن 17) و به آنان ميگوئيم شما نيز جزو آن گروهي از اجنه و آدميان شويد که پيش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که اي گروه جنيان، شما از حيث تعداد بر آدميان فزوني گرفتيد، ولي آيا ما براي شما رسولاني از جنس خودتان نفرستاديم که آيات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنين روزي بترسانند؟ (انعام، 130).
به روايت قرآن، در دوران پيش از نزول اين کتاب گروهي از اجنه کوشيده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولي اين جنيان پس از نزول قرآن دريافتند که آسمان شديداً تحت مراقبت است و اجنه اي که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تير شهاب ملائک پاسدار قرار ميگيرند (جن، 8 و 99). همچنين به حکايت قرآن، بخشي از سپاهيان سليمان از اجنه بودند و فرماندهاني از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).
ادبيات اسلامي و احاديث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آيات قرآني پيوسته نقش مهمي براي جنيان در زندگي روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روايتي که طبري در "تفسير کبير" خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهي هفت نفري از جنيان در نخلستان "نخله" او را در حال خواندن قرآن ديدند و بقدري تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وي نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدين اسلام در آيند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنيان ديگر را نيز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدينه به ديدار او رفتند و خبر دادند که همه قبيله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکي بعد افراد قبيله در محلي در بيابان نزديک مدينه گرد آمدند تا پيامبر براي آنها آياتي از قرآن را قرائت کند. اين محل از آن ببعد وادي اجنه نام گرفته است (طبري: تفسير کبير، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).
مولفين اسلامي به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روايت کرده و کساني از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدميان دانسته اند. ابن خلکان يتفصيل از کسي ياد ميکند که برادر شيري يکي از اجنه بوده است (وفيات الاعيان، جلد سوم، ص 76)، ذهبي هوشمندي فراوان چندين دانشمند را که نام ميبرد ناشي از اين ميداند که يکي از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دميري بحث مفصلي در اين دارد که آيا ميبايد اجنه اي را که در نماز جمعه شرکت ميکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت يا بايد آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحيوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسي از امام جعفر صادق روايت ميکند که طايفه کرد جنياني هستند که خداوند آنانرا بصورت آدميان در آورده است (حليه المتقين فصل چهاردهم).
محدث معروف قرن هشتم هجري، ابن عبداله الشبلي در کتاب "في احکام جن" در 112 فصل چند هزار حديث در ارتباط با اجنه گرد آوري کرده است که از جمله آنها حديثهاي مربوط به سگهايي است که در اصل جن هستند، و کساني که با دست چپ کار ميکنند يا مينويسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائي که بطور نامشروع با زنان مقاربت ميکنند، و جنياني که زنان را از شوهرانشان ميربايند، و اجنه اي که وقوع جنگ بدر را به پيغمبر خبردادند و جنهاي فقيه که فتوا صادر ميکنند، و احاديث مربوط بدينکه آيا پيش از اسلام جني به پيغمبري طايفه اجنه مبعوث شده بود؟
در ميان فقهاي مسلمان غالباً اين پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفريده شده اند که ماهيت مادي دارد چطور خودشان داراي جسم نيستند و چگونه ميتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهري کوشيده است تا پاسخ قابل قبولي براي اين پرسش بيابد:"اما درباره اينکه جن چون از آتش آفريده شده که جسم است چرا خودش جسم نيست، امروزه علما رسيده اند به اينکه ما فقط يکنوع جسم نداريم که جسم سه بعدي باشد، بلکه امکان دارد اجسامي با ابعادي بيشتر يا کمتر در کراتي آتشين وجود داشته باشند." تولدي ديگر - اسطوره آفرينش - صفحه 7
در کتب شيعه ماجراهاي گوناگوني در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پيامبران براي اجنه نيز ارسال شده اند، اما شيعيان معتقدند تمامي اجنه مسلمان شيعه هستند! چون در ماجراي غدير خم در محل حضور داشته اند. اما رواياتي نيز آمده است مبني بر اينکه امام علي با لشکر جنيان جنگيده است! همچنين ماجراي بسيار مضحکي در مورد جعفر جني، شخصي که در روز عاشورا با لشکر جنيان به کمک امام حسين آمد تا به او کمک کند و به امام حسين گفت اجازه بده تا با لشکر جنيان در لحظه اي تمام يزيديان را نابود سازم، و امام حسين اين را قبول نميکند.
گروهي اصرار ميورزند که جن ديده اند، به اين افراد پيشنهاد ميکنم اگر يک يا دوبار جن ديده اند که هيچ، اما اگر زياد جن ميبينند حتماً با يک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بيماري خود بر آيند، اين موضوع درخور توجه است که افرادي در غرب يافت ميشوند که ادعا ميکنند خون آشام (Vampire) ديده اند، ولي هيچ غربي اي تابحال جن نديده است. همانگونه که هيچ شرقي اي تابحال ادعا نکرده است که خون آشام ديده است، زيرا اين خرافات، خرافات منطقه اي و بومي هستند و در جوامعي وجود خيالي دارند و در ساير جوامع ندارند.
3- جانور الهي در روز قيامت
سوره نمل آيه 82
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ
چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده اي از زمين بيرون مي ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمي آوردند
اين جانور افسانه اي نيز از حکايات هيجان انگيز قرآن است، دکتر مسعود انصاري در پيام ما آزادگان مينويسند:
"تمام قرآن ها، نوشتارها و حديث هاي مذهبي اسلام باور دارند که يکي از نشانه هاي رسيدن روز قيامت، ظهور حيوان غول پيکر شگفت انگيزي است که از ژرفاي زمين سر به در مي آورد تا مردم را عذاب دهد. پيکر اين حيوان به اندازه اي بزرگ است که کسي نميتواند حتي شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترين و معتبر ترين حديث نويسان اسلام، مينويسند، اين حيوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفاي زمين بيرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روي سرش تکان خواهد داد. جانور ياد شده انگشتر سليمان پسر داود و عصاي موسي، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت مي افتند و قصد فرار ميکنند، ولي به اين کار توفيق نمي يابند، زيرا اراده الله ايجاب ميکند که آنها فرار نکنند. اين حيوان با عصاي موسي نور ويژه اي به چهره مردم مي اندازد و بيني غير مسلمانان را داغان ميکند و روي پيشاني آنها مينويسد، (کافر) ولي افراد مسلمان و با ايمان را ستايش ميکند و روي پيشاني آنها مينويسد، (مومن) پس هنگامي که مسلمانان دورهم گرد مي آيند، همانگونه که روي پيشاني آنها نوشته شده ، يکديگر را با فرنام (کافر) و يا (مومن) ميخوانند. جانور ياد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رويداد روز قيامت به گفتگو ميپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).
....
(هوگز) بر پايه حديث هاي اسلامي مينويسد: (اين حيوان هيولا پيکر از درون زمين مکه و يا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه هاي گروهي از حيوانات گوناگون خواهد بود. بدين شرح که داراي سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهاي فيل، شاخ هاي گوزن نر، گردن شتر مرغ، سينه شير، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهاي شتر و صداي الاغ خواهد بود. اين حيوان از اصول تمام دينها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربي سخن ميگويد.
....
الهي قمشه اي معتقد است اين جانور همان حضرت امير (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم يا خود ولي عصر عجل الله تعالي فرجه تفسير شده است."
براي خواندن ادامه اين مطلب بسيار جالب به نوشتاري با فرنام دابه الارض شاهکار هنري تفسير آيه 82 سوره نمل مراجعه کنيد.
4- فکر کردن توسط قلب در سينه
سوره هود آيه 5
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
آگاه باش که اينان صورت بر مي گردانند تا راز سينه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه هاي خود در سر مي کشند خدا آشکار و نهانشان را مي داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.
سوره آل عمران آيه 119
هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
آگاه باشيد که شما آنان را دوست مي داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه اي که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سينه هاي شما آگاه است.
اعراب در آن دوران از اينکه فکر کردن در مغز اتفاق مي افتد اطلاعي نداشتند و فکر ميکردند انسان توسط قلبش فکر ميکند، درحالي که ميدانيم قلب انسان جز ماهيچه اي که خون را همچون تلمبه اي به حرکت در مي آورد نيست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبري نيست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبير کردن صحبت ميشود از سينه و قلب انسان سخن گفته ميشود.
اين قضيه حتي در نهج البلاغه نيز ديده ميشود
نهج البلاغه – حكمت 108
به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد
البته اين بدان معني نيست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علي از وجود مغز بي خبر بودند، چون امام علي حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهاي مبارک خود براي بريدن سرهاي انسانهاي کافر استفاده کرده اند و انسانهايي را به دو يا چند قطعه تقسيم کرده اند و حتماً چندين و چند بار مغز انسانها را ديده و يا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه اي برخورد ميکنند که گويا امام علي با شمشير دو لب خود بادمجان پوست ميکنده است و سبزي خورد ميکرده است، اما به راستي که چنين نيست. بنابر اين اعراب ميدانستند که مغز وجود دارد اما نميدانستند که انسان با مغز خود تفکر ميکند، و اين نيز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان ميداند. براي بحث مفصل تر و مدارک بيشتر بر اين ادعا نوشتاري با فرنام قلب جاي تفکر مراجعه کنيد.
5- فرمان دادن و تجسد باد
سوره انبيا آيه 81
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.
و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت مي کرد و ما بر هر چيزي آگاهيم.
سوره سبا آيه 12
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.
و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه مي رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاري ساختيم و گروهي از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار مي کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما مي پيچيد به او عذاب آتش سوزان را مي چشانيديم.
سوره ص آيه 36
فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.
پس باد را رام او کرديم که به نرمي هر جا که آهنگ مي کرد ، به فرمان او، مي رفت.
باد که از جابجائي توده هاي هواي سرد و گرم پديد مي آيد، در قرآن به شکلي انساني تجسد مي يابد، قرآن ميگويد باد مسخر سليمان گشته بود، يعني به فرمان سليمان ميوزيد و حرکت ميکرد. همچنين سرعت باد بطور بسيار جالبي در اين آيات الهي مطرح شده است، باد ميتواند راه يک ماهه را يک شبه طي کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان ميسنجد، و حتي نميگويد منظور از يک ماه راه، با پاي پياده است يا با شتر يا اسب.
اين ماجرا نيز من را به ياد علاءالدين و چراغ جادو و غول چراغش مي اندازد، گويا الله يک سشوار بزرگ ملکوتي را به دست گرفته است و با فرمان سليمان آنرا خاموش و روشن ميکند.
6- تبديل به بوزينه شدن مردم
سوره بقره آيه 65 و 66
وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.
و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگاني خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزي براي پرهيزگاران گردانيديم.
اين هم از خرافه هاي بسيار مضحک قرآن است، ملتي به دليل اينکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزينه تبديل شده اند درست مانند داستانهاي خرافي کودکانه که در آن جانوران به يکديگر تبديل ميشوند. روز شنبه براي يهود روز مقدسي است و به يکديگر در اين روز "شابات شالوم" (تقريباً به معني شنبه به خير) ميگويند، يعني حتي به نوعي ديگر در اين روز به يکديگر درود ميفرستند، و الله در اينجا بندگان را مي ترساند که اگر نافرماني کنيد شما نيز مانند آنها بوزينه خواهيد شد. رفتار الله با انسان بسيار توهين آميز و تحقير کننده و احمقانه است، يا حرف مرا گوش کن يا بوزينه اي خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادري به کودک اش ميگويد اگر شلوغ کني لولو تو را ميخورد، الله نيز سعي ميکند با انسانهاي خردمند اينگونه با تهديد هاي مضحک و مسخره ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.
7- زيستن در شکم ماهي
سوره صافات آيه 139 تا 145
وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.
و يونس از پيامبران بود؛ ماهي ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتي پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان مي بود، تا روز قيامت در شکم ماهي مي ماند،پس او را که بيمار بود به خشکي افکنديم.
از آرواره هاي ماهي و نهنگ و اسيد معده ماهي و تمامي ساير مسائل که بگذريم معلوم نيست حضرت يونس در اين مدت چگونه زير آب تنفس ميکرده است. براستي که اين داستانها را تنها انسانهايي که کودکانه فکر ميکنند، يا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل ديني را ندارند ميتوانند باور کنند، پدر ژپتو نيز در افسانه پينوکيو همچون يونس به دهان نهنگ ميرود و در آنجا مدتي زندگي ميکند، تا اينکه خود پينوکيو نيز به پدر وي ميپيوندد، و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج ميشوند، البته حتي کودکان نيز به اين داستانها اعتقاد پيدا نميکنند، عجيب است که يک ميليارد مسلمان چگونه ميتوانند اين ماجرا را باور کنند. به راستي بايد از کار آدميزاد در شگفت بود که در همه چيز دست به موشکافي و کنکاش و تفکر و شک و تحقيق ميزند، اما در مسائل ديني، کودکانه ترين خرافات را نجويده قورت ميدهد و برايش آدم ميکشد و جان ميدهد.
8- گوساله طلايي که صداي گاو ميداد.
سوره طاها آيه 88
وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي.
و برايشان تنديس گوساله اي که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خداي شما و خداي موسي است و موسي فراموش کرده بود.
سوره اعراف آيه 148
وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.
قوم موسي بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله اي ساختند که بانگ مي کرد آيا نمي بينند که آن گوساله با آنها سخن نمي گويد و ايشان را به هيچ راهي هدايت نمي کند؟ آن را به خدايي گرفتند و بر خود ستم کردند.
و در اينجا الله ميگويد گوساله اي که بني اسرائيل از طلا و جواهرات ساخته بود، صداي گاو از خود در مي آورد و به راستي توضيحي بيش از اين لازم نيست. آخر کدام عاقلي ميتواند قبول کند که گوساله طلايي نعره گاو داشت و بانگ ميکرد؟
9- آسمانها زمين و کوه احساس ميکنند و حرف ميزنند.
سوره احزاب آيه 72
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.
ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.
سوره الزلزال آيه 4
يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.
در اين روز زمين خبرهاي خويش را حکايت مي کند.
آيه اول در مورد اين صحبت ميکند که زمين و آسمان، ميتوانند از تحمل چيزي سر باز زنند، احساس ترس بکنند، اين هم باز تجسد و جانبخشي به موجودات غير زنده است، همانند کارتون آليس در سرزمين عجايب که در و ديوار و کتري و قوري و فنجان همه زنده هستند و صحبت ميکنند و حرف ميزنند. در آيه بعدي الله از روز قيامت سخن ميگويد که زمين نيز شروع به حرف زدن و حديث اخبار کردن ميکند. و اينها همه خرافه هستند، کوه و زمين و آسمان موجوداتي نيستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، يا عملي از خود نشان بدهند.
البته اين مقدار اندک از خرافات قرآني مشتي از خروار است و قرآن سراسر پر است از اينگونه ادعاهاي نابخردانه و خرافي که پرداختن به همه آنها دليل تعدد آنها اصلاً کار آساني نيست، اما همين مقدار نشان ميدهد که قرآن کتابيست خرافي و افسانه وار و برابر با داستانهاي ديگر. البته در داستانهاي ديگر هدف نويسنده اين نبوده است که مخاطبان اين داستانها گمان کنند که اين داستانها واقعي بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نويسنده يا نويسندگان قرآن قصد تحميق و استحمار مردم را داشته اند، اين است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرماني، آنها را از فکر کردن به اين ياوه سرايي ها و شک کردن و بررسي آنها به دور دارند و فضائي را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هيچ بررسي اين اباطيل را باور کرده و حتي نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.
اما واقعيت اين است که اين قرآن چيزي نيست جز مشتي داستان کم کيفيت. کم کيفيت از آن جهت که داستان خود ميتواند زيبايي و لطافتهاي خود را داشته باشد اما داستانهاي قرآن از کمترين زيبايي ها برخوردار نيستند و در مقابل آثاري همچون پينوکيو و سيندرلا و سندباد و... بسيار کم ارزشتر و فرومايه تر هستند. داستانهاي قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کساني ميتوانند اين داستانها را از طرف خدا و واقعيت بدانند که ميتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.
توسط آرش بيخدا
*******************************
مأخذ : سايت افشا
معمولا بعد از يک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل "سوره اخلاص را بخوان!" و "وقتي مرده را در خاک ميگذارند چند رکعت نماز برايش ميخوانند؟" و... بالاخره قبول ميکنند که من مسلمان بوده ام و بسيار ناراحت و غمگين ميشوند، اما به محض اينکه ميگويم من شيعه زاده شده بودم، لبخندي بر روي لبهايشان شکل ميگيرد و ميگويند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودي و مشرک بودي، حال از شرک به کفر رسيده اي، باز هم پيشرفت خوبي داشته اي، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را ميگويي و مسلمان ميشوي برادر! و بعد هم من لبخندي به آنها ميزنم و ميگويم شما مرا شاد کرديد، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف داريد؛ زيرا من واقعاً از اينکه روزگاري به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبي ندارم، هرچند مسلماني من ضربه اي به کسي جز خودم نزد، اما از اينکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بيرون نکشيدم افسوس ميخورم.
آري، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامي را نيز تشکيل ميدهند معمولا بعد از اين بسيار دوستانه و محبت آميز ميشود. ميگويند خوب کاري کردي که از اين همه خرافات و کج انديشي خود را رهايي بخشيدي، تشيع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندي ميتواند قبول کند که امام زماني در اين همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب ديگر. و اساساً مذهبي است مبتني بر خرافات و جهالت. در اسلام راستين صيقه و تقيه و عزاداري و خود آزاري و قبر پرستي و غيره وجود ندارد، حتي ميگويند ماهم اگر شيعه زاده ميشديم قطعاً آنرا رها ميکرديم.
هدف من از نوشتن اين نوشتار اين نيست که از تشيع دفاع کنم يا از تسنن دفاع کنم، هدف من اين است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشيع وجود ندارند، بلکه خرافاتي بسيار مضحک تر از آنجه شيعيان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندي را به انکار حقيقي بودن مطالب اين کتاب باز ميدارد.
شايد من به عنوان يک بيخدا و خردگرا چندان از نظر اسلاميون شايستگي قضاوت پيرامون مذاهب تشيع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلي به نظر شخصي من، اسلام راستين را اهل تسنن درک کرده اند و تشيع تنها يکي از فرقه هايي است که توسط ايرانيان براي مبارزه با اسلام راستين تقويت شد و توسعه داده شد. من نيز همچون اهل تسنن معتقدم تشيع ارتباط چنداني با اسلام ندارد و مفاهيم آن در تضاد با مفاهيم اسلامي هستند. اما اين اسلام راستين نيز که هر فرقه از مسلمانان فکر ميکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نيز هرگز آتش دهان سوزي نيست، چيزي نيست جز مشتي خرافه و مزخرفات بي ارزش که هيچ سودي در آن ديده نميشود. اما بحث در اين مورد را به نوشتارهاي ديگر که به بررسي اصل امامت ميپردازند وا ميگذاريم.
اما قبل از اينکه به شمارش تعدادي از خرافه هاي قرآن بپردازيم بايد به تعريف خرافه بپردازيم، خرافات در اصل عقايد بي بنيان و باطل و بي اساس و موهوم و افسانه وار خوش آيندي هستند که ملتها يا افراد براي رسيدن به اهداف خاص آنها را ميپرورانند و گسترش ميدهند. خرافات با واقعيت و حقايق طبيعي در تضاد هستند.
نوشتن اين نوشتار بسيار براي من دشوار بود، زيرا قرآن سرتاسر کتابي است خرافي، از ابتدا با داستان خرافي آدم و هوا آغاز ميشود و داستانهاي اسطوره اي و افسانه اي سامي همچون داستان نوح، يونس، خضر، موسي و عيسي را با ادبياتي ضعيف شرح ميدهد و به پايان ميرسد و در اين ميان هيچ اثري از واقعيت ها و حقايق نيست، بلکه تماماً اسطوره هاي ملي يهوديان است که رنگ و لعاب واقعيت به آنها زده شده است و به مشتريان اباطيل ديني فروخته شده است. و در مورد اين شخصيت ها نوشتارها و گفتارهاي بسياري روي همين تارنما وجود دارد که خرافي بودن آنها را نشان ميدهد مثلا به نوشتاري با فرنام طوفان نوح، بيشتر شوخي تا جدي! مراجعه کنيد.
عقايد ديني يک ديندار براي يک ديندار ديگر تنها مشتي اباطيل و خرافات به شمار ميروند و معمولا خرافاتي که بطور مشترک توسط همه دين داران خرافه حساب ميشوند نيز خود روزگاري عقايد و باورهاي ديني عده اي باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبيعتاً در بين انسانهاي دانش نا آموخته بسيار رواج و مقبوليت بيشتري دارد تا ميان انسانهاي دانش دوست و دانش پژوه، همچنين در جوامع روستايي و فقير و يکنواخت همواره خريداران بيشتري براي خرافات ديني يافت ميشود تا در جوامع شهري و مرفه و کثرت گرا.
همچنين لازم به توضيح است که خرافات اسلامي خود برپايه خرافه اي بزرگ، و شايد بزرگترين خرافه تاريخ، يعني خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نيز در تعريف خود قدير (تواناي مطلق) است يعني همه کاري از او بر مي آيد. لذا براي مسلمانان، همچون براي کودکان هيچ چيزي غير ممکن به نظر نميرسد، يعني در حالي که يک انسان خردگرا نميتواند باور کند که عيسي کبوتري را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد يا ابراهيم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آيد (اين افسانه سامي در تورات به دانيال، اما در قرآن به ابراهيم نسبت داده شده است)، يک مسلمان وقتي با اينگونه مفاهيم افسانه اي روبرو ميشود چندان برايش باور کردن اين چيزها دشوار نيست، لذا ميتوان گفت خداباور دين خوي بالقوه يک انسان خرافاتي است، و در مقابل انسان خردگرا هيچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافي بودن آن نميپذيرد. در نتيجه اين خرافات را نميتوان به خداپرست مسلمان ياد آور شد و از او خواست که بر خرافي بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها ميتوان با يادآوري اين مطالب او را از اينکه چرا يک خردگرا نميتواند به قرآن و در نتيجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، يا اينکه حد اقل روح حقيقت جويي و شک ورزي علمي و خردگرايي را در او بيدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دينفروش به او تزريق ميکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکي از قوه عقلانيت خود سود ببرد.
بعد از اين مقدمه کوتاه بايد گفت که به ديده خردگرايانه بيشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از ميان اين همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقي خرافات است را به اختصار بررسي ميکنيم تا در هنگام رويا رويي با اهل تسنن به آنها يادآوري کنيم که جدا از کتابهاي مذهبي و احاديث آنها که دست کمي از بحار الانوار و حليه المتقين و غيره ندارند خود قرآن نيز پر از موهومات و خرافات است.
1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد
سوره نمل آيات 18 تا 23
وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.
سپاهيان سليمان از جن و آدمي و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مي رفتند؛ تا به وادي مورچگان رسيدند مورچه اي گفت : اي مورچگان ، به لانه هاي خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بي خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : اي پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزاني داشته اي به جاي آورم و کارهاي شايسته اي کنم که تو خشنود شوي ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛ در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمي بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهي عذابش مي کنم يا سرش را مي برم ، مگر آنکه براي من دليلي روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزي دست يافته ام که تو دست نيافته بودي و از سبا برايت خبري درست آورده ام؛ زني را يافته ام که بر آنها پادشاهي مي کند از هر نعمتي برخوردار است و، تختي بزرگ دارد.
