Friday, April 14, 2006

پوستالِ مرگ

با اندك تأمّلی بر شرايط و وضعياتِ امروزينِ ايرانِ اسلام‌زده، به‌روشنی آشكار می‌گردد كه نظامِ مقدّسِ الهیِ اسلام توانسته است به خاموشیِ يك‌دست و مرگْ‌نمونی كه از سويی لازمه‌یِ بقا و از سویِ ديگر مقصد و مقصودِ نهايیِ اين نظامِ اهريمنی بوده، جامه‌یِ عمل بپوشاند. از سنگ صدا در می‌آيد و از مردمِ ايران نه.
صد البتّه، در اين كه اين خاموشیِ مرگْ‌وار و مرگْ‌وارگیِ خاموش، وضعيتی ناپايدار و سطحی است، ترديدی نيست؛ امّا در حالِ حاضر، نظامِ مقدّسِ الهی به بيش از اين نياز ندارد. به عبارتِ ديگر، اگر چه غشاءِ مرگ كاملاً سطحی و شكننده است، با اين همه، قادر است جريانِ هستیِ زنده‌یِ لايه‌هایِ زيرين را بپوشاند و اندك اندك، مرگ را به اعماق نيز تسرّی دهد. اين وضع را می‌توان با وضعيتِ انسانی كه زنده به گور شده مشابه و مماثل دانست. در «زنده به گوری» لايه‌یِ بيرونی از جنسِ مرگ است، امّا درونِ گور سرشار از زندگی است. همان گونه كه زندگیِ درونِ گور، در مدّتی بسيار كوتاه، مغلوبِ مرگ می‌گردد؛ مگر آن‌ كه كسی به فريادِ زنده‌یِ مدفون برسد و با شكافتنِ غشاءِ مرگ، وی را آزاد سازد؛ در وضعيتِ كنونیِ جامعه‌یِ ايران نيز، هسته‌یِ زندگی كه در پوستالِ مرگ گرفتار آمده، محكوم به نابودی است و به زودی از جنسِ مرگ خواهد شد؛ مگر اين كه فريادِ اسيرِ مدفون شنيده شود و دستی نيرومند، از بيرون، به ياریِ وی آيد.
گروه‌هایِ مبارزِ سياسی-كمونيستی-چريكی-مجاهد- و... كه سال‌هاست به تكرارِ تياترهایِ مسخره و تخيلیِ خود مشغول‌اند، همواره از مبارزه‌ و تلاشِ خستگی ناپذيرِ مردم، خلق، خلق‌ها، كارگران، رنجبران، و... خبر می‌دهند؛ امّا برایِ من كه بركنار از هرگونه تعلّقِ گروهی-سازمانی-عقيدتی- و...، با دو چشمِ باز در اوضاعِ كشور و جامعه‌ای كه در آن مرگْ‌زيوی می‌كنم، می‌نگرم، حقيقتی جز آنچه باز نمودم ديدار نيست.
بگذاريد از وضعِ كلّی و جزئیِ جامعه، در تمامیِ سطوح و طبقاتِ آن (صد البتّه به زبان و بيانی ساده و عاميانه كه از من بر می‌آيد) گزارشی بدهم:
حاكميت، با همه‌یِ جناح بندی‌ها و اختلافِ سلايق و علايق، به حكمِ يك كلِّ واحد، همچنان به فريب و دغل و تقدّس و چپاول و ويران‌گری مشغول است. اختلافاتِ گروه‌ها و جناح‌هایِ درونِ حاكميت، هرگز امری حقيقی و ذاتی نبوده، يا دستِ كم، مجموعه‌يِ حاكمان، همواره قاعده و مرزبندیِ «خودی-نه‌خودی» را در نظر داشته‌اند: جانِ بيچاره سگان از هم جداست / متّحد جان‌هایِ گرگانِ خداست!
وابستگانِ حاكميت، در هر قشر و هر طبقه و لباسی، همچنان به تيول‌داریِ افسارگسيخته‌یِ خويش مشغول‌اند و به هيچ چيز جز چپاول و هرزگیِ مقدّس نمی‌انديشند.
گروه‌هایِ سياسی... - مگر چنين چيزی هم داريم؟!
كارخانه‌ها، شركت‌ها، و مؤسّساتِ بزرگ[1] كه از پولِ نفت و غارتِ جامعه ارتزاق می‌كند، همه و همه در اختيار و تصرّفِ حاكمان و وابستگانِ حاكميتِ قدسیِ الهی است.
كسبه - ايشان «الكاسب حبيب الله[2]» اند، و شغلِ شريفشان از قديم موردِ تأييد بوده و در قرآن رسماً از ايشان تقدير به‌عمل آمده. از بزرگ‌ترين حجره‌داران و دلّالان گرفته، تا پايين‌ترين اقشارِ كسبه، شب و روز می‌فروشند. حتّی درصدِ قابلِ توجّهی از اهلِ كسب كه هيچ گونه وابستگی به حاكميت ندارند نيز، از حمايتِ قانونِ الهیِ «به هر چه می‌توانی بفروش» برخوردارند.
پزشكان - جز درصد يا درهزارِ ناچيزِ استثناء، شب و روز تنها به پول و پول و پول می‌انديشند. بزرگترين افتخارِ پزشكانِ اينچنينی «بساز بفروشی» است!
اساتيدِ قديمیِ دانشگاه - جز همان درصدِ بسيار بسيار ناچيز، همه حاكميتِ قدسیِ الله را به جان و دل پذيرا شده‌اند و از شركت در هيچ تياتری ابا و پرهيز ندارند. (اساتيدِ جديد كاملاً خودی‌اند، و يا اغلب آن اندازه فاقدِ تأثير، و يا بعضاً حقير، كه قابلِ بحث نيستند.)
هنرمندان (!) - يك‌پارچه به پاچه‌ليسان و دلقكانِ حاكميت تغييرِ شغل داده‌اند. كدام شاعر و نويسنده و آهنگ‌ساز و هنرپيشه و كارگردان و فيلم‌برداری می‌توان يافت كه حاضر نباشد از دستِ «زرغاوی» جايزه بگيرد؟
دانشجويان - كه روزگاری ستونِ پيشاهنگِ حركت‌هایِ آزادی‌خواهانه شمرده می‌شده‌اند، اصلاً هيچ ربط و شباهتی به آنچه بايد باشند، ندارند؛ بلكه بهتر است بگوييم اصلاً چيزی به نامِ «دانشگاه» وجود ندارد. و بايد اين تغيير را در تحريفِ «دانشكاه» (به كاف) پذيرفت. در هر كوره روستايی دانشكاهِ آزاد زده‌اند، دانشكاهِ كاربردی دارند، دانشكاهِ غيرِ انتفاعی دارند،...، و همين طور شب و روز بر حجمِ پوك و مسخره‌یِ اين مضحكه افزوده می‌شود. در پستِ استادی، اكنون نوبت به استادانِ سهميه‌ای رسيده، كه از دستِ سهميه‌ای‌هايی كه پانزده سالی هست به مرتبه‌یِ استادی نايل آمده‌اند، دريافتِ مدرك نموده‌اند!! جداً فاجعه‌یِ اُضحوكه‌ای است! و دانشجو، به هر طريق، تنها در پیِ گرفتنِ پاره كاغذی است تا بتواند چند سال بعد، به بيكاری‌اش افتخاری دردناك داشته باشد!
كارمندان، و كاركنانِ غيرِ دولتی نيز - چون بردگانِ مطيع، چشم به دستِ ارباب دارند كه «بُن» ی، چيزی حواله‌شان كند، يا دوچند قرانی به مواجبشان بيفزايد.
كشاورزی هم كه نداريم. به چار نفر كه رویِ دو تكّه پاره زمين لِخ لِخ می‌كنند كه چار گوجه خيار عمل بياورند كه از گشنگی نميرند كه نمی‌شود كشاورز گفت. مزارع و باغ‌هایِ نسبةً بزرگ هم داريم، كه صد البتّه جز مواردی بسيار بسيار معدود، از آنِ وابستگانِ حكومتِ الهی است.