اين آيات مرا ياد کارتون معروف سيندرلا مي اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با يکديگر حرف ميزنند و به خانم سيندرلا کمک ميکنند و برايش لباس ميدوزند و اورا ياري ميکنند. البته حتي در اين داستان زيبا نيز موشها نميتوانند با سيندرلا صحبت کنند بلکه با ايما و اشاره منظور خودشان را به سيندرلا ميفهمانند، در اين داستان قرآني نيز که مثل ساير داستانهاي سامي در آن توحش و بربريت موج ميزند و پيامبر خدا به دليل غيبت هد هد ميخواهد سر او را ببرد، حيوانات بايکديگر حرف ميزنند، و البته سليمان نيز زبان آنها را درک ميکرده است.
من حتي وقتي کودک بودم نيز ماجراي سيندرلا را که در کارتوني به تصوير کشيده شده بود باور نميکردم و به خوبي ميدانستم که حيوانات حرف نميزنند و آنقدر از هوشياري برخوردار نيستند که بتوانند اينگونه با يکديگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاري برقرار کنند، اما ممکن است ساير کودکان واقعا اين ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلماناني که اين ماجراهاي قرآن را باور ميکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر ميکنند، براي همين است که حزب اللهي ها معتقدند مردم صغير هستند، و فلسفه ولايت فقيه بر صغارت (کودکي) و نفهم بودن مردمي بنا نهاده شده است که اين نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مينامند، و البته چندان ناشايست نيست که قبول کنيم، اين مردم صغير واقعا نياز به ولي و سرپرست دارند، همچنان که کودکي که ماجراي سيندرلا را باور ميکند نيازمند به ولي است، چون ميزان شعورش به قدري نيست که براي خود تصميم بگيرد پس زنده باد ولايت فقيه براي انسانهاي کم هوش صغير.
گويا سليمان از طرف الله تنها به منطق الطير "زبان مرغان" آگاهي يافته بود، و سليمان از درک گفتمانهاي ساير جانوران عاجز بوده است، به همين دليل بسياري از مفسرين دانشمند اسلامي از جمله علامه طباطباعي اين دانشمند و فيلسوف بزرگ براي رفع اين تناقض که چرا سليمان که تنها زبان ماکيان ميدانسته است، زبانه مورچه را نيز فهميده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سليمان با وي صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه هاي بالدار نيز جزو پرندگان به حساب مي آيند پس حضرت سليمان زبان آنها را نيز درک ميکرده است، حضرت علامه بعداً در الميزان اشاره ميکنند که گويا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پيشرفته نيست که بتوانند با يکديگر صحبت بکنند و يا اينقدر پيچيده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سليمان اين قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هيچ کدام از اينها را از خود نساخته است بلکه از ديگر بزرگان (!) ديني نقل قول ميکنند. ماجراي صحبت کردن هد هد و خبرچيني او نيز همانند خبرچيني شيلا، کلاغ سندباد است در کارتون زيباي سندباد و علي بابا.
اينکه حيوانات و پرندگان روزگاري باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامي اين توجيهات مسخره براي پوشاندن اين خرافات قرآن و مخالفت با اين واقعيت که شانه به سر و مورچه و اين جانوران نميوانند با يکديگر اينگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نيستند که اسم کسي را بدانند و خبر چيني کنند، آنچنان که هد هد براي سليمان کرده است، به راستي اينگونه توجيه کردن ها و ياوه گويي ها علامه را در حد يک کمدين و طنز پرداز بي استعداد پايين مي آورد. معلوم نيست چرا پوپک (هدهد) با اين همه شعور، ذکاوت و فرزانگي هنوز در جنگل زندگي ميکند و هنوز تاريخدان و فيلسوفي از جامعه مرغان در نيامده است.
اما از همه اينها گذشته خوي وحشي گري و خشونت اسلامي حتي در اين داستان نيز ديده ميشود، سليمان ميخواهد سر هد هد بيچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سليمان به هد هد ميگويد برو و به آن زن بگو که اسلام بياورد، و الا اورا نابود خواهيم کرد. و گويا چنان نيز ميکند، اينهم البته از عدالت و آزادمنشي و عمق جوانمردي پيغمبران اين مشعلهاي آسماني است که زمين را به آتش کشيدند، يا حرف مرا قبول کن، يا تو را خواهم کشت.
2- وجود موجودات پنهاني به نام جن
سوره حجر آيه 27
وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.
و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بي دود آفريده بوديم.
جن يکي از خرافات شاخص قرآن است، حتي در قرآن سوره اي به نام جن نيز وجود دارد، مردمان باستاني چون علت بسياري از چيزها را نميدانستند، همواره خود را محصور بين موجودات ناپيدا و گم ميديدند و گمان ميکردند اتفاقهائي که مي افتد معلول فعاليتهاي اين موجودات نامرئي است. جن از موجودات خرافي محلي جامعه محمد بوده است. واژه جن به معني مخفي است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نيز در عربي به همين معني دلالت دارند، مثلا جنان و جنين هردو در بدن پنهان هستند.
دکتر شجاء الدين شفا، در مورد جن در کتاب تولدي ديگر مينويسند.
"قرآن از موجودات ناپيداي ديگري به نام جن نيز سخن ميگويد که شبيه آدميان آفريده شده اند، ولي بخلاف خود آنها که آدمها را ميبينند، آدمها به ديدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نيستند. در قرآن اهميت خاصي به "اجنه: داده شده، بطوريکه 48 آيه به آنان اختصاص يافته است، ولي در دو کتاب توحيدي ديگر، تورات و انجيل سخني از جن به ميان نيامده است.
اعتقاد به جن، اعتقادي است که از اسطوره هاي بابلي به معتقدات اعراب عصر جاهليت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامي راه يافته است. در اساطير بابلي اوتوکوها (اجنه) موجوداتي ناپيدا بودند که از آتش آفريده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسيم ميشدند که هردوي آنها ارتباط تنگاتنگي با آدميان داشتند. اجنه خوب اختصاصا "شدو" ناميده ميشدند حامي و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگي و در عين حال خطرات ناشناخته ديگري بودند که آدميان بر آنها آگاه نبودند ولي جنيان از اين خطرات خبر داشتند. اين اجنته در سفر و در حضر و حتي در کوچه و بازار آدميان را بي آنکه ديده شوند، همراهي ميکردند و در هنگام جنگ آنها را از تير دشمن محفوظ ميداشتند. در مقابل، اجنه بدکه "اديمو" خوانده مي شدند پيوسته در پي آزار آدميان بودند و براي آنها انواع بيماري هاي گوناگون همراه مي آوردند يا آنها به جنايت تشويق ميکردند و گله هايشان را از ميان ميبردند و خانواده ها را به جدائي ميکشاندند. اين گروه از اجنه شرور بر خلاف ساير جنيان ازدواج نميکردند و فرزنداني به بار نمي آوردند. انواع هفتگانه اي از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ويرانه ها يا در زير زمين ميزيستند و آدميان ميتوانستند آنها را از پاهاي سم دارشان بشناسند و براي دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گيرند. در عوض جنهاي خوب نه تنها ميان خودشان ازدواج ميکردند، بلکه ميتوانستند با آدميان نيز در آميزند.
در قرآن اين عقيده بابلي و عربي دوران جاهليت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه هاي اساطيري يوناني، ژرمنيو اسلاو و فينيقي و آشوري نيز ميتوان يافت، به صورت يک واقعيت آسماني ارائه شده است: "اجنه را پيش از آدميان آفريديم تا مارا پرستش کنند (ذاريات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کرديم (الرحمن، 15- حجر 27)، کساني بين اجنه و خداوند نسبت خويشاوندي قائل شدند (ذاريات، 57) و کساني نيز اجنه را شرکاي خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته اين هردو دسته دروغ ميگويند (صافات، 158)، چون محمد براي دعوت به خدا قيام کرد طايفه جنيان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهي از اجنه آيات قرآن را شنيدند و با تعجب گفتند که اين کتاب مارا به راه هدايت ميبرد و لاجرم ديگر به خداي واجد شرک نخواهيم ورزيد (جن، 1 و 2)، اينها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پايدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصيب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضي ديگر از آنها کافر ماندند و هيزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابي بسيار اليم معذب ميسازيم (جن 17) و به آنان ميگوئيم شما نيز جزو آن گروهي از اجنه و آدميان شويد که پيش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که اي گروه جنيان، شما از حيث تعداد بر آدميان فزوني گرفتيد، ولي آيا ما براي شما رسولاني از جنس خودتان نفرستاديم که آيات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنين روزي بترسانند؟ (انعام، 130).
به روايت قرآن، در دوران پيش از نزول اين کتاب گروهي از اجنه کوشيده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولي اين جنيان پس از نزول قرآن دريافتند که آسمان شديداً تحت مراقبت است و اجنه اي که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تير شهاب ملائک پاسدار قرار ميگيرند (جن، 8 و 99). همچنين به حکايت قرآن، بخشي از سپاهيان سليمان از اجنه بودند و فرماندهاني از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).
ادبيات اسلامي و احاديث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آيات قرآني پيوسته نقش مهمي براي جنيان در زندگي روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روايتي که طبري در "تفسير کبير" خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهي هفت نفري از جنيان در نخلستان "نخله" او را در حال خواندن قرآن ديدند و بقدري تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وي نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدين اسلام در آيند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنيان ديگر را نيز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدينه به ديدار او رفتند و خبر دادند که همه قبيله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکي بعد افراد قبيله در محلي در بيابان نزديک مدينه گرد آمدند تا پيامبر براي آنها آياتي از قرآن را قرائت کند. اين محل از آن ببعد وادي اجنه نام گرفته است (طبري: تفسير کبير، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).
مولفين اسلامي به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روايت کرده و کساني از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدميان دانسته اند. ابن خلکان يتفصيل از کسي ياد ميکند که برادر شيري يکي از اجنه بوده است (وفيات الاعيان، جلد سوم، ص 76)، ذهبي هوشمندي فراوان چندين دانشمند را که نام ميبرد ناشي از اين ميداند که يکي از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دميري بحث مفصلي در اين دارد که آيا ميبايد اجنه اي را که در نماز جمعه شرکت ميکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت يا بايد آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحيوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسي از امام جعفر صادق روايت ميکند که طايفه کرد جنياني هستند که خداوند آنانرا بصورت آدميان در آورده است (حليه المتقين فصل چهاردهم).
محدث معروف قرن هشتم هجري، ابن عبداله الشبلي در کتاب "في احکام جن" در 112 فصل چند هزار حديث در ارتباط با اجنه گرد آوري کرده است که از جمله آنها حديثهاي مربوط به سگهايي است که در اصل جن هستند، و کساني که با دست چپ کار ميکنند يا مينويسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائي که بطور نامشروع با زنان مقاربت ميکنند، و جنياني که زنان را از شوهرانشان ميربايند، و اجنه اي که وقوع جنگ بدر را به پيغمبر خبردادند و جنهاي فقيه که فتوا صادر ميکنند، و احاديث مربوط بدينکه آيا پيش از اسلام جني به پيغمبري طايفه اجنه مبعوث شده بود؟
در ميان فقهاي مسلمان غالباً اين پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفريده شده اند که ماهيت مادي دارد چطور خودشان داراي جسم نيستند و چگونه ميتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهري کوشيده است تا پاسخ قابل قبولي براي اين پرسش بيابد:"اما درباره اينکه جن چون از آتش آفريده شده که جسم است چرا خودش جسم نيست، امروزه علما رسيده اند به اينکه ما فقط يکنوع جسم نداريم که جسم سه بعدي باشد، بلکه امکان دارد اجسامي با ابعادي بيشتر يا کمتر در کراتي آتشين وجود داشته باشند." تولدي ديگر - اسطوره آفرينش - صفحه 7
در کتب شيعه ماجراهاي گوناگوني در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پيامبران براي اجنه نيز ارسال شده اند، اما شيعيان معتقدند تمامي اجنه مسلمان شيعه هستند! چون در ماجراي غدير خم در محل حضور داشته اند. اما رواياتي نيز آمده است مبني بر اينکه امام علي با لشکر جنيان جنگيده است! همچنين ماجراي بسيار مضحکي در مورد جعفر جني، شخصي که در روز عاشورا با لشکر جنيان به کمک امام حسين آمد تا به او کمک کند و به امام حسين گفت اجازه بده تا با لشکر جنيان در لحظه اي تمام يزيديان را نابود سازم، و امام حسين اين را قبول نميکند.
گروهي اصرار ميورزند که جن ديده اند، به اين افراد پيشنهاد ميکنم اگر يک يا دوبار جن ديده اند که هيچ، اما اگر زياد جن ميبينند حتماً با يک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بيماري خود بر آيند، اين موضوع درخور توجه است که افرادي در غرب يافت ميشوند که ادعا ميکنند خون آشام (Vampire) ديده اند، ولي هيچ غربي اي تابحال جن نديده است. همانگونه که هيچ شرقي اي تابحال ادعا نکرده است که خون آشام ديده است، زيرا اين خرافات، خرافات منطقه اي و بومي هستند و در جوامعي وجود خيالي دارند و در ساير جوامع ندارند.
3- جانور الهي در روز قيامت
سوره نمل آيه 82
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ
چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده اي از زمين بيرون مي ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمي آوردند
اين جانور افسانه اي نيز از حکايات هيجان انگيز قرآن است، دکتر مسعود انصاري در پيام ما آزادگان مينويسند:
"تمام قرآن ها، نوشتارها و حديث هاي مذهبي اسلام باور دارند که يکي از نشانه هاي رسيدن روز قيامت، ظهور حيوان غول پيکر شگفت انگيزي است که از ژرفاي زمين سر به در مي آورد تا مردم را عذاب دهد. پيکر اين حيوان به اندازه اي بزرگ است که کسي نميتواند حتي شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترين و معتبر ترين حديث نويسان اسلام، مينويسند، اين حيوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفاي زمين بيرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روي سرش تکان خواهد داد. جانور ياد شده انگشتر سليمان پسر داود و عصاي موسي، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت مي افتند و قصد فرار ميکنند، ولي به اين کار توفيق نمي يابند، زيرا اراده الله ايجاب ميکند که آنها فرار نکنند. اين حيوان با عصاي موسي نور ويژه اي به چهره مردم مي اندازد و بيني غير مسلمانان را داغان ميکند و روي پيشاني آنها مينويسد، (کافر) ولي افراد مسلمان و با ايمان را ستايش ميکند و روي پيشاني آنها مينويسد، (مومن) پس هنگامي که مسلمانان دورهم گرد مي آيند، همانگونه که روي پيشاني آنها نوشته شده ، يکديگر را با فرنام (کافر) و يا (مومن) ميخوانند. جانور ياد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رويداد روز قيامت به گفتگو ميپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).
....
(هوگز) بر پايه حديث هاي اسلامي مينويسد: (اين حيوان هيولا پيکر از درون زمين مکه و يا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه هاي گروهي از حيوانات گوناگون خواهد بود. بدين شرح که داراي سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهاي فيل، شاخ هاي گوزن نر، گردن شتر مرغ، سينه شير، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهاي شتر و صداي الاغ خواهد بود. اين حيوان از اصول تمام دينها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربي سخن ميگويد.
....
الهي قمشه اي معتقد است اين جانور همان حضرت امير (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم يا خود ولي عصر عجل الله تعالي فرجه تفسير شده است."
براي خواندن ادامه اين مطلب بسيار جالب به نوشتاري با فرنام دابه الارض شاهکار هنري تفسير آيه 82 سوره نمل مراجعه کنيد.
4- فکر کردن توسط قلب در سينه
سوره هود آيه 5
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
آگاه باش که اينان صورت بر مي گردانند تا راز سينه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه هاي خود در سر مي کشند خدا آشکار و نهانشان را مي داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.
سوره آل عمران آيه 119
هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
آگاه باشيد که شما آنان را دوست مي داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه اي که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سينه هاي شما آگاه است.
اعراب در آن دوران از اينکه فکر کردن در مغز اتفاق مي افتد اطلاعي نداشتند و فکر ميکردند انسان توسط قلبش فکر ميکند، درحالي که ميدانيم قلب انسان جز ماهيچه اي که خون را همچون تلمبه اي به حرکت در مي آورد نيست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبري نيست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبير کردن صحبت ميشود از سينه و قلب انسان سخن گفته ميشود.
اين قضيه حتي در نهج البلاغه نيز ديده ميشود
نهج البلاغه – حكمت 108
به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد
البته اين بدان معني نيست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علي از وجود مغز بي خبر بودند، چون امام علي حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهاي مبارک خود براي بريدن سرهاي انسانهاي کافر استفاده کرده اند و انسانهايي را به دو يا چند قطعه تقسيم کرده اند و حتماً چندين و چند بار مغز انسانها را ديده و يا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه اي برخورد ميکنند که گويا امام علي با شمشير دو لب خود بادمجان پوست ميکنده است و سبزي خورد ميکرده است، اما به راستي که چنين نيست. بنابر اين اعراب ميدانستند که مغز وجود دارد اما نميدانستند که انسان با مغز خود تفکر ميکند، و اين نيز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان ميداند. براي بحث مفصل تر و مدارک بيشتر بر اين ادعا نوشتاري با فرنام قلب جاي تفکر مراجعه کنيد.
5- فرمان دادن و تجسد باد
سوره انبيا آيه 81
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.
و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت مي کرد و ما بر هر چيزي آگاهيم.
سوره سبا آيه 12
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.
و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه مي رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاري ساختيم و گروهي از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار مي کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما مي پيچيد به او عذاب آتش سوزان را مي چشانيديم.
سوره ص آيه 36
فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.
پس باد را رام او کرديم که به نرمي هر جا که آهنگ مي کرد ، به فرمان او، مي رفت.
باد که از جابجائي توده هاي هواي سرد و گرم پديد مي آيد، در قرآن به شکلي انساني تجسد مي يابد، قرآن ميگويد باد مسخر سليمان گشته بود، يعني به فرمان سليمان ميوزيد و حرکت ميکرد. همچنين سرعت باد بطور بسيار جالبي در اين آيات الهي مطرح شده است، باد ميتواند راه يک ماهه را يک شبه طي کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان ميسنجد، و حتي نميگويد منظور از يک ماه راه، با پاي پياده است يا با شتر يا اسب.
اين ماجرا نيز من را به ياد علاءالدين و چراغ جادو و غول چراغش مي اندازد، گويا الله يک سشوار بزرگ ملکوتي را به دست گرفته است و با فرمان سليمان آنرا خاموش و روشن ميکند.
6- تبديل به بوزينه شدن مردم
سوره بقره آيه 65 و 66
وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.
و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگاني خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزي براي پرهيزگاران گردانيديم.
اين هم از خرافه هاي بسيار مضحک قرآن است، ملتي به دليل اينکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزينه تبديل شده اند درست مانند داستانهاي خرافي کودکانه که در آن جانوران به يکديگر تبديل ميشوند. روز شنبه براي يهود روز مقدسي است و به يکديگر در اين روز "شابات شالوم" (تقريباً به معني شنبه به خير) ميگويند، يعني حتي به نوعي ديگر در اين روز به يکديگر درود ميفرستند، و الله در اينجا بندگان را مي ترساند که اگر نافرماني کنيد شما نيز مانند آنها بوزينه خواهيد شد. رفتار الله با انسان بسيار توهين آميز و تحقير کننده و احمقانه است، يا حرف مرا گوش کن يا بوزينه اي خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادري به کودک اش ميگويد اگر شلوغ کني لولو تو را ميخورد، الله نيز سعي ميکند با انسانهاي خردمند اينگونه با تهديد هاي مضحک و مسخره ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.
7- زيستن در شکم ماهي
سوره صافات آيه 139 تا 145
وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.
و يونس از پيامبران بود؛ ماهي ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتي پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان مي بود، تا روز قيامت در شکم ماهي مي ماند،پس او را که بيمار بود به خشکي افکنديم.
از آرواره هاي ماهي و نهنگ و اسيد معده ماهي و تمامي ساير مسائل که بگذريم معلوم نيست حضرت يونس در اين مدت چگونه زير آب تنفس ميکرده است. براستي که اين داستانها را تنها انسانهايي که کودکانه فکر ميکنند، يا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل ديني را ندارند ميتوانند باور کنند، پدر ژپتو نيز در افسانه پينوکيو همچون يونس به دهان نهنگ ميرود و در آنجا مدتي زندگي ميکند، تا اينکه خود پينوکيو نيز به پدر وي ميپيوندد، و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج ميشوند، البته حتي کودکان نيز به اين داستانها اعتقاد پيدا نميکنند، عجيب است که يک ميليارد مسلمان چگونه ميتوانند اين ماجرا را باور کنند. به راستي بايد از کار آدميزاد در شگفت بود که در همه چيز دست به موشکافي و کنکاش و تفکر و شک و تحقيق ميزند، اما در مسائل ديني، کودکانه ترين خرافات را نجويده قورت ميدهد و برايش آدم ميکشد و جان ميدهد.
8- گوساله طلايي که صداي گاو ميداد.
سوره طاها آيه 88
وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي.
و برايشان تنديس گوساله اي که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خداي شما و خداي موسي است و موسي فراموش کرده بود.
سوره اعراف آيه 148
وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.
قوم موسي بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله اي ساختند که بانگ مي کرد آيا نمي بينند که آن گوساله با آنها سخن نمي گويد و ايشان را به هيچ راهي هدايت نمي کند؟ آن را به خدايي گرفتند و بر خود ستم کردند.
و در اينجا الله ميگويد گوساله اي که بني اسرائيل از طلا و جواهرات ساخته بود، صداي گاو از خود در مي آورد و به راستي توضيحي بيش از اين لازم نيست. آخر کدام عاقلي ميتواند قبول کند که گوساله طلايي نعره گاو داشت و بانگ ميکرد؟
9- آسمانها زمين و کوه احساس ميکنند و حرف ميزنند.
سوره احزاب آيه 72
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.
ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.
سوره الزلزال آيه 4
يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.
در اين روز زمين خبرهاي خويش را حکايت مي کند.
آيه اول در مورد اين صحبت ميکند که زمين و آسمان، ميتوانند از تحمل چيزي سر باز زنند، احساس ترس بکنند، اين هم باز تجسد و جانبخشي به موجودات غير زنده است، همانند کارتون آليس در سرزمين عجايب که در و ديوار و کتري و قوري و فنجان همه زنده هستند و صحبت ميکنند و حرف ميزنند. در آيه بعدي الله از روز قيامت سخن ميگويد که زمين نيز شروع به حرف زدن و حديث اخبار کردن ميکند. و اينها همه خرافه هستند، کوه و زمين و آسمان موجوداتي نيستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، يا عملي از خود نشان بدهند.