و می‌مانيم ما مردمانی كه به ما بيكاران می‌گويند. وضعِ ما بسيار عالی است. نزديك‌ترين قشر به حضرتِ حقّ -كه همان مرگ و نيستی است- همين طبقه‌یِ ماست. به هزار بيچارگی لقمه نانی می‌يابيم كه تا فردا را زنده بمانيم. ما حتّی مجالِ كون خاراندن نداريم، تا چه رسد به انديشيدن به ايران و آزادی و اين‌جور گپ‌هایِ زوايد.

اجازه بدهيد طیِ يك طبقه‌بندیِ ديگر هم گزارشی ارائه كنم:
1. مسلمين 2. كفّار
منظور از كفّار كسانی است كه سابقِ بر اين مسلمان بوده‌اند؛ و اين شاملِ گروهِ عظيمی می‌شود كه البتّه به علل و دلايلِ آشكار، نمی‌توان تعدادشان را حتّی به حدس و تخمين به دست آورد.
اين گروه رنجِ مضاعف دارند. بزرگترين رنجِ ايشان اين است كه نمی‌توانند عقيده، يا به عبارتِ درست‌تر: عدمِ عقيده‌یِ خود را علنی كنند. (به من نگاه نكنيد، چون بنده در اثرِ ساليانِ دراز تحمّلِ فقر و بيكاری و قرض و فلاكت و رنج و مرارت، سيم‌هايم پاك قاطی شده و از آن ريسمانی بافته‌ام و در به در دنبالِ مادرجنده‌ای می‌گردم كه از رهِ لطف، داری به‌پا كند.)
برایِ آگهیِ مختصر از اين رنجِ مضاعف، مثلاً بنده را در نظر بگيريد: پدرم مرده، امّا مادرم مسلمان است، و همچنين خواهر برادرهايم؛ و همين‌طور پدر و مادر و اغلب خواهر برادرهایِ همسرم مسلمان‌اند؛ يا به تعبيرِ من: از اسيرانِ اسلام به شمار می‌روند! من و همسرم هردو كافريم؛ من بی‌خدا هم هستم[3]، امّا همسرم گويا هنوز گهگاهی تصوّر می‌كند خدايی هست. دو فرزند داريم، دو پسر 17 و 11 ساله؛ پسرِ بزرگمان متأسّفانه نماز می‌خواند. ببينيد من چه زجری می‌كشم كه خود به تنهايی به اندازه‌یِ صد هزار كافر، كفرِ انباشته‌یِ بالقوّه و بالفعل در من موج می‌زند، امّا بايد شاهدِ نماز خواندنِ فرزندم باشم. (به كلّه‌یِ پدر هر چه گروهِ حقوقِ بشر است بايد ريد.)
و امّا مسلمين - نسلِ اوّل، يعنی پدران و مادرانِ ما، هر روز بيش از پيش به دامنِ بوگندویِ اسلام می‌خزند. نماز می‌خوانند، روزه می‌گيرند، سوريه و مكّه می‌روند، روضه خوانی و سفره دارند، و هزار و يك جور حركاتِ زشتِ ديگر؛ و نمی‌توانند بفهمند كه مجموعه‌یِ اين حركات چيزی جز ستايشِ آخوند نيست؛ آخوندی كه فرزندانشان را خاكستر كرده است.
نسلِ ميانه، بيشتر كافرند، امّا با افزايشِ سن به سویِ اسلام گرايش نشان می‌دهند؛ اگر چه اسلامِ ايشان شباهتِ چندانی به اسلامِ محمّد ندارد!
در نسلِ سوّم، استعدادِ كفر بلا استفاده مانده و آخوند بر عرصه‌یِ ذهنشان تاخت و تاز می‌كند.
...
اينجا لازم است به عجيب‌ترين و هولناك‌ترين پديده‌یِ اين جامعه بپردازم.
آخوند (صلوة الله و سلامه عليه) توانسته است به بخشِ وسيعی از جامعه بباوراند كه اسلام و آخوند يكی نيست.[4] نكته‌یِ وحشتناكِ ماجرا اين است كه اين القاءِ شوم به گونه‌ای صورت گرفته كه باورمندانِ گيج و گولِ آن تصوّر كنند كه خود به اين كشفِ بزرگ نائل آمده‌اند!