البته اين مقدار اندک از خرافات قرآني مشتي از خروار است و قرآن سراسر پر است از اينگونه ادعاهاي نابخردانه و خرافي که پرداختن به همه آنها دليل تعدد آنها اصلاً کار آساني نيست، اما همين مقدار نشان ميدهد که قرآن کتابيست خرافي و افسانه وار و برابر با داستانهاي ديگر. البته در داستانهاي ديگر هدف نويسنده اين نبوده است که مخاطبان اين داستانها گمان کنند که اين داستانها واقعي بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نويسنده يا نويسندگان قرآن قصد تحميق و استحمار مردم را داشته اند، اين است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرماني، آنها را از فکر کردن به اين ياوه سرايي ها و شک کردن و بررسي آنها به دور دارند و فضائي را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هيچ بررسي اين اباطيل را باور کرده و حتي نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.
اما واقعيت اين است که اين قرآن چيزي نيست جز مشتي داستان کم کيفيت. کم کيفيت از آن جهت که داستان خود ميتواند زيبايي و لطافتهاي خود را داشته باشد اما داستانهاي قرآن از کمترين زيبايي ها برخوردار نيستند و در مقابل آثاري همچون پينوکيو و سيندرلا و سندباد و... بسيار کم ارزشتر و فرومايه تر هستند. داستانهاي قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کساني ميتوانند اين داستانها را از طرف خدا و واقعيت بدانند که ميتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.
توسط آرش بيخدا
*******************************
مأخذ : سايت افشا
Wednesday, September 07, 2005
دگرانديشي وخلفاي راشدين
برخلاف نظرشيعه، محمد درزمان زندگي خودهرگزجانشيني براي خود انتخاب نکرد. ادامه بيماري او درسال يازدهم هجري رقابت برسرجانشيني بين مهاجرين وانصاردامن زد. مهاجرين اصرارداشتند که اين ما بوديم که همه چيزخودرا درراه محمد رها کرده وبا اوازمکه به مدينه مهاجرت کرديم. انصارمي گفتند که بدون کمک ومساعدت ما ساکنين اصلي مدينه اسلام درنطفه خفه مي شد. عـُمرکه اززمان بيماري محمد، براي جانشيني او نقشه کشيده بود ابتدا سعي کرد مرگ اورا کتمان کند: "عمرايستاده بود ومردم را تهديد مي کرد ومي گفت پيمبرخداي زنده است ونمرده است، مي آيد ودست وپاي شايعه سازان را مي برد وگردنشان را مي زند وبردارشان مي کند." (1) ليکن ديگرديرشده بود. مدعيان امارت ازماجرا خبردارشده بودند.
طبق گواهي تاريخ طبري، هنوزجسد محمد دفن نشده است که انصارشتابزده درمحلي بنام سقيفه ي بني ساعده گرد مي آيند تا ازبين خود شخصي بنام "سعد بن عباده" را جانشين محمد کنند. عــُمرکه گوش به زنگ قضيه است به محض آگاهي ازماجرا، ابوبکررا که "با علي بن ابيطالب درکارکفن ودفن پيمبربودند" ازخانه ي محمد بيرون مي کشد و همراه با ايکي ازبزرگان قريش بنام ابوعبيده جراح به محل ماجرا مي برد. (2) عمربا تهديد وارعاب وطرح اين موضوع که جانشين محمد بايد ارقبيله او(قريش) باشد، سعد بن حماده را ازميدان بدرمي کند. او تا تنورداغ است نان را مي چسباند. به اين ترتيب که ابتدا خود با ابوبکربيعت مي کند وهمگان را به زورمجبوربه بيعت با ابوبکرمي سازد.
ابوبکر
برخلاف نظراهل تسنن، انتخاب ابوبکربه جانشيني محمد بهيچ وجه جنبه دموکراتيک ومردمي نداشته است، بلکه بقول دکترزرين کوب "درماجرايي که به شباهت به نوعي کودتا" نيست ابوبکرجانشين محمد مي شود. (3). جالب اين است که درمحل سقيفه عمربا سعد دست به يقه مي شوند: "يکي ازياران وي گفت مراقب سعد باشيد که پايمالش نکنند. عمرگفت بکشيدش که خدا اورا بکشد. آنگاه بالاي سرسعد ايستاد وگفت مي خواستم پايمالت کنم تا بازويت درهم بشکند. سعد ريش عمررا گرفت وگفت بخدا اگرمويي ازآن مي کندي دندان دردهانت نمي ماند. ابوبکرگفت عمرآرام باش که ملايمت بهتراست وعمرازاو کناره گرفت." (4). پس ازماجراي سقيفه عمربه نيروي شمشيروبا زدن انگ بازگشت ازدين مهاجرين وانصاررا، حتي علي مدعي جانشيني محمد، به بيعت با ابوبکرناگزيرمي سازد: "عمرسوي علي وزبيررفت وآنها را به ناخواه بياورد وگفت يا به دلخواه بيعت کنيد يا با نا دلخواه بيعت مي کنيد وآنها بيعت کردند." (5)
درزمان ابوبکرجنبش هاي تجزيه طلبانه که دراواخردوران زندگي محمد ازگوشه وکنارقلمروتحت سلطه ي وي سربلند کرده بودند اوج تازه اي يافت. طبري دراين رابطه مي نويسد: "وقتي پيمبردرگذشت... هريک ازقبايل عرب يا بعضي شان ازدين بگشتند." (6) درمجمل التواريخ نيز مي خوانيم " چون خبروفات پيامبرپراکنده شد همه ي عرب مرتد شد." (7) دراين رابطه در قصص الانبياء چنين آمده است: "چون سيد عليه السلام ازاين جهان بيرون شد منافقان سربرآوردند وهمه ي عرب مرتد شدند. مگرسه گروه مکه ومدينه وحرمين وگفتند نمازکنيم ليکن زکوة ندهيم. وعامل رسول را بکشتند وزنان خويش را بفرمودند تا دستها رنگ کردند ازشادي وفات رسول ودف ها زدند." (8)
ابوبکرازنخستين روزسوارشدن براريکه ي قدرت ازسياست سرکوب شديد وبي رحمانه ي مخالفين فکري ومرامي خود پيروي کرد. او دراولين خطبه ي خود خطاب به مسلمانان گفت: "ازجهاد درراه خدا وانمانيد که هرقومي ازجهاد بماند ذليل شود." (9) با اين ديد بود که خالد بن وليد سرداراسلام که ازطرف محمد "شمشيرخدا" (سيف الله) لقب گرفته بود ازجانب ابوبکرمأمورسرکوب دگرانديشان شد: "ابوبکرمايه ي عزّت مسلمانان شد وقسم خورد که ازمشرکان بسيارکس مي کشد وازهرقبيله که مسلمانان را کشته اند ، معادل مسلمانان مقتول وبيشترکشتارمي کند." (10) اودررابطه با فرمان خود به خالد بن وليد گفت: "هرکه دريغ آورد فرمان دادم با اوجنگ کند وهرکس ازآنها را که به چنگ آورد زنده نگذارد وبه آتش بسوزد وبي پروا بکشد وزن وفرزند اورا اسيرکند وازهيچ کس جزاسلام نپذيرد، هرکه اطاعت کند براي او نيک باشد وهرکه نکند خدا ازاو عاجزنماند." (11)
اشتباه است اگرتعصب ديني را تنها انگيزه ي ابوبکردرسرکوب بي رحمانه ي برگشتگان ازدين بدانيم وانگيزه نيرومند غارتگري را بدست فراموشي بسپاريم. ابوبکرشرط معافيت مالياتي برخي ازقبايل مرتد را براي بازگشتن به اسلام قاطعانه رد کرد: "ابوبکرخالد بن وليد را به حرب ايشان فرستاد واندرخواستند که صدقات را ازايشان برگيرند تا به مسلماني بازآيند... ابوبکرسوگند خورد که اگرزانو بند اشتري را ازانک درعهد پيامبرمي دادند کمتردهند حرب کنم وبه صلح رضا ندهم." (12) ابوبکردرفرمان مربوط به سرکوب که به فرمانده سپاه خود نوشت صريحاً تأکيد کرد که سهم وي را ازغارت جنگي فراموش نکنند: "اگرخدايش به اوغلبه داد همه را با آتش يکشد؛ آنگاه غنايمي که خدا نصيب وي کرد تقسيم کند بجزخمس که بايد نزد ما بفرستد." (13)
همانطورکه قبلاً گفته شد هنوزمحمد زنده بود که مدعيان پيمامبري ازگوشه وکنارسرزمين تحت سلطه ي وي سربرافراشتند. برخورد محمد را با يکي از اين دگرانديشان، اسود عنسي، را شرح داديم. دراينجا مناسب است که نظري به برخورد ابوبکر با ديگرمدعيان پيامبري افکنده شود:
طليحه بن خويلد
وطليحه بن خويلد الاسدي درزمان محمد خود را پيامبرخود وپيکي نزد محمد فرستاد که صلح کنيم يا جنگ. محمد اورا نفرين کرد وگفت قتلک الله وحرمک الشهاده ("خدا ترا بکشد وازشهادت محروم دارد". کارطليحه درزمان ابوبکربالا گرفت. طايفه ي بني اسد وبسياري ازقبايل ديگردعوت اورا پذيرفتند. طليحه مردم را ازنمازوروزه معاف داشت وبهره گرفتن (ربا) را مجازشمرد. ابوبکرخالد بن وليد را با سه هزارشمشيرزن به جنگ طليحه فرستاد. طليحه درجنگ اقبالي نيافت. با شدت گرفتن سرکوب لشکريان طليحه ازدوروبراو پراکنده شدند. او به سوي شام (سوريه) فرارکرد. مدتي بعد طليحه مسلمان شد. ابوبکراورا به حال خود گذاشت. با مرگ ابوبکراو با عمربيعت کرد وگرچه دوتن ازسران مسلمان را گشته بود عمراورا امان داد. طليحه درجنگ نهاوند به دست ايرانيان کشته شد.(14)
مسيلمه
ابن کثيربن حبيب بن حارث الحنفي درسال دهم هجري دعوي نبوت کرد. اومردي بود ازقبيله ي بني حنيفه اهل يمامه (منطقه ي وسيعي درشبه جزپره ي عربستان) مشهوربه ابوتمامه ملقب به رحمن اليمامه. اومدعي بود که دريافت کننده ي وحي الهي است، پاکيزگي وپاکيزه خويي را پاس مي دارد، مخالف ماليات وطرفدارحسن همجواري قبايل است. (15) با دقت درآياتي که تاريخ طبري به مسليمه نسبت مي دهد مي توان داوري کرد که او شاعري توانا وبا احساس ظريف زيبايي شناسانه بوده است:
"اي قورباغه فرزند دو قورباغه، آنچه برمي گزيني پاکيزه است. بالايت درآب است وپايين ات درگل است، نه مانع آبخواره شوي ونه آب را گل آلود کني." (16).
آيه ي ذيل حکايت ازپايگاه مردمي مسيلمه دارد واينکه اواز تهيدستان روستا پشتيباني مي کرده وکاررا منبع شرف وعزّت انساني مي شمرده است:
"اي بذرپاشان کشتکار، ودروگران دروکار، وبوجاران گندم بادده، وآسياگران گندم نرم کن، ونانوايان نان، وسازندگان تريد، ولقمه گيران لقمه ازپيه آب شده وروغن. شما را به چادرنشينان برتري داده اند وشهرنشينان ازشما پيشي نگرفته اند، ازروستاي خود دفاع کنيد ومستمند را پناه دهيد وبا ستمگردشمني کنيد." (17)
ابوبکرکه مانند سلف خود محمد، اهل بحث ومجادله با دگرانديشان نبود ابتدا عکرمه بن ابوجهل وسپس شمشيرخدا (خالد بن وليد) را مأمورسرکوبي مسيلمه کرد. مسيلمه وپيکارگران او با تمام نيرو عليه سپاهيان خليفه مقاومت کردند، ليکن سرانجام شکست خوردند. قتل عام مردم بني حنيفه وسايرياران مسيلمه يکي ازصفحات ننگين تاريخ اسلام است. خالد با کشتن چهارده هزارنفرجنبش مسيلمه را سرکوب کرد: هفت هزارنفردرمحلي بنام دشت عقربا وهفت هزارنفردرمحلي بنام دشت مرگ. (18) مسيلمه خود بدست وحشي بن حرب يکي ازاشرارمسلمان وقاتل حمزه عموي محمد کشته شد.
درمقابله با نيروهاي مسيلمه، سرداراسلام ازکثيف ترين شيوه ها استفاده کرد. اوحتي به خفتگان رحم نکرد: "چون به يک منزلي اردوگاه مسيلمه رسيد سپاهيان وي به گروهي خفته هجوم بردند که به قولي چهل وبه قولي شصت کس بودند... خالد بگفت تا همه را بکشتند." (19). درادامه سياست ايجاد رعب ووحشت عمومي، خالد ازکشتن غيرنظاميان اسيرنيزابا نکرد: "پس ازغلبه برآنها قوم را پيش خواند وگفت اي مردم بني حنيفه شما چه مي گوييد. گفتند مي گوييم يک پيمبرازشما ويک پيمبرازما وچون اين سخن بشنيد آنها را ازدم شمشيرگذرانيد." (20) ابوبکرقبلأ دست خالد را دراعمال هرنوع شقاوت بازگذاشته بود: "هرکس ازآنها که ازدين برگشته ومخالفت خدا کرده، ومايل باشي وصلاح بداني بکش." (21) درجريان پيکاربا مسيلمه ابوبکرطي نامه اي به خالد دستورداد که پس ازپيروزي برمسيلمه تمامي پسران بالغ قبيله اورا قتل عام کند: "اگرخداي عزوجل وي را بربني حنيفه ظفرداد همه ي ذکوربالغ را بکشد." (22) خوشبختانه اين نامه زماني به دست خالد رسيد که وي با بازماندگان شکست خورده ي جنگ پيمان صلح بسته بود.
سجاح
سجاح دخترحارث بن سويد بن عقفان تميمية ملقب به ام صادرازقبيله ي بني تميم بود ادعاي پيامبري ودريافت وحي کرد ورهبري يک جنبش عظيم ضد اسلامي را به عهده گرفت. دکترشفا ضمن استناد به کتاب "سالنامه هاي اسلام" نوشته ي محقق برجسته ي ايتاليايي "لئونه کائتاني" (از1869 تا 1935 ميلادي) ازوابستگي احتمالي سجاح به مسيحيت سخن مي گويد. اين ديدگاه توسط طبري نيزتأييد شده است: "وي (سجاح) درکارمسيحيگري ثابت قدم بود وازمسيحيان ثغلب دانش آموخته بود." (23) دکترشفاخاطرنشان مي سازد که سجاح "با زباني بسيارموزون ازبالاي منبرسخن مي گفت که حاضران را مسحورمي کرد. وي خداوند را بيش ازهرچيزدرآسمان متجلي مي ديد وبهمين جهت لقبي که معمولاً به او مي داد "رب السحاب" (خداي ابر) بود." (24)
بنا به برخي ازروايات، سجاح آنقدرطرفدارپيدا کرد وکارش چنان بالا گرفت که پيروان مسيلمه به او توصيه کردند که "دست ازنبوت بدار واين کاررا به اين زن پيامبربازگذار." (25). طولي نکشيد که سجاح با مسيلميه متحد شد واورا به شوهري انتخاب کرد. ازفرجام کارسجاح آگاهي دقيقي دردست نيست. بنا به برخي ازروايات "سجاح تا آخرعمردرخانه ي مسيلمه بود ودرآنجا بمــُرد." (26) وطبق روايات ديگرپس ازآنکه جنش او نيزتوسط خالد بن وليد سرکوب شد، سجاح مجبورشد به زادگاه خود، جزيره، بازگردد. او پس ازدريافت خبرقتل مسيلمه، ناگزيراسلام پذيرفت؛ بقولي به بصره رفت وهمانجا درگذشت (27).
سلمي
سلمي ملقب به ام رمل ازپدري بنام مالک بن حذيفه ومادري شجاع وخردمند بنام فاطمه ملقب به ام قرفه پاي به عرصه ي وجود نهاده بود. اودرهمه مدت عمرکوتاه خويش چنان تحت تأثيرشخصيت ومرگ شجاعانه ي مادربود که همواره شتراورا بعنوان الهام بخش خويش وياد آور کارهاي سترگ مادر با خود داشت: "همانند مادرخويش حرمت ولياقت داشت وشترام قرفه پيش وي بود." (28) کاربزرگي که سلمي انجام داد گرد هم آوردن مغلوبين وافراد پراکنده ي قبيله ي غطفان وسايرقبايل درمحلي بنام ظفروتشويق آنان به جنگ با خالد بود. مورخين مسلمان، غالباً درمورد اين زن اديب وشاعروارسته سکوت کرده اند. صاحب کتاب مجمل التواريخ والقصص تنها يک جمله درباره ي وي نوشته است: "وازآن پس زني برخاست نام اوسلمي وبسياري عرب پيش او جمع شدند وخالد حربي کرد هرچ عظيم تروبسياري قتل بود وتا سرسلمي را نيفکند ونکشتن هيچ برنگشتند." (29)
بنظرمي رسد که بازگشت سلمي ازاسلام وشورش او عليه مسلمانان، ريشه درآگاهي همه جانبه ي اوازاسلام، محمد وروابط بين مسلمانان دربالاترين سطح رهبري داشته است. اورا همراه با خواهرومادرش دررمضان سال ششم هجري درجنگي که به "سريه ي ام قرفه" موسوم است توسط زيد بن حارثه، پسرخوانده ي محمد، اسيرمي کنند. خواهرسلمي بنام جاريه نصيب محمد مي شود واو پس ازچندي جاريه را يکي ازنزديکان خود مي بخشد. واما بشنويد ازام قرفه که با شهامتي وصف ناپذيردربرابرمسلمانان مهاجم موضع گيري مي کند وبه استقبال مرگي فجيع ورقت بارمي رود: "ام قرفه را قيس بن مـُحَسربه طرزبدي کـُشت. با اينکه پيرزني سالخورده بود پاهايش را به دوشترسرکش بستند، وازهم دريده شد." (30) طبق گواهي تاريخ طبري، سلمي سهم عايشه مي شود ومدت ها درخانه ي عايشه به عنوان کنيززندگي مي کند. سرانجام عايشه اورا آزاد مي سازد ووي پس ازمدتي سوي قوم خويش برمي گردد.
خالد پس ازآگاهي ازشورش سلمي با تمام قوا کمربه سرکوب وي مي بندد وتنها پس ازجنگي سخت ومقاومت جانانه سلمي وافراد شورشي آنان را درهم مي شکند. درجريان اين سرکوب، خالد تروخشک را باهم مي سوزاند وقبايل جنگجو را تا آخرين نفرازدم تيغ مي گذراند. سلمي نيزسلاح به دست کشته مي شود. اجازه دهيد داستان اين سرکوب هولناک را اززبان طبري بشنويم:
"... جنگي سخت درميانه رفت. هنگام جنگ سلمي برشترمادرخويش ايستاده بود ومانند وي حرمت وعزّت داشت، مي گفتند هرکه شتراورا رم دهد صد شترجايزه دارد واين به سبب حرمت وي بود. دراين جنگ خاندان ها ازقبايل خاسي وهاربه وغنم نابود شد وبسيارکس ازطايفه ي کاهل کشته شد. جنگ سخت بود. گروهي ازسواران اسلام به دورشترفراهم آمدند وآنرا پي کردند وبکشتند ويکصد مرد به دورشترکشته شدند. خبرفيروزي اين جنگ بيست روزپس قره به مدينه رسيد." (31)
***
خالد نه تنها عليه مدعيان پيامبري، بلکه دربرخورد با همه دگرانديشان رفتارمشابهي داشت. او بنا به دستورابوبکرپس ازشکست دادن مرتدين "کساني را که به مسلمانان تاخته بودند اعضاء بريد وبه آتش سوخت وسنگسارکرد وازکوه بينداخت وبه چاه افکند وتيرباران کرد." (32) او پس ازغلبه بردگرانديشان، يا همه ي اعضاي قبيله را مي کشت ويا آنان را به کوچ اجباري وادارمي کرد.سپس يک پنجم غنايم جنگي را، همراه با زيبا ترين دختراني را که به عنوان اسيرجنگي برده کرده بودند، بعنوان سهم شخص خليفه براي ابوبکرمي فرستاد وبقيه را بين سپاهيان مسلمان تقسيم مي کرد. راستي خليفه ي پيربا زنان برده شده چکارمي کرد؟ جزاين است که آنان را مي فروخت وبدينوسيله برثروت ودرآمد خود مي افزود؟ وآيا نمي توان داوري کرد که اسلام ازهمان ابتدا با نوعي فحشاي مشروع همراه بوده است؟
دراينجا براي روشن ترشدن بيشترموضوع، به برخي ازشيوه هاي برخورد مدعيان اسلام ناب محمدي با دگرانديشان پرداخته مي شود:
ـ "مسلمانان درعرصه ي نبرد ده هزارتن ازآنها (مرتدان عمان) بکشتند وبدنبال فراريان رفتند وبسيارکس بکشتند وزن وفرزند به اسيري گرفتند واموال را برمسلمانان تقسيم کردند وخمس غنايم را ... پيش ابوبکرفرستادند. (33)
ـ درحضرموت "وقتي درگشوده شد مسلمانان به درون حمله بردند وهرچه مرد جنگي آنجا بود کشتند، همه را دست بسته گردن زدند، دربخيروخندق يک هزارزن به شمارآمد. دوزن آوازه خوان به دست مهاجرافتاد که يکي شان درآوازهاي خود ناسزاي پيمبرخدا خوانده بود ودست اورا ببريد ودندان هاي پيشين اورا کند." (34)
ـ خالد درضمن نبرد با ايرانيان درسال دوازدهم هجري درمنطقه اي بنام اليس صدها تن را به اسيري گرفت: "سوارا ن گروه گروه ازآنها را که به اسارت گرفته بودند مي آوردند وخالد کساني را معين کرده بود که گردنشان را دررود مي زدند ويک شب وروزچنين کرد... بررود آسياها بود وسه روز پياپي با آب خون آلود قوت سپاه را که هيجده هزارکس يا بيشتربودند آرد کردند." (35)
ـ درقلعه ي عين التمرخالد بن وليد "گردن همه ي مردم قلعه را زد وهرچه زن وفرزند ومال درقلعه بود به اسيري وغنيمت گرفت ودرکليساي آنجا چهل پسريافت که انجيل مي آموختند... خالد آنها را ميان مردان سخت کوش سپاه تقسيم کرد." (36)
ابوبکردرسرکوب دگرانديشان، تعصب ديني را با خصلت غارتگري بهم آميخته بود. طبري دراين مورد مي نويسد:
"ازجمله دستورهاي ابوبکراين بود که وقتي به جايي فرود آمديد، اذان گوييد واقامه ي نمازگوييد. اگرمردم آنجا نيزاذان گفتند واقامه ي نمازگفتند ازآنها دست بداريد واگرنگفتند به آنها حمله کنيد وبکشيد وبه آتش بسوزيد وبطريق ديگر نابود کنيد واگردعوت اسلام را پذيرفتند، ازآنها پرسش کنيد، اگرزکات را قبول دارند، ازآنها بپذيريد واگرمنکرزکات بودند ، بي گفتگو به آنها حمله کنيد." (37)
وحشتناک اين است که مواردي پيش مي آمد که حتي اگرمردم قبيله اي اذان مي گفتند وابرازمسلماني مي کردند، سپاهيان ابوبکربخاطرملاحظات مانند غارتگري بيشتر، عداوات شخصي يا بوالهوسي صرف آنان را قتل عام مي کردند. يکي ازاين نمونه هاي هولناک وغيرانساني رفتاري بود که خالد بن وليد وسپاهيانش با مالک بن نويره وقبيله ي اوکردند. مالک سالها پيش ازخلافت ابوبکر بدست شخص محمد مسلمان شده بود. چون سپاه خالد به منطقه ي او رسيد، مالک ويارانش هم زکوة را آماده کردند وهم "اذان گفتند واقامه ي نماز" کردند. ليکن بدستورخالد، سپاهيان اسلام مالک بن نويره ويارانش را به اسارت گرفتند. کسان خالد درشبي سرد وظلماني مالک وکليه ي اسيران را بکشتند و"با سرکـُشتگان اجاق ساختند." "پس ازکشته شدن اسيران، خالد ام تميم دخترمنهال زن مالک بن نويره را به زني گرفت." او زني بسيار زيبا بود وبسياري ازمورخين را عقيده برآنست که خالد بخاطردست يابي به اين زن شوهرواهل قبيله ي اورا قتل عام کرده است.
کشتارمالک وصدها مسلمان عضو قبيله او آنقدرزشت وزننده بود که سروصداي مرد خشني مثل عــُمربن خطاب را درآورد. طبري مي نويسد: "عمراصرارداشت که ابوبکرخالد را عزل کند ومي گفت دشمن خدا به مرد مسلماني حمله برد واورا بکشت، پس ازآن برزنش جـَست." ليکن ابوبکرکه "هرگزعمال وسپاهيان خويش را قصاص نمي کرد" گفت: "نه عُمر، من شمشيري را که خداوند بروي کافران کشيده درنيام نمي کنم." (38)
دکترزرين کوب درکتاب "تاريخ ايران بعدازاسلام" خود مي نويسد "درحقيقت ابوبکرسخت افتاده وبي دعوي و دلرحم بود." (39) طي سطوربالا شمه اي ازافتادگي ها ودلرحمي هاي ابوبکررا بازگوکرديم. اجازه دهيد ماجراي يکي ازبرخوردهاي شخصي وي را نيزکه حکايت ازدل رحمي اسلامي او دارد بيان کنيم: فردي ازقبيله ي بني سليم بنام اياس بن عبد ياليل نزد ابوبکررفت وازاو اسب وسلاح گرفت تا با مرتدان بجنگد، ليکن بجاي اين کاراوبه راهزني هم عليه مسلمانان وهم اهل رَده پرداخت. مسلمانان پس ازمدتي اورا اسيرکردند ونزد ابوبکرفرستادند. ابوبکردستورداد "تا درنمازگاه مدينه هيزم بسيارآماده کردند وآتشي افروختند واورا دست وپا بسته درآتش انداختند." (40)
ابوبکرپس ازحدود دوسال وچهارماه خلافت، به دنبال يک بيماري پانزده روزه درماه جمادي الآخرسال سيزدهم هجري درگذشت. او "دربيماري مرگ براي عـُمرپيمان کرد که پس ازوي خليفه شود وچنين شد.
عـُمربن خطـّاب
سرکوب اهل رَدَه توسط ابوبکرچنان شديد ووحشيانه بود که هرنوع جنبش دگرانديشي را درنطفه خفه کرد. زماني که نوبت به عـُمروديگرخلفاي راشدين رسيد اوضاع داخلي قلمرو خلافت نسبتة آرام شده بود. اين سکوت قبرستان به سه خليفه ي پس ازابوبکرفرصت داد که همّ خود را مصروف غارتگري وکشورگشايي کنند. با وجود اين، چنانکه دراين نوشته خواهيم ديد، عــُمروجانشينانش هرجا که بارقه اي ازدگرانديشي را مشاهده کردند، آنرا با وحشيانه ترين شکل ممکن سرکوب کردند. سرکوب دگرانديشان دردوران ابوبکرزمينه را براي تقويت تمامي گرايي اسلامي دردوران سه خليفه ي بعدازوي فراهم ساخت. شکست پي درپي اقوام متمدن، قتل عام آنان وغارت منابع مادي وانساني شان، به تاراج فرهنگي اين اقوام وجا انداختن اسلام بعنوان تنها شيوه ي ممکن زندگي مدد رسانيد.
دررابطه با خلافت عــُمر، با اندکي دقت درمنابع تاريخي درمي يابيم که عـُمرازابوبکربعنوان جاده صاف کن دست يابي خود به قدرت استفاده کرده است. درزمان ابوبکر، عمرچنان نفوذي دردستگاه رهبري داشت که يک بار طلحه خشمگين "پيش ابوبکررفت وگفت تواميري يا عــُمر؟ ابوبکرگفت عـُمراست اما ازمن اطاعت مي کنند." (41)
عمرمردي بي اندازه خشن بود که شلاق به دست درکوچه وبازار پرسه مي زد وبرسرزن ومرد مي کوفت: "عُمرنخستين کس بود که تازيانه به دست گرفت وکسان را با آن بزد." (42) درزمان خاک سپاري ابوبکراوبي هيچ دليل وتقصيري، فقط براي عبرت مويه کنندگان، خواهرابوبکررا ازخانه بيرون کشيد وکتک زد:
"وقتي ابوبکردرگذشت، عايشه کسان براي گريه کردن برگوروي نشانيد وعمربن خطاب بيامد وبردروي ايستاد وگفت برابوبکرگريه نکنيد. اما گريه کنان بازنماندند وعمربه هشام بن وليد گفت: وارد شوودخترابوقحافه وخواهرابوبکررا پيش من آر. چون عايشه سخن عمررا شنيد گفت به خانه ي من وارد مشو. عمربه هشام گفت وارد شوکه من اجازه مي دهم. هشام وارد شد وام فروه دخترابوقحافه را پيش عمرآورد وعمرچند تازيانه به اوزد وچون گريه کنان اين بشنيدند پراکنده شدند." (43)
عُمردرنخستين خطبه ي پس ازرسيدن به خلافت گفت: "مثال عربان چون اشترسرکشي است که دنبال کشنده ي خود مي رود. کشنده بنگرد که او را به کجا مي کشد. اما به خداي کعبه که من به راهشان مي برم." (44). ازنظرعمرحقيقت تنها وتنها دراسلام بود. درزمان او نه تنها هيچ انديشه اي اجازه ي نشوونما نداشت بلکه بلکه هيچگونه تأويل وتفسيرتجدد طلبانه اي ازاسلام جايزنبود: "عمردرباره ي اهل شبهه سختگيربود" (45) وهرمسلماني که اندکي نرمش نشان مي داد واندکي ازدستورات قرآن سربازمي زد اورا با تازيانه مي زد.
عــُمر دريکي ازنخستين سخنرانيهاي خود به مردم گفت: "خدا مرا پس ازيارانم( محمد وابوبکر) زنده نگه داشت. اگرمردم مهرباني کنند من نيزبا آنان مهربان خواهم بود. اگرکارخلاف انجام دهند، من قطعاً آنان را مجازات خواهم کرد." (46). چنين ديدگاهي مردم را گوسفند وبي اهميت مي انگارد. مهم شريعت است وعمربه عنوان مـُجري آن.
عـُمربه پيروي ازمحمد زنان را خوارمي داشت. ازقول عــُمربه کرات نقل شده اشت که هرچه زن گفت برعکس آن عمل کن. ازدستورات عمراست که "هرکه خواهد با دادن يک مشت درم زني به نکاح گيرد وپس از سه روز جدا شود." (47) عــُمرسنگسارزنان را که گويا براي مدتي پس ازمرگ محمد متوقف شده بود با حدت وشدت اجرا کرد واين شکنجه وحشيانه را با توجه به قوانين شريعت وسنت محمد توجيه کرد.
ازجبّاريت وتک سالاري عمرهمين بس که اومايل نبود حتي قدرت قضاوت را باکسي تقسيم کند: وي به تنهايي با شلاقي دردست "ازبازارها ومعابرمي گذشت وهرجا به اوروي مي آوردند، همانجا بين آنها داوري مي کرد" ودرجا حکم را اجرا مي نمود. (48) طبري درباره ي عمرنوشته است که او به عاملين خود دستورمي داد که "عربان را تازيانه بزنيد که ذليل شوند ودورازوطن بسيارنگه نداريد که به فتنه افتند، ازآنها غافل نمانيد که محروم شان کنيد. قرآن را خالص بداريد...." (49)
عمردررابطه با پياده کردن جزم هاي دين محمدي ازنوعي سياست تفتيش عقايد وحشتناک پيروي مي کرد. طبري دراين مورد چنين مي نويسد: "وچنان بود که عمرشخصاً عسسي مي کرد وبرمنازل مسلمانان مي گذشت وازوضع ايشان خبرمي گرفت." (50) اديب، محقق واسلام شناس ايراني، دکترعلي ميرفطروس دراين رابطه به درستي چنين مي نويسد:
" دوران حکومت عـُمرآنچنان سخت وپرخشونت بود که کسي جرأت کوچکترين اعتراض نداشت. دراين دوره ي پرشکنجه وسرکوب کساني که به اسلام وآيات قرآن اعتراض يا ترديد داشتند، رواج فراوان داشت بطوريکه درزمان عمر ـ حتي ـ گفتگو ازتفسيرقرآن ناروا بود. او معتقد بود که مجادله درباره ي قرآن کفراست." (51)
تلقين اجباري قرآن به مردم عادي و ساده دل ازديگرشيوه هاي عـُمراست:
"عــُمردرآموزش وتعليم قرآن به اعراب صحرانشين، سختگيري فراواني داشت بطوريکه ـ هرازگاهي ـ کسي را براي امتحان آنان مي فرستاد واگراعراب صحرا نشين بد امتحان مي دادند، عمرآنها را مي زد ودرکتک زدن به آنها آنچنان خشونت مي کرد که گاهي مرد چادرنشين زيرشکنجه وشلاق مي مــُرد." (52)
داستان کتک خوردن شاعري بنام ابوشجرة بن عبدالعزي گوياي کينه نسبت به هنرمندان دگرانديش حتي پس ازبازگشت آنان به اسلام است. ابوشجره درزمان ابوبکرمرتد شد وشعري عليه خالد بن وليد وسپاهيانش گفت. پس ازشکستِ اهل رَدَه ابوشجره مسلمان شد ودرزمان عمربه مدينه آمد. بقيه ي ماجرا را اززبان طبري مي شنويم:
"وقتي ابوشجره به مدينه آمد شترخود را درمحله ي بني قريظه بخوابانيد وآنگاه سوي عــُمرآمد ووقتي رسيد که ازمال زکات به مستمندان مي داد وگفت اي اميرالمؤمنين به من نيزبده که محتاجم. عـُمرگفت تو کيستي؟ گفت ابوشجرة بن عبدالعزي سلمي. عُمرگفت دشمن خدا مگرتوهمان نيستي که درشعرخويش گفتي نيزه ام را ازگروه خالد سيراب کردم واميدوارم که پس ازآن عُمري دراز داشته باشم. اين بگفت وبا تازيانه به جان وي افتاد وبه سرش مي زد که بگريخت وازدسترس عــُمردورشد وبرشترخويش نشست وبه سرزمين بني سليم رفت." (53)
ميرفطروس نيز مثالي را ارائه داده است که بروشني شيوه عـُمررا دررابطه با دگرانديشي ودگرانديشان نشان مي دهد ـ شيوه اي که هنوزهم پس از بيش از14 قرن توسط علماي اعلام وحجج اسلام مکرراً به مورد اجرا گذاشته مي شود:
"درزمان عــُمرمردي بنام ضبيع به مدينه آمده بود واز"متشابهات" قرآن مـــي پرسيد. عمرکس فرستاد اورا بياوردند. مقداري چوب خرما حاضرکرده بود. وقتــــي مرد بيامد عمرچوبي برگرفت واورا بزد آنچنانکه سرش خونين شد. مرد گفت بس است! آنچه که درسرمن بود بيرون رفت." (54)
روايت است که عمربخاطرشرابخواري مکررپسرخود را مشمول مقررات حد قرارداد واورا کـُشت: عمر"فرزند خود را بکشت درراندن حدّ." (55)
عمرپس ازجانشيني ابوبکر، خالد بن وليد را ازفرماندهي سپاه معزول کرد وسعد بن ابي وقاص وکساني مانند ابوعبيده ي ثقفي، مغيرة ابن شعبه ومثني ابن حارثه را به سرکردگي سپاه گماشت. دوران عــُمررا "دوره ي طلايي فتوح اسلام" ناميده اند. مسلمانان درعرض شش سال بسياري ازسرزمين هاي همجواررا فتح کرده بودند: دمشق درسال 14 هجري (635 ميلادي)، انطاکيه در15 هجري (636 ميلادي)، اورشليم در17 هجري (638 ميلادي)، تمام سوريه در19 هجري (640 ميلادي)، ايران ومصردر20 هجري (641 ميلادي). تمامي اين لشکرکشي هاي با کشتارجمعي وحشيانه ي اقوام مغلوب همراه بود ه است که خود بحث مفصل ديگري را مي طلبد.
دردوران عمرغارتگري وچپاول به نهايت رسيد. مسلمانان درکشورهاي مغلوب بيش ازهمه به غنايم جنگي علاقه داشتند. اين واقعيت را مي توان ازگفتارذيل که مورخين به عمرنسبت داده اند دريافت: "مسلمانان آنها را (مغلوبان را) تازنده اند مي خورند ووقتيکه ما وآنها مـُرديم کودکان ما کودکان آنان را تازنده اند مي خورند." (56). درجريان لشکرکشي ها، عـُمرمرتباً به فرماندهان سپاه خود توصيه مي کرد که دررابطه با حفظ جان وامنيت سپاهيان مسلمان نهايت مراقبت را به عمل آورند، ليکن او بندرت درمورد حداقل رفتاربا غيرنظاميان، اسرا وزخميان دشمن توصيه اي به عمل آورد.
عمرعلاوه برکشتارغيرمسلمانان، برده کردن زن وفرزند وتخريب سرزمين آنان، به يک جنگ منظم مرامي عليه آنان دست زد وازهرکوششي براي فرهنگ زدايي سرزمين هاي تحت سلطه وتحميل جزم هاي اسلامي به آنان خود داري نکرد. شبلي نعماني (مورخ، اديب ومصلح اسلامي هند متوفي به سال 1332 هجري قمري) دراين رابطه مي نويسد:
"او (عمر) توجه ويژه اي به آموزش عمومي مبذول داشت. درسرتاسرسرزمين هاي مغلوب مدارس ابتدايي گشايش يافتند که درآنها قرآن وشريعت اسلامي تدريس مي شد. علماي اعلام، که درقانون (شريعت) وحديث تبحرداشتند، براي امرآموزش منصوب شدند. به معلمين مدارس وخطيبان حقوق پرداخت مي شد." (57)
افضل الرحمان ازقول امام ابويوسف نقل مي کند که "عـُمرهمواره کسي را به فرماندهي سپاه مي گماشت که درتعاليم ديني و قوانين اسلامي تبحرداشت." (58)
يکي ازفاجعه بارترين کارهاي لشکريان اسلام دردوران کشورکشايي عُمر، تخريب کتابخانه ها وسوزانيدن کنجينه هاي فرهنگي ملل مغلوب است. عبدالطيف بن يوسف بن محمد بغدادي معروف به ابن اللباد (متوفي به سال 629 هجري) روايت مي کند که پس ازفتح اسکندريه توسط لشکريان اسلام، عُمربه عمروبن عاص حاکم مصردستورداد که کتابخانه ي نفيس اين شهررا طمعه ي آتش سازند. اين کتابخانه 300 سال قبل ازميلاد مسيح توسط پتولمه ي اول بنياد نهاده شده ونسل اندرنسل غنا يافته بود وبيش ازپانصد هزارجلد کتاب را درخود جاي مي داد. بنا به روايت بغدادي شش ماه تمام کليه ي حمام هاي شهرسوخت خود را ازکتابهاي اين کتابخانه تأمين مي کردند. (59)
نمونه ي بالا را درفاجعه ي کتابسوزي مداين را نيزمي توان مشاهده کرد:
"گفته اند که وقتي سعد بن ابي وقاص برمداين دست يافت درآنجا کتابهاي بسيارديد. نامه به عمربن خطاب نوشت ودرباب اين کتاب ها دستوري خواست. عـُمردرپاسخ نوشت که آنهمه را به آب افکن، که اگرآنچه دراين کتابها هست سبب راهنمايي است خداوند براي ما قرآن را فرستاده است که ازآنها راهنما تراست واگردرآن کتاب ها جزمايه ي گمراهي نيست خداوند ما را ازشرآنها درامان نگاه داشته است. ازاين سبب آنهمه کتاب ها را درآب يا درآتش افکندند." (60)
کتابسوزان تنها ريشه درجهل وعقب افتادگي مهاجمين مسلمان نداشت، بلکه علاوه برآن اقدامي اگاهانه بود درزمينه ي جا انداختن تمام گرايي ديني بعنوان ابزارکنترل جوامع مغلوب. دراين رابطه دکترشفا ازمورخ بزرگ قرن يازدهم تــُرک کاتب چلبي معروف به حاجي خليفه چنين نقل مي کند: "مسلمانان آنچه کتاب که درفتوح بلاد يافتند سوختند ونظردرتوراة وانجيل را ممنوع کردند تا اتحاد واجتماع کلمه درفهم الله وعمل به کتاب الله وسنت رسول حاصل شود...." (61)
اين ديدگاه که همه ي دانش هاي بشري دريک کتاب (قرآن) خلاصه مي کند وبراي هيچ انديشه يا جز جزم هاي ديني خويش حق زندگي قائل به زمان محمد برمي گردد. (62) محمد دشمن شماره يک نشرعلم وفلسفه ي ملل متمدن دربين مسلمانان بود. زماني که يکي ازدانايان عرب بنام سعيد الخدري ازمحمد کسب اجازه کردکه دانش هاي علمي عصرخود را تدوين کند محمد اورا ازاين کاربازداشت. حاج خليفه ضمن نقل روايت ذيل انحصارطلبي فکري ـ مرامي محمد را بخوبي نشان داده است: "مردي نزد اورفت وگفت کتابي نوشته ام ومي خواهم برتو عرضه کنم. چون بدو نشان داد ازوي بگرفت ودرآب شست." (63)
عــُمردرسال 23 هجري قمري به دست يکي ازاسيران ايراني بنام فيروز، که درمدينه اورا ابولؤلؤه مي خواندند، به قتل رسيد. علت قتل عمرظاهرأ اين بود که وي به شکايت فيروزعليه بهره کشي شديد ارباب خود، سردارعرب مغيرة بن شعبه، بي اعتنايي کرده بود. ليکن بنظرمي رسد که علت اين امرعميق ترازاينها بوده است. مي گويند "وقتي اسيران نهاوند را به مدينه بردند وي ايستاده بود ودراسيران مي نگريست، کودکان خردسال را که دربين اسيران بودند دست برسرشان مي بسود ومي گفت عُمرجگرم را بخورد." (64) عمرقبل ازمرگ يک شوراي شش نفره (علي، عثمان، عبدالرحمن عوف، طلحه، زبير وسعد وقاص) را مأمورتعيين جانشين خود ساخت. اين شورا(که اعضاي آن به سبب غيبت طلحه به پنج نفررسيد) ضعيف ترين فرد اين شوراعثمان بن عفّان پيررا به جانشيني عـُمربرگزيد.
عثمان
عثمان عضووفادارقبيله ي اشرافي بني اميه بود. اونيزدرارتباط بااجراي قوانين شريعت وسرکوب دگرانديشان راه دوخليفه ي قبل ازخود را دنبال گرفت. او دريکي ازنخستين خطبه هاي خود اعلام داشت: " به الله قسم مي خورم که اگرازشرارت هرکس آگاه شوم اورا ازسرزمين خواهم راند." (65) ازبي عدالتي ونژاد پرستي عثمان همين بس که قاتل هرمزان شاهزاده ي ايراني را هرگزمجازات نکرد. هرمزان درجريان شکست ايران به عنوان اسيروپناهنده دربين مسلمانان زندگي مي کرد. عبيدالله پسرعــُمرپس ازقتل پدرخود توسط ابولؤلؤه به هرمزان بدگمان شد واورا بي گناه به قتل رسانيد. اين جنايت شنيع سروصداي حتي علي بن ابي طالب را بيرون آورد. علي اکبردهخدا دراين رابطه درلغت نامه ي مشهورخود مي نويسد:
"علي هرچند حکومتي دردست نداشت، مجازات عبيدالله وقصاص خون هرمزان را به اصرارازخليفه ي سوم طلب کرد. اما عثمان به اشاره ي اشراف مدينه وبه بهانه ي اينکه برمسلمانان مشکل است خانواده ي خليفه ي دوم که داغدارمرگ خليفه اند داغ تازه اي ببيننند، ازاجزاي مقررات اسلام درباره ي قصاص شانه خالي کرد ودرحقيقت نمي خواست که يک تن عرب را بخاطرقتل يک عجم نومسلمان به قتل برساند." (66)
ازاقدامات مهم عثمان درتحکيم جبّـاريت وتمام گرايي اسلامي تدوين قرآن است. اين اقدام را بايد مقدم شعارمعروف جمهوري اسلامي ايران دربيش ازهزاروچهارصد سال بعد به حساب آورد: "خدا يکي، ايمان يکي، ايران يکي، رهبريکي، سنگريکي."
سابقه ي تدوين قرآن به زمان ابوبکربرمي گردد. قرآن درزمان محمد مجموعه ي درهم وبرهمي ازقطعاتي بود که محمد آنهارا بعنوان وحي الهي عنوان کرده بود. برخي ازاين قطعات را منشيان محمد برشته ي تحريردرآورده بودند، ليکن اغلب آنها را برخي ازصحابه ازحفظ کرده بودند. متون مختلف قرآني با يکديگراختلاف فاحش داشتند. عمربخاطرايجاد وحدت کلمه بين مسلمانان به ابوبکرتوصيه کرد که زيد بن ثابت (منشي 21 ساله ي محمد دربازپسين سالهاي عمروي) را مأمورگردآوري ومقابله ي قطعات مختلف قرآن وتهيه متن نهايي آن کند. اين کارانجام پذپرفت ونسخه اي ازقرآن تدوين گرديد که اقبال چنداني نيافت وقرائت هاي ديگري ازقرآن نيزبه موازات آن مورد استناد قرارگرفت.
عثمان بنا به توصيه ي يکي ازاصحاب نزديک محمد بنام حذيقه بن يمان تلاش کرد متن واحدي ازقرآن تهيه کند. هدف ازاين کارايجاد يک متن واحد واجباري براي عامه مسلمانان بود. عثمان دستورداد تا کليه نسخ قرآن، بخصوص نسخه اي که نزد حفصه زن محمد بود، را به مرکزخلافت ببرند تا درتهيه ي متن رسمي قرآن اقدام شود. مأموريت مقابله وتصحيح قرآن مجدداً به زيد بن ثابت داده شد. کميته اي به رهبري زيد تشکيل شد ونسخه ي نهائي قرآن را تدوين کرد. ازروي اين نسخه، نسخ ديگري (مجموعاً هفت نسخه) بازنويسي وبه شهرهاي اصلي امپراطوري اسلامي فرستاده شد. (67) پطروشفسکي دراين رابطه مي نويسد:
"براي جمع آوري اين متن همه ي نسخي که اشخاص متفرقه داشتند ازايشان گرفتند وپس ازمقابله ي متون واتمام متن جامع ورسمي، متون متعلق به اشخاص مذکوربه صاحبانشان بازپس داده نشد وبه امرعثمان متون مزبوررا سوزاندند. منظورازاين عمل آن بود که متن جديد رسمي ويا به ديگرسخن، روايت دوم زيد تنها متن موجود باشد وهمه مسلمانان آنرا بپذيرند.... ظاهراً عثمان واطرافيان وي که مبارزه ي اجتناب ناپذيرآينده برسرکسب قدرت را پيش بيني مي کردند، خواستند تا وضع وموقع خويش را مستحکم سازند واقداماتي به عمل آوردند که روايات گوناگون وواجد اختلاف قرآن، وجود نداشته باشد تا باعث بحث ومناقشه واقع نشود وازطرف مدعيان ومخالفان بني اميه مورد استفاده قرارنگيرد. توان گفت که درحين جمع آوري قرآن تغييراتي به نفع دسته ي طرفداربني اميه درمتن "کلام خدا" داده شد." (68)
روايت رسمي قرآن به آساني مورد قبول عامه ي مسلمانان قرارنگرفت. سالها طول کشيد که خلفاي پس ازعثمان وحکام محلي آنان توانستند همه ي نسخه هاي قديمي قرآن را ازگردش خارج سازند وتنها متن عثمان را براي مراجعه ي فرق مختلف اسلامي باقي گذارند.
رفتارعثمان درثروت اندوزي وانتصاب خويشاوندان درجه يک خود به حکومت ولايات نارضايتي عمومي را دامن زد. مردم بارها ازبيداد عمال عثمان شکايت کردند واو آنچنان که بايد به شکايت مردم ترتيب اثرنداد. سرانجام گروهي ازمردم کوفه ومصربه مدينه رفتند و عزل اورا خواستارشدند. عثمان نپذيرفت. شورشي عمومي درگرفت. شورشيان به مدت چهل روز عثمان را درخانه اش محاصره کرده وسرانجام اورا درسال 35 هجري، درحالي که به تلاوت قرآن مشغول بود، به قتل رسانيدند.
علي بن ابيطالب
پس ازقتل عثمان عده اي ازياران محمد به اصرارازعلي خواستند که عهده دارکارمسلمانان شود. او ابتدا ازاين کارسرباززد، ليکن سرانجام جانشيني عثمان را پذيرفت. (69) دراين زمان، مکّه ومدينه اهميت خودرا به عنوان مراکزامپراطوري اسلامي ازدست داده وشهرهاي ديگري مانند کوفه، بصره ودمشق بعنوان مراکزمهم اسلامي قد علم کرده بودند. ديري نپاييد که علي مرکزخلافت خود را ازمدينه به کوفه منتقل کرد.
علي پس ازرسيدن به خلافت قاتلين عثمان را مجازات نکرد وبه آنان فرصت داد تا فرارکنند. همين امرباعث شد که مخالفينش اورا مسئول قتل عثمان قلمداد کنند. او نسبت به اجراي بي چون وچراي احکام قرآن، سنت هاي محمد وحدود اسلامي چنان سخت گيربود که هرگونه شکّي را دررابطه با جزم هاي ديني کفرمي شمرد: "شک را شک نامند چون بي شباهت به حقيقت نيست. ايمان راسخ دوستداران الله چراغ راه آنان است وراه روش آنان را به صراط مستقيم هدايت مي کند. درحالي که دشمنان خدا شک مي کنند ودرتاريکي شک به گمراهي مي افتند." (70) سخت گيري اسلامي علي وشدت عمل او نسبت به هرنوع اصلاح طلبي دردين (چه رسد به دگرانديشي) حتي بسياري ازهوادارانش ازاطراف او پراکنده کرد. دکترزرين کوب دررابطه با اين جنبه ازشخصيت علي مي نويسد: "ازدقت واحتياطي که دررعايت حق ودين داشت طاعنان وي را محدود مي خواندند." (71)
طلحه وزبيرکه زماني ازنزديکترين ياران علي بودند ازاو بريدند وضمن ائتلاف با عايشه زن محبوب محمد، به بهانه ي خونخواهي عثمان، عليه او بپاي خاستند وبزود ي بصره را تسخيرکردند. علي ارتش نيرومندي را عليه شورشپان بصره گسيل داشت. درنبردي که نزديکي بصره رخ داد، عايشه که زني قابلي بود ازفرازشتري جنگ را فرماندهي کرد وازاين لحاظ است که اين جنگ به جنگ شتر(جــَمـَل) مشهوراست. جنگ جَمَل نخستين جنگي است که طي آن مسلمانان درنبردي مسلحانه بجان يکديگرمي افتند وخليفه ي مسلمين ارتش خود را عليه ارتش ديگري ازمسلمانان بسيج مي کند. سپاهيان علي پس از کشتاروحشيانه ي مخالفين توانستند وارد بصره شوند (آخرپاييزسال 36 هجري قمري) دراين جنگ طلحه وزبيرکشته شدند وعايشه به اسارت درآمد که با وساطت محمد بن ابوبکر(سردارجنگي وفرزند خوانده علي) آزاد شد.
پس از پيروزي درجنگ، علي که با توجه به زمينه ي مردسالارانه ي خود وجامعه ي خويش نمي توانست، بپذيريد که يک زن ـ حتي اگرزن محبوب ولي نعمت اش محمد هم باشد ـ با او به نبرد بپردازد. ازاين لحاظ بود که علي فرماندهي عايشه را در جنگ جمل ضمن تحقيرهمه ي زنان به ريشخند گرفت. به خطبه ي ذيل که علي پس ازجنگ شــُـتــُر (جمل) ايراد کرده است توجه فرماييد:
"اي مردم! زنان درايمان ناقص، درارث ناقص ودرعقل نيزناقص اند. نقص درايمان پرهيزآنان ازنمازوروزه درايام قاعدگي ناشي مي شود. ناقص العقل بودن آنان بدان علت است که شهادت دو زن معادل شهادت يک مرد محسوب مي شود(اشاره به آيه ازسوره ي که اعلام مي دارد: ) ازجنبه ي نقص آنان درارث همين بس که سهم زن ازارث نصف سهم مرد است. پس بترسيد ازشرارت زنان. بنابراين حتي دربرابرزناني که باصطلاح خوبند نيزمواظب خودتان باشيد. حتي درامورخيرنيزاززنان اطاعت نکنيد تا شما را به بلانيفکنند." (72)
پس ازپيروزي درجنگ جمل، علي برعراق مسلط شد، ليکن سوريه دردست معاويه بود. علي اورا معزول ساخت ولي معاويه زيربارعزل نرفت وبه بهانه ي خون خواهي عثمان با علي به دشمني برخاست. درسال 37 هجري قمري درمحل بنام صفين (بين عراق وسوريه برساحل فرات) لشکريان علي ومعاويه دربرابرهم قرارگرفتند. اين جنگ صد وده روز بطول انجاميد. درابتدا پيروزي با لشکريان علي بود، ليکن معاويه بخاطرنجات خود ازشکست نهايي، بصلاحديد عمروبن عاص به لشکريان خود دستورداد قران ها را برسرنيزه کنند وخواستارحکميت "کلام الله" شوند. علي نبرد را متوقف ساخت وبا مذاکره موافقت کرد. درجريان حکميت نماينده ي علي (ابوموسي اشعري) وي را ازخلافت عزل کرد، درحالي که نماينده ي معاويه (عمروبن عاص) اورا به خلافت منصوب نمود.
پس ازحـَکـَميت، علي به کوفه برگشت. تعداد زيادي ازياران اوازوي بريدند وبا عنوان کردن "لاحکم الالله" (حکميت تنها ازآن خداست)، عليه هم علي وهم معاويه قيام کردند. آنا مي گفتند حکم خدا با پيروزي علي برمعاويه قبلاً صادرشده است. مذاکره با دشمن پس ازپيروزي آنچناني نوعي بدعت گذاري ومخالفت با حکم خدا ازجانب علي بوده است. ناراضيان که به خوارج (قيام کنندگان) مشهورشدند وتعدادشان به دوازده هزارنفرمي رسيد، درمنطقه بنام نهروان (واقع دردوازه ميلي بغداد) اردو زدند ويک سپاهي عادي وساده را بنام عبدالله بن وهب به خلافت برگزيدند. (73) علي ازآنان دعوت کرد که ازراه رفته بازگردند ودوباره به وي بپوندند. خوارج درپاسخ گفتند "تو با قبول حکميت بدعت گذاشتي؛ حال اگربدعت گذاربودن خودت را بپذيري وتوبه کني، ما دررابطه با پيوستن به تو فکرمي کنيم وتصميم مي گيريم." (74) با دريافت اين پاسخ، علي ترجيح داد که لشکرکشي به سوريه وجنگ با معاويه را به عقب بيندازد وحساب خود را خوارج تصفيه کند.
خوارج که برخي آنان را آنارشيست هاي ديني خطاب کرده اند گروهي بودند شديداً متعصب که هرحکومتي جزحکومت الله را مردود مي شمردند. آنان معتقد بودند که نژاد وقوميت نبايد درامرخلافت دخالت داشته باشد و خليفه بايد با انتخاب آزاد مسلمانان (اعم ازعرب وغيرعرب) تعيين شود. چنانچه خليفه درمسيراسلام پيش نرود، مردم حق دارند اورا ازمنصب خلافت معزول سازند. (75)
علي درجنگ نهروان (صفرسال 38 هجري قمري) خوارج را به شدت سرکوب کرد. او همه را ازدم تيغ گذرانيد. تنها نه نفرتوانستند ازمعرکه جان سالم بدربرند. با وجود اين خوارج (که ازآنان با عناوين مـُحَکمه، حَرّوريه وشراة نيزياد مي شود) به عنوان يک فرقه ي سياسي ـ مذهبي درسرتاسرقلمرو اسلامي پراکنده شدند. آنان طي ساليان دراز با همه ي خلفا (اعم ازاموي وعباسي) به مخالف برخاستند.
علي درسال 21 (وبنا به روايتي 17) رمضان سال چهلم هجري قمري (24 ژانويه ي سال 661 ميلادي) درکوفه به ضرب شميشيريکي ازخوارج بنام عبدالرحمن بن ملجم مرادي زخمي شد وپس ازدوروزفوت کرد. مشهوراست که ابن ملجم پس ازفرود آوردن شمشيربرفرق علي فرياد زد: "به حقيقت رسيدم" وعلي گفت: "به خداي کعبه پيروزشدم."
اگرچه دوران چهارساله ي خلافت علي دوران جنگ داخلي بين مسلمانان است، ليکن اين باعث نشد که علي سرکوب خارجي را به دست فراموشي بسپارد. دست اندازي به سرزمين هاي متمدن همسايه که اززمان ابوبکرشروع شده بود درزمان علي نيز با شدّت وحدّت ادامه يافت. (76)
شيوه ي برخورد علي را با دگرانديشان را مي توان بخوبي ازنامه اي که وي به زياد بن ابيه، حاکم جبــّار وبي اندازه فاسد خود درآذربايجان، نوشته است دريافت:
"پس ازحمد خدا ونعت رسول مقدس او بدان وآکاه باش که دهقانان تحت حکومت تو ازشفاوت، بد دلي وکبرونخوت تو شکايت کرده اند. آنها شکايت کرده اند که آنان را پست، وزبون وخوارمي انگاري وآنان را تحقيرمي کني. من دراين باره بسيارانديشيدم وبه اين نتيجه رسيدم که آنان ازکافرانند وسزاواررفتاري بهترازاين نيستند. با آنان همچنين بنايد شقاوت بارانه وخشن رفتارکرد. آنان زيردست مايند وبا ما قرارداد بسته اند وما مجبوريم شرايط اين قراردادها را مراعات کنيم. بنابراين بين سنگدلي ومهرباني با آنان رفتارکن. هميشه با دستهاي نرم ولي نيرومند حکومت کن. بدانسان که بصورت فردي سزاوارآنند با آنان رفتارکن. گاهي با آنان مهربان باش وزماني سختگيري را پيشه کن. احترام را با تحقيردرآميز" (77)
کوتاه سخن آنکه علي، عليرغم ويژگي هاي فردي اش درامرسياست، درکليت، دررابطه با سرکوب دگرانديشان، ادامه دهنده ي راه محمد وديگرخلفاي راشدين بود.
نتيجه
اين بود کارنامه ي خلفاي راشدين دررابطه برخوردشان با دگرانديشي ودگرانديشان. جاي بسي شگفتي است که استاد گرانمايه دکترشجاع الدين شفا درکتاب خود بنام "پس ازهزاروچهارصد سال" آنجا که ازفهرست ننگين جنايت وتزويرخلفاي اسلامي سخن مي گويد خلفاي راشدين را به نوعي مستثني مي کند: "حقاً نبايد براي خلفاي چهارگانه ي اول ـ حتي خليفه ي بحث انگيزسوم ـ جاي زيادي دراين فهرست جنايت وتزويرمنظورداشت." (78) برعکس نظردکترشفا، يک نگاه ساده به کارنامه ي خلفاي راشدين نشان مي دهد که جنايت وتزويرخلفاي اسلامي بعدي ريشه درعملکرد محمد وچهارخليفه ي نخستنين دارد.
غارتگري اسلامي که اززمان محمد شروع شد، دردوران خلفاي راشدين به تسلط جابرانه ي مسلمانان برسرزمين هاي متمدن نزديک ودورانجاميد ودردوره هاي بعد نيزادامه يافت. درجريان اين لشکرکشي ها نه تنها جان ومال وناموس غيرمسلمانان ودگرانديشان به تاراج رفت، بلکه فرهنگ ديگرجوامع را دچارانحطاط ومسخ وحشتناک کرد. ابن وراق دررابطه با پيروزي لشکريان اسلام برديگرجوامع بدرستي اظهارنظرکرده است که " اسلام باوردارد که نيروي عقل وخرد به تنهايي براي درک حقيقت کافي نيست وبدون کمک گرفتن ازحقايق برترالهامات الهي نمي تواند بجايي برسد. بدين ترتيب پيروزي هاي اسلام را مي توان يک مصيبت بنيان سوز، نه تنها براي تمام مسلمانان، بلکه براي تمام بشريت دانست." (79)
متاسفانه نه سه خليفه نخستين ونه علي، هيچکدام ازخود سنت تساهل، گذشت ومداراي مذهبي وبحث ومجادله باغيرمسلمانان ودگرانديشان بجاي نگذاشتند. بجاي اين کارهمه آنها ـ مانند محمد ـ شيوه ي تروروسرکوب آشکارووحشيانه ي دگرانديشان را درپيش گرفتند. دنباله ي اين سياست خشونت، ترور وسرکوب را امروز هم دررفتارکوردلان سني مذهب (اخوان المسلمين، طالبان وغيره) وهم همپالکي هاي شيعي مذهب شان (حزب الله، خميني گرايان ونظايرشان) آشکارا مشاهده مي کنيم.
استوار غلام دانايي
پا نويس
1ـ تاريخ طبري ترجمه ي ابوالقاسم پاينده، جلد چهارم صفحه ي 1329.
2ـ ايضاً، صفحات 1344-1343.
3ـ دکترعبدالحسين زرين کوب، تاريخ ايران بعدازاسلام، مؤسسه ي انتشارات اميرکبير، تهران 1363، صفحهي 266.
4ـ طبري (منبع شماره 1، صفحه ي 1348
5ـ ايضاً، 1330.
6ـ ايضاً، ص 1369.
7ـ به نقل ازکتاب مجهول المؤلف مجمل التواريخ والقصص تاليف سال 520 هجري قمري به تصحيح ملک الشعراي بهار(به همت محمد رمضاني)، صفحه 265.
8ـ ابواسحق ابرهيم بن منصورابن خلف النيسابوري (درقرن پنجم هجري)، قصص الانبياء ، بنگاه ترجمه ونشرکتاب ، تهران 1359، ص، 455.
9ـ طبري، ج 4، ص 1337.
10ـ همانجا، ص 1373
11ـ ايضاً، ص 1380
12ـ مجمل التواريخ (منبع شماره ي 7)، ص 265.
13ـ طبري، ج 4، ص 1380.
14ـ خوند مير، حبيب السير، جلد اول، تهران، صفحه ي 163.
15ـ شجاع الدين شفا، بعدازهزاروچهارصد سال، جلد اول، نشرفرزاد، سال 2003 مسيحي. دراين کتاب دکترشجاع الدين شف،ا طي صفحات 210 تا 214، ازمسيلمه سخن گفته ومنابع دست اول ودست دوم فراواني درباره زندگي وسرانجام او به دست داده است.
16ـ طبري، ج 4، ص 1415.
17ـ همانجا.
18ـ ايضاً، ص 1431.
19ـ ايضاً 1419
20ـ ايضاً، ص 1421.
21ـ ايضاً، ص 1492.
22ـ ايضاً، ص 1443.
23ـ ايضاً، ص 1401.
24ـ شفا، ص 214 (همان منبع شماره 15).
25ـ تجارب السلف ص 19 و20 به نقل از شفا، ص 213.
26ـ تجارب السلف ص 19.
27ـ رجوع شود به فرهنگ معين، جلد 5، ص 734.
28ـ طبري، ج 4، ص 1393.
29ـ مجمل التواريخ (منبع شماره ي 7)، صفحات 265 و 266
30ـ محمد بن عمرواقدي، مغازي، تاريخ جنگ هاي پيامبر(ص)، ترجمه ي دکترمحمود مهدوي دامغاني، مرکزنشردانشگاهي، جلد دوم، تهران 1362، صفحه ي 428.
31ـ طبري، جلد 4، صفحات 1394-1393.
32ـ همان منبع، ص 1392.
33ـ همانجا، ص 1451.
34ـ ايضاً، صفحه 1478.
35ـ ايضاً، صفحات 4-1493.
36ـ ايضاً، صفحات 15-1514.
37ـ ايضاً، صفحات 8-1407.
38ـ ايضاً، صفحات 9-1402.
39ـ زرين کوب، ص 273.
40ـ طبري، ج 4، ص 1394.
41. همانجا ، ص 1405.
42ـ تاريخ طبري ترجمه ي ابوالقاسم پاينده،جلد پنجم، چاپ دوم ، شرکت اساطير، تهران، 1362 صفحه ي 2046.
43ـ طبري، ج 4 صفحات 1566-1565.
44ـ همانجا،ص 1575.
45ـ طبري، جلد پنجم، ص 2043. دررابطه نگاه کنيد به:
Muir Sir Williams, The Caliphate, p. 198.
46ـ نگاه کنيد به ابن سعد، طبقات الکبير، جلد سوم.
47ـ طبري 5، 2063.
48ـ نگاه کنيد به کامل التواريخ ابن اثير، جلد سوم، ص 19 وحبيب السير، تهران، چاپ خيام، جلد دوم.
49ـ طبري، جلد پنجم، ص 2039.
50ـ ايضاً، ص 2040.
51ـ علي ميرفطروس، پنداريک نقد ونقد يک پندار، انتشارات فرهنگ وآزادي، چاپ اول آلمان غربي ،1986 ص 19 به نقل ازنهج الفصاحه، ص 84 مقدمه ي ابوالقاسم پاينده ص 278.
52ـ همان منبع بالابه نقل از الاغاني، جلد 7، ص 312.
53ـ طبري، ج 4، ص 1396.
54ـ ميرفطروس، همان منبع شماره 51 صفحه ي 25، به نقل ازبستان العارفين به نقل ازنهج الفصاحه، ص 82 مقدمه ي مترجم.
55ـ قصص الانبياء ، ص 457 و:
P.K. Hiti, History of Arabs, London, 1937, p. 176
56ـ تاريخ ايران ازدوران باستان تا پايان سده ي هيجدهم ميلادي، ترجمه ي کريم کشاورز، انتشارات پيام، تهران 1354 ص 159.
57ـ به نقل ازمنبع ذيل:
Afzalur Rahaman, Encyclopaedia of Seerah, Vol. III, Seerah Foundation, London, April 1988, p. 250.
58ـ همان منبع بالا، صفحه ي 251.
59ـ رجوع شود به عبداللطيف بغدادي، الافادة والاعتبار، چاپ هدايت (با ترجمه ي لاتيني)، اکسفورد، 1800 صفحه، ص 114. همچنين نگاه کنيد به تاريخ علوم عقلي درتمدن اسلامي، ص 33 به نقل ازميرفطروس، پنداريک نقد، ص 24.
60ـ شجاع الدين شفا (منيع شماره ي 15) ص 450، به نقل ازابن خلدون، مقدمه، چاپ قاهره، ص 285.
61ـ منبع بالا، ص 450 به نقل ازحاجي خليفه، کشف الظنون، چاپ اسلامبول، جلد 1 صفحه ي 33.
62ـ آيه 59 سوره ي الانعام (سوره ي ششم قرآن) مي خوانيم "اوکليد همه اسراررا دراختيار دارد وجزاوهيچ کس ازآن ها آگاه نيست. او ازتمام چپزهايي که درخشکي ودرياست آگاه است. اودررابطه باهربرگي که به زمين مي افتد دانايي دارد وهمينطورهردانه اي که دردل تيره ي زمين نهفته است وهيج تري وخشکي نيست که درکتاب روشن او ثبت نشده باشد." به عبارت ساده ترمحمد اين پيام را به عامه مسلمانان مي دهد که همه چيزدرخداي من (وبه نيابت ازاو درمن) ودرقرآن من تمام شده است وشما مي توانيد ازسفيدي گچ تا سياهي ذغال را درقرآن بيابيد وبا وجود قرآن به هيچ کتابي نيازنداريد.
63ـ کشف الظنون، چاپ اسلامبول، جلد 1 ص 33 نقل شده درشفا، بعدازهزاروچهارصدسال، صفحات 446 و447. همچنين درميرفطروس پنداريک نقد، صفحات 23 و24 به نقل ازتاريخ تمدن اسلام، جلد 3، ص 434.
64ـ عبدالحسين زرين کوب (منبع شماره 3)، ص 341.
65ـ افضل الرحمان (منبع شماره ي 57)، ص 253.
66ـ رجوع شود به فرهنگ دهخدا، زيرکلمه ي عثمان بن عفـــّان.
67ـ افضل الرحمان، ص 252.
68ـ ايليا پاولويچ پطروشفسکي، اسلام درايران، ترجمه ي کريم کشاورز، ص 115.
69ـ طبري ج 6، صفحه ي 2327.
70ـ برگرفته از خطبه ي سي ونهم ترجمه ي انگليسي نهج البلاغه:
Nahjul Balagha (Peak of Eloquence), Sermons, Letters and Sayings of Imam Ali Ibn Abu Talib, Translated by Sayed Ali Reza, Includes introductory note by: Syed Mohamed Askeri Jafery.
71ـ عبدالحسين زرين کوب (منبع شماره 3)، ص 347.
72ـ نهج البلاغه (منبع شماره 70)، خطبه ي هفتاد ونهم.
73ـ پطروشفسکي، اسلام درايران، ترجمه ي کريم کشاورز، ص 53.
74ـ نهج البلاغه (منبع شماره 70)، خطبه ي شماره سي وشش درباره خوارج نهروان.
75ـ براي آگاهي بيشتردرباره ي خوارج رجوع فرماييد به:
McDonald, Development of Moslem Theology, Jurisprudence and Constitutional Theory, New York 1903, p. 23.
76ـ ميرفطروس ضمن تحقيقات خود شمه اي ازسرکوب ها وکشتارهاي بي رحمانه ي ايرانيان راتوسط عــُمّال وسپاهيان علي نشان داده است. رک علي ميرفطروس، ملاحظاتي درتاريخ ايران، اسلام و"اسلام راستين"، انتشارات فرهنگ، آلمان، چاپ اول 1988، صفحات 78 و79.
77ـ نهج البلاغه (منبع شماره 70)، نامه ها، نامه ي شماره 19 به زياد بن ابيه. همچنين رجوع شود به نامه شماره 20 که درآن اززياد بن ابيه سخن رفته است.
78ـ رجوع شود به شفا (منبع شماره ي 15) ص 493.
79ـ ابن وراق، چرا مسلمان نيستم، ترجمه ي دکترمسعود انصاري، صفحه ي 468.
طبق گواهي تاريخ طبري، هنوزجسد محمد دفن نشده است که انصارشتابزده درمحلي بنام سقيفه ي بني ساعده گرد مي آيند تا ازبين خود شخصي بنام "سعد بن عباده" را جانشين محمد کنند. عــُمرکه گوش به زنگ قضيه است به محض آگاهي ازماجرا، ابوبکررا که "با علي بن ابيطالب درکارکفن ودفن پيمبربودند" ازخانه ي محمد بيرون مي کشد و همراه با ايکي ازبزرگان قريش بنام ابوعبيده جراح به محل ماجرا مي برد. (2) عمربا تهديد وارعاب وطرح اين موضوع که جانشين محمد بايد ارقبيله او(قريش) باشد، سعد بن حماده را ازميدان بدرمي کند. او تا تنورداغ است نان را مي چسباند. به اين ترتيب که ابتدا خود با ابوبکربيعت مي کند وهمگان را به زورمجبوربه بيعت با ابوبکرمي سازد.
ابوبکر
برخلاف نظراهل تسنن، انتخاب ابوبکربه جانشيني محمد بهيچ وجه جنبه دموکراتيک ومردمي نداشته است، بلکه بقول دکترزرين کوب "درماجرايي که به شباهت به نوعي کودتا" نيست ابوبکرجانشين محمد مي شود. (3). جالب اين است که درمحل سقيفه عمربا سعد دست به يقه مي شوند: "يکي ازياران وي گفت مراقب سعد باشيد که پايمالش نکنند. عمرگفت بکشيدش که خدا اورا بکشد. آنگاه بالاي سرسعد ايستاد وگفت مي خواستم پايمالت کنم تا بازويت درهم بشکند. سعد ريش عمررا گرفت وگفت بخدا اگرمويي ازآن مي کندي دندان دردهانت نمي ماند. ابوبکرگفت عمرآرام باش که ملايمت بهتراست وعمرازاو کناره گرفت." (4). پس ازماجراي سقيفه عمربه نيروي شمشيروبا زدن انگ بازگشت ازدين مهاجرين وانصاررا، حتي علي مدعي جانشيني محمد، به بيعت با ابوبکرناگزيرمي سازد: "عمرسوي علي وزبيررفت وآنها را به ناخواه بياورد وگفت يا به دلخواه بيعت کنيد يا با نا دلخواه بيعت مي کنيد وآنها بيعت کردند." (5)
درزمان ابوبکرجنبش هاي تجزيه طلبانه که دراواخردوران زندگي محمد ازگوشه وکنارقلمروتحت سلطه ي وي سربلند کرده بودند اوج تازه اي يافت. طبري دراين رابطه مي نويسد: "وقتي پيمبردرگذشت... هريک ازقبايل عرب يا بعضي شان ازدين بگشتند." (6) درمجمل التواريخ نيز مي خوانيم " چون خبروفات پيامبرپراکنده شد همه ي عرب مرتد شد." (7) دراين رابطه در قصص الانبياء چنين آمده است: "چون سيد عليه السلام ازاين جهان بيرون شد منافقان سربرآوردند وهمه ي عرب مرتد شدند. مگرسه گروه مکه ومدينه وحرمين وگفتند نمازکنيم ليکن زکوة ندهيم. وعامل رسول را بکشتند وزنان خويش را بفرمودند تا دستها رنگ کردند ازشادي وفات رسول ودف ها زدند." (8)
ابوبکرازنخستين روزسوارشدن براريکه ي قدرت ازسياست سرکوب شديد وبي رحمانه ي مخالفين فکري ومرامي خود پيروي کرد. او دراولين خطبه ي خود خطاب به مسلمانان گفت: "ازجهاد درراه خدا وانمانيد که هرقومي ازجهاد بماند ذليل شود." (9) با اين ديد بود که خالد بن وليد سرداراسلام که ازطرف محمد "شمشيرخدا" (سيف الله) لقب گرفته بود ازجانب ابوبکرمأمورسرکوب دگرانديشان شد: "ابوبکرمايه ي عزّت مسلمانان شد وقسم خورد که ازمشرکان بسيارکس مي کشد وازهرقبيله که مسلمانان را کشته اند ، معادل مسلمانان مقتول وبيشترکشتارمي کند." (10) اودررابطه با فرمان خود به خالد بن وليد گفت: "هرکه دريغ آورد فرمان دادم با اوجنگ کند وهرکس ازآنها را که به چنگ آورد زنده نگذارد وبه آتش بسوزد وبي پروا بکشد وزن وفرزند اورا اسيرکند وازهيچ کس جزاسلام نپذيرد، هرکه اطاعت کند براي او نيک باشد وهرکه نکند خدا ازاو عاجزنماند." (11)
اشتباه است اگرتعصب ديني را تنها انگيزه ي ابوبکردرسرکوب بي رحمانه ي برگشتگان ازدين بدانيم وانگيزه نيرومند غارتگري را بدست فراموشي بسپاريم. ابوبکرشرط معافيت مالياتي برخي ازقبايل مرتد را براي بازگشتن به اسلام قاطعانه رد کرد: "ابوبکرخالد بن وليد را به حرب ايشان فرستاد واندرخواستند که صدقات را ازايشان برگيرند تا به مسلماني بازآيند... ابوبکرسوگند خورد که اگرزانو بند اشتري را ازانک درعهد پيامبرمي دادند کمتردهند حرب کنم وبه صلح رضا ندهم." (12) ابوبکردرفرمان مربوط به سرکوب که به فرمانده سپاه خود نوشت صريحاً تأکيد کرد که سهم وي را ازغارت جنگي فراموش نکنند: "اگرخدايش به اوغلبه داد همه را با آتش يکشد؛ آنگاه غنايمي که خدا نصيب وي کرد تقسيم کند بجزخمس که بايد نزد ما بفرستد." (13)
همانطورکه قبلاً گفته شد هنوزمحمد زنده بود که مدعيان پيمامبري ازگوشه وکنارسرزمين تحت سلطه ي وي سربرافراشتند. برخورد محمد را با يکي از اين دگرانديشان، اسود عنسي، را شرح داديم. دراينجا مناسب است که نظري به برخورد ابوبکر با ديگرمدعيان پيامبري افکنده شود:
طليحه بن خويلد
وطليحه بن خويلد الاسدي درزمان محمد خود را پيامبرخود وپيکي نزد محمد فرستاد که صلح کنيم يا جنگ. محمد اورا نفرين کرد وگفت قتلک الله وحرمک الشهاده ("خدا ترا بکشد وازشهادت محروم دارد". کارطليحه درزمان ابوبکربالا گرفت. طايفه ي بني اسد وبسياري ازقبايل ديگردعوت اورا پذيرفتند. طليحه مردم را ازنمازوروزه معاف داشت وبهره گرفتن (ربا) را مجازشمرد. ابوبکرخالد بن وليد را با سه هزارشمشيرزن به جنگ طليحه فرستاد. طليحه درجنگ اقبالي نيافت. با شدت گرفتن سرکوب لشکريان طليحه ازدوروبراو پراکنده شدند. او به سوي شام (سوريه) فرارکرد. مدتي بعد طليحه مسلمان شد. ابوبکراورا به حال خود گذاشت. با مرگ ابوبکراو با عمربيعت کرد وگرچه دوتن ازسران مسلمان را گشته بود عمراورا امان داد. طليحه درجنگ نهاوند به دست ايرانيان کشته شد.(14)
مسيلمه
ابن کثيربن حبيب بن حارث الحنفي درسال دهم هجري دعوي نبوت کرد. اومردي بود ازقبيله ي بني حنيفه اهل يمامه (منطقه ي وسيعي درشبه جزپره ي عربستان) مشهوربه ابوتمامه ملقب به رحمن اليمامه. اومدعي بود که دريافت کننده ي وحي الهي است، پاکيزگي وپاکيزه خويي را پاس مي دارد، مخالف ماليات وطرفدارحسن همجواري قبايل است. (15) با دقت درآياتي که تاريخ طبري به مسليمه نسبت مي دهد مي توان داوري کرد که او شاعري توانا وبا احساس ظريف زيبايي شناسانه بوده است:
"اي قورباغه فرزند دو قورباغه، آنچه برمي گزيني پاکيزه است. بالايت درآب است وپايين ات درگل است، نه مانع آبخواره شوي ونه آب را گل آلود کني." (16).
آيه ي ذيل حکايت ازپايگاه مردمي مسيلمه دارد واينکه اواز تهيدستان روستا پشتيباني مي کرده وکاررا منبع شرف وعزّت انساني مي شمرده است:
"اي بذرپاشان کشتکار، ودروگران دروکار، وبوجاران گندم بادده، وآسياگران گندم نرم کن، ونانوايان نان، وسازندگان تريد، ولقمه گيران لقمه ازپيه آب شده وروغن. شما را به چادرنشينان برتري داده اند وشهرنشينان ازشما پيشي نگرفته اند، ازروستاي خود دفاع کنيد ومستمند را پناه دهيد وبا ستمگردشمني کنيد." (17)
ابوبکرکه مانند سلف خود محمد، اهل بحث ومجادله با دگرانديشان نبود ابتدا عکرمه بن ابوجهل وسپس شمشيرخدا (خالد بن وليد) را مأمورسرکوبي مسيلمه کرد. مسيلمه وپيکارگران او با تمام نيرو عليه سپاهيان خليفه مقاومت کردند، ليکن سرانجام شکست خوردند. قتل عام مردم بني حنيفه وسايرياران مسيلمه يکي ازصفحات ننگين تاريخ اسلام است. خالد با کشتن چهارده هزارنفرجنبش مسيلمه را سرکوب کرد: هفت هزارنفردرمحلي بنام دشت عقربا وهفت هزارنفردرمحلي بنام دشت مرگ. (18) مسيلمه خود بدست وحشي بن حرب يکي ازاشرارمسلمان وقاتل حمزه عموي محمد کشته شد.
درمقابله با نيروهاي مسيلمه، سرداراسلام ازکثيف ترين شيوه ها استفاده کرد. اوحتي به خفتگان رحم نکرد: "چون به يک منزلي اردوگاه مسيلمه رسيد سپاهيان وي به گروهي خفته هجوم بردند که به قولي چهل وبه قولي شصت کس بودند... خالد بگفت تا همه را بکشتند." (19). درادامه سياست ايجاد رعب ووحشت عمومي، خالد ازکشتن غيرنظاميان اسيرنيزابا نکرد: "پس ازغلبه برآنها قوم را پيش خواند وگفت اي مردم بني حنيفه شما چه مي گوييد. گفتند مي گوييم يک پيمبرازشما ويک پيمبرازما وچون اين سخن بشنيد آنها را ازدم شمشيرگذرانيد." (20) ابوبکرقبلأ دست خالد را دراعمال هرنوع شقاوت بازگذاشته بود: "هرکس ازآنها که ازدين برگشته ومخالفت خدا کرده، ومايل باشي وصلاح بداني بکش." (21) درجريان پيکاربا مسيلمه ابوبکرطي نامه اي به خالد دستورداد که پس ازپيروزي برمسيلمه تمامي پسران بالغ قبيله اورا قتل عام کند: "اگرخداي عزوجل وي را بربني حنيفه ظفرداد همه ي ذکوربالغ را بکشد." (22) خوشبختانه اين نامه زماني به دست خالد رسيد که وي با بازماندگان شکست خورده ي جنگ پيمان صلح بسته بود.
سجاح
سجاح دخترحارث بن سويد بن عقفان تميمية ملقب به ام صادرازقبيله ي بني تميم بود ادعاي پيامبري ودريافت وحي کرد ورهبري يک جنبش عظيم ضد اسلامي را به عهده گرفت. دکترشفا ضمن استناد به کتاب "سالنامه هاي اسلام" نوشته ي محقق برجسته ي ايتاليايي "لئونه کائتاني" (از1869 تا 1935 ميلادي) ازوابستگي احتمالي سجاح به مسيحيت سخن مي گويد. اين ديدگاه توسط طبري نيزتأييد شده است: "وي (سجاح) درکارمسيحيگري ثابت قدم بود وازمسيحيان ثغلب دانش آموخته بود." (23) دکترشفاخاطرنشان مي سازد که سجاح "با زباني بسيارموزون ازبالاي منبرسخن مي گفت که حاضران را مسحورمي کرد. وي خداوند را بيش ازهرچيزدرآسمان متجلي مي ديد وبهمين جهت لقبي که معمولاً به او مي داد "رب السحاب" (خداي ابر) بود." (24)
بنا به برخي ازروايات، سجاح آنقدرطرفدارپيدا کرد وکارش چنان بالا گرفت که پيروان مسيلمه به او توصيه کردند که "دست ازنبوت بدار واين کاررا به اين زن پيامبربازگذار." (25). طولي نکشيد که سجاح با مسيلميه متحد شد واورا به شوهري انتخاب کرد. ازفرجام کارسجاح آگاهي دقيقي دردست نيست. بنا به برخي ازروايات "سجاح تا آخرعمردرخانه ي مسيلمه بود ودرآنجا بمــُرد." (26) وطبق روايات ديگرپس ازآنکه جنش او نيزتوسط خالد بن وليد سرکوب شد، سجاح مجبورشد به زادگاه خود، جزيره، بازگردد. او پس ازدريافت خبرقتل مسيلمه، ناگزيراسلام پذيرفت؛ بقولي به بصره رفت وهمانجا درگذشت (27).
سلمي
سلمي ملقب به ام رمل ازپدري بنام مالک بن حذيفه ومادري شجاع وخردمند بنام فاطمه ملقب به ام قرفه پاي به عرصه ي وجود نهاده بود. اودرهمه مدت عمرکوتاه خويش چنان تحت تأثيرشخصيت ومرگ شجاعانه ي مادربود که همواره شتراورا بعنوان الهام بخش خويش وياد آور کارهاي سترگ مادر با خود داشت: "همانند مادرخويش حرمت ولياقت داشت وشترام قرفه پيش وي بود." (28) کاربزرگي که سلمي انجام داد گرد هم آوردن مغلوبين وافراد پراکنده ي قبيله ي غطفان وسايرقبايل درمحلي بنام ظفروتشويق آنان به جنگ با خالد بود. مورخين مسلمان، غالباً درمورد اين زن اديب وشاعروارسته سکوت کرده اند. صاحب کتاب مجمل التواريخ والقصص تنها يک جمله درباره ي وي نوشته است: "وازآن پس زني برخاست نام اوسلمي وبسياري عرب پيش او جمع شدند وخالد حربي کرد هرچ عظيم تروبسياري قتل بود وتا سرسلمي را نيفکند ونکشتن هيچ برنگشتند." (29)
بنظرمي رسد که بازگشت سلمي ازاسلام وشورش او عليه مسلمانان، ريشه درآگاهي همه جانبه ي اوازاسلام، محمد وروابط بين مسلمانان دربالاترين سطح رهبري داشته است. اورا همراه با خواهرومادرش دررمضان سال ششم هجري درجنگي که به "سريه ي ام قرفه" موسوم است توسط زيد بن حارثه، پسرخوانده ي محمد، اسيرمي کنند. خواهرسلمي بنام جاريه نصيب محمد مي شود واو پس ازچندي جاريه را يکي ازنزديکان خود مي بخشد. واما بشنويد ازام قرفه که با شهامتي وصف ناپذيردربرابرمسلمانان مهاجم موضع گيري مي کند وبه استقبال مرگي فجيع ورقت بارمي رود: "ام قرفه را قيس بن مـُحَسربه طرزبدي کـُشت. با اينکه پيرزني سالخورده بود پاهايش را به دوشترسرکش بستند، وازهم دريده شد." (30) طبق گواهي تاريخ طبري، سلمي سهم عايشه مي شود ومدت ها درخانه ي عايشه به عنوان کنيززندگي مي کند. سرانجام عايشه اورا آزاد مي سازد ووي پس ازمدتي سوي قوم خويش برمي گردد.
خالد پس ازآگاهي ازشورش سلمي با تمام قوا کمربه سرکوب وي مي بندد وتنها پس ازجنگي سخت ومقاومت جانانه سلمي وافراد شورشي آنان را درهم مي شکند. درجريان اين سرکوب، خالد تروخشک را باهم مي سوزاند وقبايل جنگجو را تا آخرين نفرازدم تيغ مي گذراند. سلمي نيزسلاح به دست کشته مي شود. اجازه دهيد داستان اين سرکوب هولناک را اززبان طبري بشنويم:
"... جنگي سخت درميانه رفت. هنگام جنگ سلمي برشترمادرخويش ايستاده بود ومانند وي حرمت وعزّت داشت، مي گفتند هرکه شتراورا رم دهد صد شترجايزه دارد واين به سبب حرمت وي بود. دراين جنگ خاندان ها ازقبايل خاسي وهاربه وغنم نابود شد وبسيارکس ازطايفه ي کاهل کشته شد. جنگ سخت بود. گروهي ازسواران اسلام به دورشترفراهم آمدند وآنرا پي کردند وبکشتند ويکصد مرد به دورشترکشته شدند. خبرفيروزي اين جنگ بيست روزپس قره به مدينه رسيد." (31)
***
خالد نه تنها عليه مدعيان پيامبري، بلکه دربرخورد با همه دگرانديشان رفتارمشابهي داشت. او بنا به دستورابوبکرپس ازشکست دادن مرتدين "کساني را که به مسلمانان تاخته بودند اعضاء بريد وبه آتش سوخت وسنگسارکرد وازکوه بينداخت وبه چاه افکند وتيرباران کرد." (32) او پس ازغلبه بردگرانديشان، يا همه ي اعضاي قبيله را مي کشت ويا آنان را به کوچ اجباري وادارمي کرد.سپس يک پنجم غنايم جنگي را، همراه با زيبا ترين دختراني را که به عنوان اسيرجنگي برده کرده بودند، بعنوان سهم شخص خليفه براي ابوبکرمي فرستاد وبقيه را بين سپاهيان مسلمان تقسيم مي کرد. راستي خليفه ي پيربا زنان برده شده چکارمي کرد؟ جزاين است که آنان را مي فروخت وبدينوسيله برثروت ودرآمد خود مي افزود؟ وآيا نمي توان داوري کرد که اسلام ازهمان ابتدا با نوعي فحشاي مشروع همراه بوده است؟
دراينجا براي روشن ترشدن بيشترموضوع، به برخي ازشيوه هاي برخورد مدعيان اسلام ناب محمدي با دگرانديشان پرداخته مي شود:
ـ "مسلمانان درعرصه ي نبرد ده هزارتن ازآنها (مرتدان عمان) بکشتند وبدنبال فراريان رفتند وبسيارکس بکشتند وزن وفرزند به اسيري گرفتند واموال را برمسلمانان تقسيم کردند وخمس غنايم را ... پيش ابوبکرفرستادند. (33)
ـ درحضرموت "وقتي درگشوده شد مسلمانان به درون حمله بردند وهرچه مرد جنگي آنجا بود کشتند، همه را دست بسته گردن زدند، دربخيروخندق يک هزارزن به شمارآمد. دوزن آوازه خوان به دست مهاجرافتاد که يکي شان درآوازهاي خود ناسزاي پيمبرخدا خوانده بود ودست اورا ببريد ودندان هاي پيشين اورا کند." (34)
ـ خالد درضمن نبرد با ايرانيان درسال دوازدهم هجري درمنطقه اي بنام اليس صدها تن را به اسيري گرفت: "سوارا ن گروه گروه ازآنها را که به اسارت گرفته بودند مي آوردند وخالد کساني را معين کرده بود که گردنشان را دررود مي زدند ويک شب وروزچنين کرد... بررود آسياها بود وسه روز پياپي با آب خون آلود قوت سپاه را که هيجده هزارکس يا بيشتربودند آرد کردند." (35)
ـ درقلعه ي عين التمرخالد بن وليد "گردن همه ي مردم قلعه را زد وهرچه زن وفرزند ومال درقلعه بود به اسيري وغنيمت گرفت ودرکليساي آنجا چهل پسريافت که انجيل مي آموختند... خالد آنها را ميان مردان سخت کوش سپاه تقسيم کرد." (36)
ابوبکردرسرکوب دگرانديشان، تعصب ديني را با خصلت غارتگري بهم آميخته بود. طبري دراين مورد مي نويسد:
"ازجمله دستورهاي ابوبکراين بود که وقتي به جايي فرود آمديد، اذان گوييد واقامه ي نمازگوييد. اگرمردم آنجا نيزاذان گفتند واقامه ي نمازگفتند ازآنها دست بداريد واگرنگفتند به آنها حمله کنيد وبکشيد وبه آتش بسوزيد وبطريق ديگر نابود کنيد واگردعوت اسلام را پذيرفتند، ازآنها پرسش کنيد، اگرزکات را قبول دارند، ازآنها بپذيريد واگرمنکرزکات بودند ، بي گفتگو به آنها حمله کنيد." (37)
وحشتناک اين است که مواردي پيش مي آمد که حتي اگرمردم قبيله اي اذان مي گفتند وابرازمسلماني مي کردند، سپاهيان ابوبکربخاطرملاحظات مانند غارتگري بيشتر، عداوات شخصي يا بوالهوسي صرف آنان را قتل عام مي کردند. يکي ازاين نمونه هاي هولناک وغيرانساني رفتاري بود که خالد بن وليد وسپاهيانش با مالک بن نويره وقبيله ي اوکردند. مالک سالها پيش ازخلافت ابوبکر بدست شخص محمد مسلمان شده بود. چون سپاه خالد به منطقه ي او رسيد، مالک ويارانش هم زکوة را آماده کردند وهم "اذان گفتند واقامه ي نماز" کردند. ليکن بدستورخالد، سپاهيان اسلام مالک بن نويره ويارانش را به اسارت گرفتند. کسان خالد درشبي سرد وظلماني مالک وکليه ي اسيران را بکشتند و"با سرکـُشتگان اجاق ساختند." "پس ازکشته شدن اسيران، خالد ام تميم دخترمنهال زن مالک بن نويره را به زني گرفت." او زني بسيار زيبا بود وبسياري ازمورخين را عقيده برآنست که خالد بخاطردست يابي به اين زن شوهرواهل قبيله ي اورا قتل عام کرده است.
کشتارمالک وصدها مسلمان عضو قبيله او آنقدرزشت وزننده بود که سروصداي مرد خشني مثل عــُمربن خطاب را درآورد. طبري مي نويسد: "عمراصرارداشت که ابوبکرخالد را عزل کند ومي گفت دشمن خدا به مرد مسلماني حمله برد واورا بکشت، پس ازآن برزنش جـَست." ليکن ابوبکرکه "هرگزعمال وسپاهيان خويش را قصاص نمي کرد" گفت: "نه عُمر، من شمشيري را که خداوند بروي کافران کشيده درنيام نمي کنم." (38)
دکترزرين کوب درکتاب "تاريخ ايران بعدازاسلام" خود مي نويسد "درحقيقت ابوبکرسخت افتاده وبي دعوي و دلرحم بود." (39) طي سطوربالا شمه اي ازافتادگي ها ودلرحمي هاي ابوبکررا بازگوکرديم. اجازه دهيد ماجراي يکي ازبرخوردهاي شخصي وي را نيزکه حکايت ازدل رحمي اسلامي او دارد بيان کنيم: فردي ازقبيله ي بني سليم بنام اياس بن عبد ياليل نزد ابوبکررفت وازاو اسب وسلاح گرفت تا با مرتدان بجنگد، ليکن بجاي اين کاراوبه راهزني هم عليه مسلمانان وهم اهل رَده پرداخت. مسلمانان پس ازمدتي اورا اسيرکردند ونزد ابوبکرفرستادند. ابوبکردستورداد "تا درنمازگاه مدينه هيزم بسيارآماده کردند وآتشي افروختند واورا دست وپا بسته درآتش انداختند." (40)
ابوبکرپس ازحدود دوسال وچهارماه خلافت، به دنبال يک بيماري پانزده روزه درماه جمادي الآخرسال سيزدهم هجري درگذشت. او "دربيماري مرگ براي عـُمرپيمان کرد که پس ازوي خليفه شود وچنين شد.
عـُمربن خطـّاب
سرکوب اهل رَدَه توسط ابوبکرچنان شديد ووحشيانه بود که هرنوع جنبش دگرانديشي را درنطفه خفه کرد. زماني که نوبت به عـُمروديگرخلفاي راشدين رسيد اوضاع داخلي قلمرو خلافت نسبتة آرام شده بود. اين سکوت قبرستان به سه خليفه ي پس ازابوبکرفرصت داد که همّ خود را مصروف غارتگري وکشورگشايي کنند. با وجود اين، چنانکه دراين نوشته خواهيم ديد، عــُمروجانشينانش هرجا که بارقه اي ازدگرانديشي را مشاهده کردند، آنرا با وحشيانه ترين شکل ممکن سرکوب کردند. سرکوب دگرانديشان دردوران ابوبکرزمينه را براي تقويت تمامي گرايي اسلامي دردوران سه خليفه ي بعدازوي فراهم ساخت. شکست پي درپي اقوام متمدن، قتل عام آنان وغارت منابع مادي وانساني شان، به تاراج فرهنگي اين اقوام وجا انداختن اسلام بعنوان تنها شيوه ي ممکن زندگي مدد رسانيد.
دررابطه با خلافت عــُمر، با اندکي دقت درمنابع تاريخي درمي يابيم که عـُمرازابوبکربعنوان جاده صاف کن دست يابي خود به قدرت استفاده کرده است. درزمان ابوبکر، عمرچنان نفوذي دردستگاه رهبري داشت که يک بار طلحه خشمگين "پيش ابوبکررفت وگفت تواميري يا عــُمر؟ ابوبکرگفت عـُمراست اما ازمن اطاعت مي کنند." (41)
عمرمردي بي اندازه خشن بود که شلاق به دست درکوچه وبازار پرسه مي زد وبرسرزن ومرد مي کوفت: "عُمرنخستين کس بود که تازيانه به دست گرفت وکسان را با آن بزد." (42) درزمان خاک سپاري ابوبکراوبي هيچ دليل وتقصيري، فقط براي عبرت مويه کنندگان، خواهرابوبکررا ازخانه بيرون کشيد وکتک زد:
"وقتي ابوبکردرگذشت، عايشه کسان براي گريه کردن برگوروي نشانيد وعمربن خطاب بيامد وبردروي ايستاد وگفت برابوبکرگريه نکنيد. اما گريه کنان بازنماندند وعمربه هشام بن وليد گفت: وارد شوودخترابوقحافه وخواهرابوبکررا پيش من آر. چون عايشه سخن عمررا شنيد گفت به خانه ي من وارد مشو. عمربه هشام گفت وارد شوکه من اجازه مي دهم. هشام وارد شد وام فروه دخترابوقحافه را پيش عمرآورد وعمرچند تازيانه به اوزد وچون گريه کنان اين بشنيدند پراکنده شدند." (43)
عُمردرنخستين خطبه ي پس ازرسيدن به خلافت گفت: "مثال عربان چون اشترسرکشي است که دنبال کشنده ي خود مي رود. کشنده بنگرد که او را به کجا مي کشد. اما به خداي کعبه که من به راهشان مي برم." (44). ازنظرعمرحقيقت تنها وتنها دراسلام بود. درزمان او نه تنها هيچ انديشه اي اجازه ي نشوونما نداشت بلکه بلکه هيچگونه تأويل وتفسيرتجدد طلبانه اي ازاسلام جايزنبود: "عمردرباره ي اهل شبهه سختگيربود" (45) وهرمسلماني که اندکي نرمش نشان مي داد واندکي ازدستورات قرآن سربازمي زد اورا با تازيانه مي زد.
عــُمر دريکي ازنخستين سخنرانيهاي خود به مردم گفت: "خدا مرا پس ازيارانم( محمد وابوبکر) زنده نگه داشت. اگرمردم مهرباني کنند من نيزبا آنان مهربان خواهم بود. اگرکارخلاف انجام دهند، من قطعاً آنان را مجازات خواهم کرد." (46). چنين ديدگاهي مردم را گوسفند وبي اهميت مي انگارد. مهم شريعت است وعمربه عنوان مـُجري آن.
عـُمربه پيروي ازمحمد زنان را خوارمي داشت. ازقول عــُمربه کرات نقل شده اشت که هرچه زن گفت برعکس آن عمل کن. ازدستورات عمراست که "هرکه خواهد با دادن يک مشت درم زني به نکاح گيرد وپس از سه روز جدا شود." (47) عــُمرسنگسارزنان را که گويا براي مدتي پس ازمرگ محمد متوقف شده بود با حدت وشدت اجرا کرد واين شکنجه وحشيانه را با توجه به قوانين شريعت وسنت محمد توجيه کرد.
ازجبّاريت وتک سالاري عمرهمين بس که اومايل نبود حتي قدرت قضاوت را باکسي تقسيم کند: وي به تنهايي با شلاقي دردست "ازبازارها ومعابرمي گذشت وهرجا به اوروي مي آوردند، همانجا بين آنها داوري مي کرد" ودرجا حکم را اجرا مي نمود. (48) طبري درباره ي عمرنوشته است که او به عاملين خود دستورمي داد که "عربان را تازيانه بزنيد که ذليل شوند ودورازوطن بسيارنگه نداريد که به فتنه افتند، ازآنها غافل نمانيد که محروم شان کنيد. قرآن را خالص بداريد...." (49)
عمردررابطه با پياده کردن جزم هاي دين محمدي ازنوعي سياست تفتيش عقايد وحشتناک پيروي مي کرد. طبري دراين مورد چنين مي نويسد: "وچنان بود که عمرشخصاً عسسي مي کرد وبرمنازل مسلمانان مي گذشت وازوضع ايشان خبرمي گرفت." (50) اديب، محقق واسلام شناس ايراني، دکترعلي ميرفطروس دراين رابطه به درستي چنين مي نويسد:
" دوران حکومت عـُمرآنچنان سخت وپرخشونت بود که کسي جرأت کوچکترين اعتراض نداشت. دراين دوره ي پرشکنجه وسرکوب کساني که به اسلام وآيات قرآن اعتراض يا ترديد داشتند، رواج فراوان داشت بطوريکه درزمان عمر ـ حتي ـ گفتگو ازتفسيرقرآن ناروا بود. او معتقد بود که مجادله درباره ي قرآن کفراست." (51)
تلقين اجباري قرآن به مردم عادي و ساده دل ازديگرشيوه هاي عـُمراست:
"عــُمردرآموزش وتعليم قرآن به اعراب صحرانشين، سختگيري فراواني داشت بطوريکه ـ هرازگاهي ـ کسي را براي امتحان آنان مي فرستاد واگراعراب صحرا نشين بد امتحان مي دادند، عمرآنها را مي زد ودرکتک زدن به آنها آنچنان خشونت مي کرد که گاهي مرد چادرنشين زيرشکنجه وشلاق مي مــُرد." (52)
داستان کتک خوردن شاعري بنام ابوشجرة بن عبدالعزي گوياي کينه نسبت به هنرمندان دگرانديش حتي پس ازبازگشت آنان به اسلام است. ابوشجره درزمان ابوبکرمرتد شد وشعري عليه خالد بن وليد وسپاهيانش گفت. پس ازشکستِ اهل رَدَه ابوشجره مسلمان شد ودرزمان عمربه مدينه آمد. بقيه ي ماجرا را اززبان طبري مي شنويم:
"وقتي ابوشجره به مدينه آمد شترخود را درمحله ي بني قريظه بخوابانيد وآنگاه سوي عــُمرآمد ووقتي رسيد که ازمال زکات به مستمندان مي داد وگفت اي اميرالمؤمنين به من نيزبده که محتاجم. عـُمرگفت تو کيستي؟ گفت ابوشجرة بن عبدالعزي سلمي. عُمرگفت دشمن خدا مگرتوهمان نيستي که درشعرخويش گفتي نيزه ام را ازگروه خالد سيراب کردم واميدوارم که پس ازآن عُمري دراز داشته باشم. اين بگفت وبا تازيانه به جان وي افتاد وبه سرش مي زد که بگريخت وازدسترس عــُمردورشد وبرشترخويش نشست وبه سرزمين بني سليم رفت." (53)
ميرفطروس نيز مثالي را ارائه داده است که بروشني شيوه عـُمررا دررابطه با دگرانديشي ودگرانديشان نشان مي دهد ـ شيوه اي که هنوزهم پس از بيش از14 قرن توسط علماي اعلام وحجج اسلام مکرراً به مورد اجرا گذاشته مي شود:
"درزمان عــُمرمردي بنام ضبيع به مدينه آمده بود واز"متشابهات" قرآن مـــي پرسيد. عمرکس فرستاد اورا بياوردند. مقداري چوب خرما حاضرکرده بود. وقتــــي مرد بيامد عمرچوبي برگرفت واورا بزد آنچنانکه سرش خونين شد. مرد گفت بس است! آنچه که درسرمن بود بيرون رفت." (54)
روايت است که عمربخاطرشرابخواري مکررپسرخود را مشمول مقررات حد قرارداد واورا کـُشت: عمر"فرزند خود را بکشت درراندن حدّ." (55)
عمرپس ازجانشيني ابوبکر، خالد بن وليد را ازفرماندهي سپاه معزول کرد وسعد بن ابي وقاص وکساني مانند ابوعبيده ي ثقفي، مغيرة ابن شعبه ومثني ابن حارثه را به سرکردگي سپاه گماشت. دوران عــُمررا "دوره ي طلايي فتوح اسلام" ناميده اند. مسلمانان درعرض شش سال بسياري ازسرزمين هاي همجواررا فتح کرده بودند: دمشق درسال 14 هجري (635 ميلادي)، انطاکيه در15 هجري (636 ميلادي)، اورشليم در17 هجري (638 ميلادي)، تمام سوريه در19 هجري (640 ميلادي)، ايران ومصردر20 هجري (641 ميلادي). تمامي اين لشکرکشي هاي با کشتارجمعي وحشيانه ي اقوام مغلوب همراه بود ه است که خود بحث مفصل ديگري را مي طلبد.
دردوران عمرغارتگري وچپاول به نهايت رسيد. مسلمانان درکشورهاي مغلوب بيش ازهمه به غنايم جنگي علاقه داشتند. اين واقعيت را مي توان ازگفتارذيل که مورخين به عمرنسبت داده اند دريافت: "مسلمانان آنها را (مغلوبان را) تازنده اند مي خورند ووقتيکه ما وآنها مـُرديم کودکان ما کودکان آنان را تازنده اند مي خورند." (56). درجريان لشکرکشي ها، عـُمرمرتباً به فرماندهان سپاه خود توصيه مي کرد که دررابطه با حفظ جان وامنيت سپاهيان مسلمان نهايت مراقبت را به عمل آورند، ليکن او بندرت درمورد حداقل رفتاربا غيرنظاميان، اسرا وزخميان دشمن توصيه اي به عمل آورد.
عمرعلاوه برکشتارغيرمسلمانان، برده کردن زن وفرزند وتخريب سرزمين آنان، به يک جنگ منظم مرامي عليه آنان دست زد وازهرکوششي براي فرهنگ زدايي سرزمين هاي تحت سلطه وتحميل جزم هاي اسلامي به آنان خود داري نکرد. شبلي نعماني (مورخ، اديب ومصلح اسلامي هند متوفي به سال 1332 هجري قمري) دراين رابطه مي نويسد:
"او (عمر) توجه ويژه اي به آموزش عمومي مبذول داشت. درسرتاسرسرزمين هاي مغلوب مدارس ابتدايي گشايش يافتند که درآنها قرآن وشريعت اسلامي تدريس مي شد. علماي اعلام، که درقانون (شريعت) وحديث تبحرداشتند، براي امرآموزش منصوب شدند. به معلمين مدارس وخطيبان حقوق پرداخت مي شد." (57)
افضل الرحمان ازقول امام ابويوسف نقل مي کند که "عـُمرهمواره کسي را به فرماندهي سپاه مي گماشت که درتعاليم ديني و قوانين اسلامي تبحرداشت." (58)
يکي ازفاجعه بارترين کارهاي لشکريان اسلام دردوران کشورکشايي عُمر، تخريب کتابخانه ها وسوزانيدن کنجينه هاي فرهنگي ملل مغلوب است. عبدالطيف بن يوسف بن محمد بغدادي معروف به ابن اللباد (متوفي به سال 629 هجري) روايت مي کند که پس ازفتح اسکندريه توسط لشکريان اسلام، عُمربه عمروبن عاص حاکم مصردستورداد که کتابخانه ي نفيس اين شهررا طمعه ي آتش سازند. اين کتابخانه 300 سال قبل ازميلاد مسيح توسط پتولمه ي اول بنياد نهاده شده ونسل اندرنسل غنا يافته بود وبيش ازپانصد هزارجلد کتاب را درخود جاي مي داد. بنا به روايت بغدادي شش ماه تمام کليه ي حمام هاي شهرسوخت خود را ازکتابهاي اين کتابخانه تأمين مي کردند. (59)
نمونه ي بالا را درفاجعه ي کتابسوزي مداين را نيزمي توان مشاهده کرد:
"گفته اند که وقتي سعد بن ابي وقاص برمداين دست يافت درآنجا کتابهاي بسيارديد. نامه به عمربن خطاب نوشت ودرباب اين کتاب ها دستوري خواست. عـُمردرپاسخ نوشت که آنهمه را به آب افکن، که اگرآنچه دراين کتابها هست سبب راهنمايي است خداوند براي ما قرآن را فرستاده است که ازآنها راهنما تراست واگردرآن کتاب ها جزمايه ي گمراهي نيست خداوند ما را ازشرآنها درامان نگاه داشته است. ازاين سبب آنهمه کتاب ها را درآب يا درآتش افکندند." (60)
کتابسوزان تنها ريشه درجهل وعقب افتادگي مهاجمين مسلمان نداشت، بلکه علاوه برآن اقدامي اگاهانه بود درزمينه ي جا انداختن تمام گرايي ديني بعنوان ابزارکنترل جوامع مغلوب. دراين رابطه دکترشفا ازمورخ بزرگ قرن يازدهم تــُرک کاتب چلبي معروف به حاجي خليفه چنين نقل مي کند: "مسلمانان آنچه کتاب که درفتوح بلاد يافتند سوختند ونظردرتوراة وانجيل را ممنوع کردند تا اتحاد واجتماع کلمه درفهم الله وعمل به کتاب الله وسنت رسول حاصل شود...." (61)
اين ديدگاه که همه ي دانش هاي بشري دريک کتاب (قرآن) خلاصه مي کند وبراي هيچ انديشه يا جز جزم هاي ديني خويش حق زندگي قائل به زمان محمد برمي گردد. (62) محمد دشمن شماره يک نشرعلم وفلسفه ي ملل متمدن دربين مسلمانان بود. زماني که يکي ازدانايان عرب بنام سعيد الخدري ازمحمد کسب اجازه کردکه دانش هاي علمي عصرخود را تدوين کند محمد اورا ازاين کاربازداشت. حاج خليفه ضمن نقل روايت ذيل انحصارطلبي فکري ـ مرامي محمد را بخوبي نشان داده است: "مردي نزد اورفت وگفت کتابي نوشته ام ومي خواهم برتو عرضه کنم. چون بدو نشان داد ازوي بگرفت ودرآب شست." (63)
عــُمردرسال 23 هجري قمري به دست يکي ازاسيران ايراني بنام فيروز، که درمدينه اورا ابولؤلؤه مي خواندند، به قتل رسيد. علت قتل عمرظاهرأ اين بود که وي به شکايت فيروزعليه بهره کشي شديد ارباب خود، سردارعرب مغيرة بن شعبه، بي اعتنايي کرده بود. ليکن بنظرمي رسد که علت اين امرعميق ترازاينها بوده است. مي گويند "وقتي اسيران نهاوند را به مدينه بردند وي ايستاده بود ودراسيران مي نگريست، کودکان خردسال را که دربين اسيران بودند دست برسرشان مي بسود ومي گفت عُمرجگرم را بخورد." (64) عمرقبل ازمرگ يک شوراي شش نفره (علي، عثمان، عبدالرحمن عوف، طلحه، زبير وسعد وقاص) را مأمورتعيين جانشين خود ساخت. اين شورا(که اعضاي آن به سبب غيبت طلحه به پنج نفررسيد) ضعيف ترين فرد اين شوراعثمان بن عفّان پيررا به جانشيني عـُمربرگزيد.
عثمان
عثمان عضووفادارقبيله ي اشرافي بني اميه بود. اونيزدرارتباط بااجراي قوانين شريعت وسرکوب دگرانديشان راه دوخليفه ي قبل ازخود را دنبال گرفت. او دريکي ازنخستين خطبه هاي خود اعلام داشت: " به الله قسم مي خورم که اگرازشرارت هرکس آگاه شوم اورا ازسرزمين خواهم راند." (65) ازبي عدالتي ونژاد پرستي عثمان همين بس که قاتل هرمزان شاهزاده ي ايراني را هرگزمجازات نکرد. هرمزان درجريان شکست ايران به عنوان اسيروپناهنده دربين مسلمانان زندگي مي کرد. عبيدالله پسرعــُمرپس ازقتل پدرخود توسط ابولؤلؤه به هرمزان بدگمان شد واورا بي گناه به قتل رسانيد. اين جنايت شنيع سروصداي حتي علي بن ابي طالب را بيرون آورد. علي اکبردهخدا دراين رابطه درلغت نامه ي مشهورخود مي نويسد:
"علي هرچند حکومتي دردست نداشت، مجازات عبيدالله وقصاص خون هرمزان را به اصرارازخليفه ي سوم طلب کرد. اما عثمان به اشاره ي اشراف مدينه وبه بهانه ي اينکه برمسلمانان مشکل است خانواده ي خليفه ي دوم که داغدارمرگ خليفه اند داغ تازه اي ببيننند، ازاجزاي مقررات اسلام درباره ي قصاص شانه خالي کرد ودرحقيقت نمي خواست که يک تن عرب را بخاطرقتل يک عجم نومسلمان به قتل برساند." (66)
ازاقدامات مهم عثمان درتحکيم جبّـاريت وتمام گرايي اسلامي تدوين قرآن است. اين اقدام را بايد مقدم شعارمعروف جمهوري اسلامي ايران دربيش ازهزاروچهارصد سال بعد به حساب آورد: "خدا يکي، ايمان يکي، ايران يکي، رهبريکي، سنگريکي."
سابقه ي تدوين قرآن به زمان ابوبکربرمي گردد. قرآن درزمان محمد مجموعه ي درهم وبرهمي ازقطعاتي بود که محمد آنهارا بعنوان وحي الهي عنوان کرده بود. برخي ازاين قطعات را منشيان محمد برشته ي تحريردرآورده بودند، ليکن اغلب آنها را برخي ازصحابه ازحفظ کرده بودند. متون مختلف قرآني با يکديگراختلاف فاحش داشتند. عمربخاطرايجاد وحدت کلمه بين مسلمانان به ابوبکرتوصيه کرد که زيد بن ثابت (منشي 21 ساله ي محمد دربازپسين سالهاي عمروي) را مأمورگردآوري ومقابله ي قطعات مختلف قرآن وتهيه متن نهايي آن کند. اين کارانجام پذپرفت ونسخه اي ازقرآن تدوين گرديد که اقبال چنداني نيافت وقرائت هاي ديگري ازقرآن نيزبه موازات آن مورد استناد قرارگرفت.
عثمان بنا به توصيه ي يکي ازاصحاب نزديک محمد بنام حذيقه بن يمان تلاش کرد متن واحدي ازقرآن تهيه کند. هدف ازاين کارايجاد يک متن واحد واجباري براي عامه مسلمانان بود. عثمان دستورداد تا کليه نسخ قرآن، بخصوص نسخه اي که نزد حفصه زن محمد بود، را به مرکزخلافت ببرند تا درتهيه ي متن رسمي قرآن اقدام شود. مأموريت مقابله وتصحيح قرآن مجدداً به زيد بن ثابت داده شد. کميته اي به رهبري زيد تشکيل شد ونسخه ي نهائي قرآن را تدوين کرد. ازروي اين نسخه، نسخ ديگري (مجموعاً هفت نسخه) بازنويسي وبه شهرهاي اصلي امپراطوري اسلامي فرستاده شد. (67) پطروشفسکي دراين رابطه مي نويسد:
"براي جمع آوري اين متن همه ي نسخي که اشخاص متفرقه داشتند ازايشان گرفتند وپس ازمقابله ي متون واتمام متن جامع ورسمي، متون متعلق به اشخاص مذکوربه صاحبانشان بازپس داده نشد وبه امرعثمان متون مزبوررا سوزاندند. منظورازاين عمل آن بود که متن جديد رسمي ويا به ديگرسخن، روايت دوم زيد تنها متن موجود باشد وهمه مسلمانان آنرا بپذيرند.... ظاهراً عثمان واطرافيان وي که مبارزه ي اجتناب ناپذيرآينده برسرکسب قدرت را پيش بيني مي کردند، خواستند تا وضع وموقع خويش را مستحکم سازند واقداماتي به عمل آوردند که روايات گوناگون وواجد اختلاف قرآن، وجود نداشته باشد تا باعث بحث ومناقشه واقع نشود وازطرف مدعيان ومخالفان بني اميه مورد استفاده قرارنگيرد. توان گفت که درحين جمع آوري قرآن تغييراتي به نفع دسته ي طرفداربني اميه درمتن "کلام خدا" داده شد." (68)
روايت رسمي قرآن به آساني مورد قبول عامه ي مسلمانان قرارنگرفت. سالها طول کشيد که خلفاي پس ازعثمان وحکام محلي آنان توانستند همه ي نسخه هاي قديمي قرآن را ازگردش خارج سازند وتنها متن عثمان را براي مراجعه ي فرق مختلف اسلامي باقي گذارند.
رفتارعثمان درثروت اندوزي وانتصاب خويشاوندان درجه يک خود به حکومت ولايات نارضايتي عمومي را دامن زد. مردم بارها ازبيداد عمال عثمان شکايت کردند واو آنچنان که بايد به شکايت مردم ترتيب اثرنداد. سرانجام گروهي ازمردم کوفه ومصربه مدينه رفتند و عزل اورا خواستارشدند. عثمان نپذيرفت. شورشي عمومي درگرفت. شورشيان به مدت چهل روز عثمان را درخانه اش محاصره کرده وسرانجام اورا درسال 35 هجري، درحالي که به تلاوت قرآن مشغول بود، به قتل رسانيدند.
علي بن ابيطالب
پس ازقتل عثمان عده اي ازياران محمد به اصرارازعلي خواستند که عهده دارکارمسلمانان شود. او ابتدا ازاين کارسرباززد، ليکن سرانجام جانشيني عثمان را پذيرفت. (69) دراين زمان، مکّه ومدينه اهميت خودرا به عنوان مراکزامپراطوري اسلامي ازدست داده وشهرهاي ديگري مانند کوفه، بصره ودمشق بعنوان مراکزمهم اسلامي قد علم کرده بودند. ديري نپاييد که علي مرکزخلافت خود را ازمدينه به کوفه منتقل کرد.
علي پس ازرسيدن به خلافت قاتلين عثمان را مجازات نکرد وبه آنان فرصت داد تا فرارکنند. همين امرباعث شد که مخالفينش اورا مسئول قتل عثمان قلمداد کنند. او نسبت به اجراي بي چون وچراي احکام قرآن، سنت هاي محمد وحدود اسلامي چنان سخت گيربود که هرگونه شکّي را دررابطه با جزم هاي ديني کفرمي شمرد: "شک را شک نامند چون بي شباهت به حقيقت نيست. ايمان راسخ دوستداران الله چراغ راه آنان است وراه روش آنان را به صراط مستقيم هدايت مي کند. درحالي که دشمنان خدا شک مي کنند ودرتاريکي شک به گمراهي مي افتند." (70) سخت گيري اسلامي علي وشدت عمل او نسبت به هرنوع اصلاح طلبي دردين (چه رسد به دگرانديشي) حتي بسياري ازهوادارانش ازاطراف او پراکنده کرد. دکترزرين کوب دررابطه با اين جنبه ازشخصيت علي مي نويسد: "ازدقت واحتياطي که دررعايت حق ودين داشت طاعنان وي را محدود مي خواندند." (71)
طلحه وزبيرکه زماني ازنزديکترين ياران علي بودند ازاو بريدند وضمن ائتلاف با عايشه زن محبوب محمد، به بهانه ي خونخواهي عثمان، عليه او بپاي خاستند وبزود ي بصره را تسخيرکردند. علي ارتش نيرومندي را عليه شورشپان بصره گسيل داشت. درنبردي که نزديکي بصره رخ داد، عايشه که زني قابلي بود ازفرازشتري جنگ را فرماندهي کرد وازاين لحاظ است که اين جنگ به جنگ شتر(جــَمـَل) مشهوراست. جنگ جَمَل نخستين جنگي است که طي آن مسلمانان درنبردي مسلحانه بجان يکديگرمي افتند وخليفه ي مسلمين ارتش خود را عليه ارتش ديگري ازمسلمانان بسيج مي کند. سپاهيان علي پس از کشتاروحشيانه ي مخالفين توانستند وارد بصره شوند (آخرپاييزسال 36 هجري قمري) دراين جنگ طلحه وزبيرکشته شدند وعايشه به اسارت درآمد که با وساطت محمد بن ابوبکر(سردارجنگي وفرزند خوانده علي) آزاد شد.
پس از پيروزي درجنگ، علي که با توجه به زمينه ي مردسالارانه ي خود وجامعه ي خويش نمي توانست، بپذيريد که يک زن ـ حتي اگرزن محبوب ولي نعمت اش محمد هم باشد ـ با او به نبرد بپردازد. ازاين لحاظ بود که علي فرماندهي عايشه را در جنگ جمل ضمن تحقيرهمه ي زنان به ريشخند گرفت. به خطبه ي ذيل که علي پس ازجنگ شــُـتــُر (جمل) ايراد کرده است توجه فرماييد:
"اي مردم! زنان درايمان ناقص، درارث ناقص ودرعقل نيزناقص اند. نقص درايمان پرهيزآنان ازنمازوروزه درايام قاعدگي ناشي مي شود. ناقص العقل بودن آنان بدان علت است که شهادت دو زن معادل شهادت يک مرد محسوب مي شود(اشاره به آيه ازسوره ي که اعلام مي دارد: ) ازجنبه ي نقص آنان درارث همين بس که سهم زن ازارث نصف سهم مرد است. پس بترسيد ازشرارت زنان. بنابراين حتي دربرابرزناني که باصطلاح خوبند نيزمواظب خودتان باشيد. حتي درامورخيرنيزاززنان اطاعت نکنيد تا شما را به بلانيفکنند." (72)
پس ازپيروزي درجنگ جمل، علي برعراق مسلط شد، ليکن سوريه دردست معاويه بود. علي اورا معزول ساخت ولي معاويه زيربارعزل نرفت وبه بهانه ي خون خواهي عثمان با علي به دشمني برخاست. درسال 37 هجري قمري درمحل بنام صفين (بين عراق وسوريه برساحل فرات) لشکريان علي ومعاويه دربرابرهم قرارگرفتند. اين جنگ صد وده روز بطول انجاميد. درابتدا پيروزي با لشکريان علي بود، ليکن معاويه بخاطرنجات خود ازشکست نهايي، بصلاحديد عمروبن عاص به لشکريان خود دستورداد قران ها را برسرنيزه کنند وخواستارحکميت "کلام الله" شوند. علي نبرد را متوقف ساخت وبا مذاکره موافقت کرد. درجريان حکميت نماينده ي علي (ابوموسي اشعري) وي را ازخلافت عزل کرد، درحالي که نماينده ي معاويه (عمروبن عاص) اورا به خلافت منصوب نمود.
پس ازحـَکـَميت، علي به کوفه برگشت. تعداد زيادي ازياران اوازوي بريدند وبا عنوان کردن "لاحکم الالله" (حکميت تنها ازآن خداست)، عليه هم علي وهم معاويه قيام کردند. آنا مي گفتند حکم خدا با پيروزي علي برمعاويه قبلاً صادرشده است. مذاکره با دشمن پس ازپيروزي آنچناني نوعي بدعت گذاري ومخالفت با حکم خدا ازجانب علي بوده است. ناراضيان که به خوارج (قيام کنندگان) مشهورشدند وتعدادشان به دوازده هزارنفرمي رسيد، درمنطقه بنام نهروان (واقع دردوازه ميلي بغداد) اردو زدند ويک سپاهي عادي وساده را بنام عبدالله بن وهب به خلافت برگزيدند. (73) علي ازآنان دعوت کرد که ازراه رفته بازگردند ودوباره به وي بپوندند. خوارج درپاسخ گفتند "تو با قبول حکميت بدعت گذاشتي؛ حال اگربدعت گذاربودن خودت را بپذيري وتوبه کني، ما دررابطه با پيوستن به تو فکرمي کنيم وتصميم مي گيريم." (74) با دريافت اين پاسخ، علي ترجيح داد که لشکرکشي به سوريه وجنگ با معاويه را به عقب بيندازد وحساب خود را خوارج تصفيه کند.
خوارج که برخي آنان را آنارشيست هاي ديني خطاب کرده اند گروهي بودند شديداً متعصب که هرحکومتي جزحکومت الله را مردود مي شمردند. آنان معتقد بودند که نژاد وقوميت نبايد درامرخلافت دخالت داشته باشد و خليفه بايد با انتخاب آزاد مسلمانان (اعم ازعرب وغيرعرب) تعيين شود. چنانچه خليفه درمسيراسلام پيش نرود، مردم حق دارند اورا ازمنصب خلافت معزول سازند. (75)
علي درجنگ نهروان (صفرسال 38 هجري قمري) خوارج را به شدت سرکوب کرد. او همه را ازدم تيغ گذرانيد. تنها نه نفرتوانستند ازمعرکه جان سالم بدربرند. با وجود اين خوارج (که ازآنان با عناوين مـُحَکمه، حَرّوريه وشراة نيزياد مي شود) به عنوان يک فرقه ي سياسي ـ مذهبي درسرتاسرقلمرو اسلامي پراکنده شدند. آنان طي ساليان دراز با همه ي خلفا (اعم ازاموي وعباسي) به مخالف برخاستند.
علي درسال 21 (وبنا به روايتي 17) رمضان سال چهلم هجري قمري (24 ژانويه ي سال 661 ميلادي) درکوفه به ضرب شميشيريکي ازخوارج بنام عبدالرحمن بن ملجم مرادي زخمي شد وپس ازدوروزفوت کرد. مشهوراست که ابن ملجم پس ازفرود آوردن شمشيربرفرق علي فرياد زد: "به حقيقت رسيدم" وعلي گفت: "به خداي کعبه پيروزشدم."
اگرچه دوران چهارساله ي خلافت علي دوران جنگ داخلي بين مسلمانان است، ليکن اين باعث نشد که علي سرکوب خارجي را به دست فراموشي بسپارد. دست اندازي به سرزمين هاي متمدن همسايه که اززمان ابوبکرشروع شده بود درزمان علي نيز با شدّت وحدّت ادامه يافت. (76)
شيوه ي برخورد علي را با دگرانديشان را مي توان بخوبي ازنامه اي که وي به زياد بن ابيه، حاکم جبــّار وبي اندازه فاسد خود درآذربايجان، نوشته است دريافت:
"پس ازحمد خدا ونعت رسول مقدس او بدان وآکاه باش که دهقانان تحت حکومت تو ازشفاوت، بد دلي وکبرونخوت تو شکايت کرده اند. آنها شکايت کرده اند که آنان را پست، وزبون وخوارمي انگاري وآنان را تحقيرمي کني. من دراين باره بسيارانديشيدم وبه اين نتيجه رسيدم که آنان ازکافرانند وسزاواررفتاري بهترازاين نيستند. با آنان همچنين بنايد شقاوت بارانه وخشن رفتارکرد. آنان زيردست مايند وبا ما قرارداد بسته اند وما مجبوريم شرايط اين قراردادها را مراعات کنيم. بنابراين بين سنگدلي ومهرباني با آنان رفتارکن. هميشه با دستهاي نرم ولي نيرومند حکومت کن. بدانسان که بصورت فردي سزاوارآنند با آنان رفتارکن. گاهي با آنان مهربان باش وزماني سختگيري را پيشه کن. احترام را با تحقيردرآميز" (77)
کوتاه سخن آنکه علي، عليرغم ويژگي هاي فردي اش درامرسياست، درکليت، دررابطه با سرکوب دگرانديشان، ادامه دهنده ي راه محمد وديگرخلفاي راشدين بود.
نتيجه
اين بود کارنامه ي خلفاي راشدين دررابطه برخوردشان با دگرانديشي ودگرانديشان. جاي بسي شگفتي است که استاد گرانمايه دکترشجاع الدين شفا درکتاب خود بنام "پس ازهزاروچهارصد سال" آنجا که ازفهرست ننگين جنايت وتزويرخلفاي اسلامي سخن مي گويد خلفاي راشدين را به نوعي مستثني مي کند: "حقاً نبايد براي خلفاي چهارگانه ي اول ـ حتي خليفه ي بحث انگيزسوم ـ جاي زيادي دراين فهرست جنايت وتزويرمنظورداشت." (78) برعکس نظردکترشفا، يک نگاه ساده به کارنامه ي خلفاي راشدين نشان مي دهد که جنايت وتزويرخلفاي اسلامي بعدي ريشه درعملکرد محمد وچهارخليفه ي نخستنين دارد.
غارتگري اسلامي که اززمان محمد شروع شد، دردوران خلفاي راشدين به تسلط جابرانه ي مسلمانان برسرزمين هاي متمدن نزديک ودورانجاميد ودردوره هاي بعد نيزادامه يافت. درجريان اين لشکرکشي ها نه تنها جان ومال وناموس غيرمسلمانان ودگرانديشان به تاراج رفت، بلکه فرهنگ ديگرجوامع را دچارانحطاط ومسخ وحشتناک کرد. ابن وراق دررابطه با پيروزي لشکريان اسلام برديگرجوامع بدرستي اظهارنظرکرده است که " اسلام باوردارد که نيروي عقل وخرد به تنهايي براي درک حقيقت کافي نيست وبدون کمک گرفتن ازحقايق برترالهامات الهي نمي تواند بجايي برسد. بدين ترتيب پيروزي هاي اسلام را مي توان يک مصيبت بنيان سوز، نه تنها براي تمام مسلمانان، بلکه براي تمام بشريت دانست." (79)
متاسفانه نه سه خليفه نخستين ونه علي، هيچکدام ازخود سنت تساهل، گذشت ومداراي مذهبي وبحث ومجادله باغيرمسلمانان ودگرانديشان بجاي نگذاشتند. بجاي اين کارهمه آنها ـ مانند محمد ـ شيوه ي تروروسرکوب آشکارووحشيانه ي دگرانديشان را درپيش گرفتند. دنباله ي اين سياست خشونت، ترور وسرکوب را امروز هم دررفتارکوردلان سني مذهب (اخوان المسلمين، طالبان وغيره) وهم همپالکي هاي شيعي مذهب شان (حزب الله، خميني گرايان ونظايرشان) آشکارا مشاهده مي کنيم.
استوار غلام دانايي
پا نويس
1ـ تاريخ طبري ترجمه ي ابوالقاسم پاينده، جلد چهارم صفحه ي 1329.
2ـ ايضاً، صفحات 1344-1343.
3ـ دکترعبدالحسين زرين کوب، تاريخ ايران بعدازاسلام، مؤسسه ي انتشارات اميرکبير، تهران 1363، صفحهي 266.
4ـ طبري (منبع شماره 1، صفحه ي 1348
5ـ ايضاً، 1330.
6ـ ايضاً، ص 1369.
7ـ به نقل ازکتاب مجهول المؤلف مجمل التواريخ والقصص تاليف سال 520 هجري قمري به تصحيح ملک الشعراي بهار(به همت محمد رمضاني)، صفحه 265.
8ـ ابواسحق ابرهيم بن منصورابن خلف النيسابوري (درقرن پنجم هجري)، قصص الانبياء ، بنگاه ترجمه ونشرکتاب ، تهران 1359، ص، 455.
9ـ طبري، ج 4، ص 1337.
10ـ همانجا، ص 1373
11ـ ايضاً، ص 1380
12ـ مجمل التواريخ (منبع شماره ي 7)، ص 265.
13ـ طبري، ج 4، ص 1380.
14ـ خوند مير، حبيب السير، جلد اول، تهران، صفحه ي 163.
15ـ شجاع الدين شفا، بعدازهزاروچهارصد سال، جلد اول، نشرفرزاد، سال 2003 مسيحي. دراين کتاب دکترشجاع الدين شف،ا طي صفحات 210 تا 214، ازمسيلمه سخن گفته ومنابع دست اول ودست دوم فراواني درباره زندگي وسرانجام او به دست داده است.
16ـ طبري، ج 4، ص 1415.
17ـ همانجا.
18ـ ايضاً، ص 1431.
19ـ ايضاً 1419
20ـ ايضاً، ص 1421.
21ـ ايضاً، ص 1492.
22ـ ايضاً، ص 1443.
23ـ ايضاً، ص 1401.
24ـ شفا، ص 214 (همان منبع شماره 15).
25ـ تجارب السلف ص 19 و20 به نقل از شفا، ص 213.
26ـ تجارب السلف ص 19.
27ـ رجوع شود به فرهنگ معين، جلد 5، ص 734.
28ـ طبري، ج 4، ص 1393.
29ـ مجمل التواريخ (منبع شماره ي 7)، صفحات 265 و 266
30ـ محمد بن عمرواقدي، مغازي، تاريخ جنگ هاي پيامبر(ص)، ترجمه ي دکترمحمود مهدوي دامغاني، مرکزنشردانشگاهي، جلد دوم، تهران 1362، صفحه ي 428.
31ـ طبري، جلد 4، صفحات 1394-1393.
32ـ همان منبع، ص 1392.
33ـ همانجا، ص 1451.
34ـ ايضاً، صفحه 1478.
35ـ ايضاً، صفحات 4-1493.
36ـ ايضاً، صفحات 15-1514.
37ـ ايضاً، صفحات 8-1407.
38ـ ايضاً، صفحات 9-1402.
39ـ زرين کوب، ص 273.
40ـ طبري، ج 4، ص 1394.
41. همانجا ، ص 1405.
42ـ تاريخ طبري ترجمه ي ابوالقاسم پاينده،جلد پنجم، چاپ دوم ، شرکت اساطير، تهران، 1362 صفحه ي 2046.
43ـ طبري، ج 4 صفحات 1566-1565.
44ـ همانجا،ص 1575.
45ـ طبري، جلد پنجم، ص 2043. دررابطه نگاه کنيد به:
Muir Sir Williams, The Caliphate, p. 198.
46ـ نگاه کنيد به ابن سعد، طبقات الکبير، جلد سوم.
47ـ طبري 5، 2063.
48ـ نگاه کنيد به کامل التواريخ ابن اثير، جلد سوم، ص 19 وحبيب السير، تهران، چاپ خيام، جلد دوم.
49ـ طبري، جلد پنجم، ص 2039.
50ـ ايضاً، ص 2040.
51ـ علي ميرفطروس، پنداريک نقد ونقد يک پندار، انتشارات فرهنگ وآزادي، چاپ اول آلمان غربي ،1986 ص 19 به نقل ازنهج الفصاحه، ص 84 مقدمه ي ابوالقاسم پاينده ص 278.
52ـ همان منبع بالابه نقل از الاغاني، جلد 7، ص 312.
53ـ طبري، ج 4، ص 1396.
54ـ ميرفطروس، همان منبع شماره 51 صفحه ي 25، به نقل ازبستان العارفين به نقل ازنهج الفصاحه، ص 82 مقدمه ي مترجم.
55ـ قصص الانبياء ، ص 457 و:
P.K. Hiti, History of Arabs, London, 1937, p. 176
56ـ تاريخ ايران ازدوران باستان تا پايان سده ي هيجدهم ميلادي، ترجمه ي کريم کشاورز، انتشارات پيام، تهران 1354 ص 159.
57ـ به نقل ازمنبع ذيل:
Afzalur Rahaman, Encyclopaedia of Seerah, Vol. III, Seerah Foundation, London, April 1988, p. 250.
58ـ همان منبع بالا، صفحه ي 251.
59ـ رجوع شود به عبداللطيف بغدادي، الافادة والاعتبار، چاپ هدايت (با ترجمه ي لاتيني)، اکسفورد، 1800 صفحه، ص 114. همچنين نگاه کنيد به تاريخ علوم عقلي درتمدن اسلامي، ص 33 به نقل ازميرفطروس، پنداريک نقد، ص 24.
60ـ شجاع الدين شفا (منيع شماره ي 15) ص 450، به نقل ازابن خلدون، مقدمه، چاپ قاهره، ص 285.
61ـ منبع بالا، ص 450 به نقل ازحاجي خليفه، کشف الظنون، چاپ اسلامبول، جلد 1 صفحه ي 33.
62ـ آيه 59 سوره ي الانعام (سوره ي ششم قرآن) مي خوانيم "اوکليد همه اسراررا دراختيار دارد وجزاوهيچ کس ازآن ها آگاه نيست. او ازتمام چپزهايي که درخشکي ودرياست آگاه است. اودررابطه باهربرگي که به زمين مي افتد دانايي دارد وهمينطورهردانه اي که دردل تيره ي زمين نهفته است وهيج تري وخشکي نيست که درکتاب روشن او ثبت نشده باشد." به عبارت ساده ترمحمد اين پيام را به عامه مسلمانان مي دهد که همه چيزدرخداي من (وبه نيابت ازاو درمن) ودرقرآن من تمام شده است وشما مي توانيد ازسفيدي گچ تا سياهي ذغال را درقرآن بيابيد وبا وجود قرآن به هيچ کتابي نيازنداريد.
63ـ کشف الظنون، چاپ اسلامبول، جلد 1 ص 33 نقل شده درشفا، بعدازهزاروچهارصدسال، صفحات 446 و447. همچنين درميرفطروس پنداريک نقد، صفحات 23 و24 به نقل ازتاريخ تمدن اسلام، جلد 3، ص 434.
64ـ عبدالحسين زرين کوب (منبع شماره 3)، ص 341.
65ـ افضل الرحمان (منبع شماره ي 57)، ص 253.
66ـ رجوع شود به فرهنگ دهخدا، زيرکلمه ي عثمان بن عفـــّان.
67ـ افضل الرحمان، ص 252.
68ـ ايليا پاولويچ پطروشفسکي، اسلام درايران، ترجمه ي کريم کشاورز، ص 115.
69ـ طبري ج 6، صفحه ي 2327.
70ـ برگرفته از خطبه ي سي ونهم ترجمه ي انگليسي نهج البلاغه:
Nahjul Balagha (Peak of Eloquence), Sermons, Letters and Sayings of Imam Ali Ibn Abu Talib, Translated by Sayed Ali Reza, Includes introductory note by: Syed Mohamed Askeri Jafery.
71ـ عبدالحسين زرين کوب (منبع شماره 3)، ص 347.
72ـ نهج البلاغه (منبع شماره 70)، خطبه ي هفتاد ونهم.
73ـ پطروشفسکي، اسلام درايران، ترجمه ي کريم کشاورز، ص 53.
74ـ نهج البلاغه (منبع شماره 70)، خطبه ي شماره سي وشش درباره خوارج نهروان.
75ـ براي آگاهي بيشتردرباره ي خوارج رجوع فرماييد به:
McDonald, Development of Moslem Theology, Jurisprudence and Constitutional Theory, New York 1903, p. 23.
76ـ ميرفطروس ضمن تحقيقات خود شمه اي ازسرکوب ها وکشتارهاي بي رحمانه ي ايرانيان راتوسط عــُمّال وسپاهيان علي نشان داده است. رک علي ميرفطروس، ملاحظاتي درتاريخ ايران، اسلام و"اسلام راستين"، انتشارات فرهنگ، آلمان، چاپ اول 1988، صفحات 78 و79.
77ـ نهج البلاغه (منبع شماره 70)، نامه ها، نامه ي شماره 19 به زياد بن ابيه. همچنين رجوع شود به نامه شماره 20 که درآن اززياد بن ابيه سخن رفته است.
78ـ رجوع شود به شفا (منبع شماره ي 15) ص 493.
79ـ ابن وراق، چرا مسلمان نيستم، ترجمه ي دکترمسعود انصاري، صفحه ي 468.
از سايت كافر
Subscribe to:
Posts (Atom)