همراه و همزمان با اين القاء، ترفندِ بزرگِ ديگری نيز صورت گرفته، و آن اين است كه دايره‌یِ اسلام را روز به روز فراخ‌تر می‌گيرند؛ به اين معنا كه ارتكابِ هيچ‌يك از منكراتِ دين را موجبِ خروجِ از دين نمی‌شمرند.
لازم است در اين باره بيشتر توضيح بدهم: برابرِ قوانينِ اسلام، كسی كه مرتكبِ منكر شود بايد با اجرایِ حدِّ شرعی تعزير گردد، تا از آن توبه كند و ديگر مرتكب نشود؛ امّا چنان نيست كه كسی صد بار يك منكر را انجام دهد و هر بار او را تازيانه بزنند. در غالبِ منكرات، حدّ و تعزير تنها برایِ سه نوبت اعمال می‌شود، و بارِ چهارم حكمِ وی اعدام است. مثلاً شراب‌خوار را بارِ چهارم اعدام می‌كنند.
استدلال اين است كه سه بار تعزير، برایِ آگاهی و هشدار كافی است، و چنان‌چه كسی باز هم مرتكب شود، به اين معناست كه با كمالِ آگاهی ارتكاب ورزيده و به شرعِ مقدّس دهن كجی نموده. چنين شخصی مرتد محسوب می‌شود و مجازاتِ وی مرگ است.
همين‌طور، اگر دختر يا زنی را به علّتِ كامل نبودنِ حجاب بگيرند، بارِ چهارم بايد اعدام شود. همچنين است شخصی كه بدونِ هيچ عذرِ شرعی، نماز را ترك كند. بايد تا سه بار به وی تذكّر داد، امّا بارِ چهارم تذكّر لازم نيست و حكمِ وی اعدام است، چون مرتد شده است.
بگذاريد موردِ مهم‌تری را مثال بزنم: اگر مسلمان يا مسلمان‌زاده‌یِ بالغ (پسرِ پانزده ساله و دختر نه ساله[5]) به هر صورت و تحتِ هر شرايطی، به پيامبر، خدا، فرشتگان، انبياءِ مرسل (و در شيعه، به هريك از ائمّه نيز) دشنام بدهد يا اهانت كند، حكمِ صريح اين است كه بايد كشته شود. به كسی كه پدر و مادرش مسلمان بوده‌اند مسلمانِ فطری گفته می‌شود، و چنين كسی اگر مرتد شود، توبه ندارد. (حكمِ شيعه چنين است، و البتّه تصوّر نمی‌كنم كه در تسنّن نيز غيرِ اين باشد.)
لابد خواهيد پرسيد: با اين توصيف، بايد دستِ كم روزی ده هزار اعدامِ شرعی داشته باشيم؛ چرا نداريم؟ پاسخ بسيار ساده است: اگر همه‌یِ احكامِ اسلام به صراحت و با قاطعيت اجرا شود، از سويی بايد بيش از نيمی از مسلمين اعدام شوند (و اسلام چنين قدرتی ندارد) و از سویِ ديگر، اجرایِ چنين احكامی باعثِ نفرت می‌شود، و از نيمه‌یِ باقی‌مانده، باز بيش از نيمی به علّتِ تنفّر از اسلام روگردان می‌شوند. برایِ جلوگيری از چنين وضعی، اسلام به مدارا روی آورده؛ بلكه حتّی با تمامِ توان تلاش می‌كند تا نگذارد كه عامّه‌یِ مسلمين از اين قوانينِ خوفناكِ خونبار آگاه شوند.

نبايد دچارِ اين تصوّرِ نادرست شد كه اين پديده‌ها از مخترعاتِ آخوندهایِ جمهوریِ اسلامی است. «فرق گذاشتن ميانِ آخوند -به عنوانِ نماينده و مجری- و اسلام» و «فراخ گرفتنِ دايره‌یِ دين» پيشينه‌ای بسيار كهن دارد. در حقيقت، قدمتِ آن به دوره‌یِ صدرِ اسلام باز می‌گردد!
واقعِ امر اين است كه در آغاز، اسلام دينی صرفاً عربی و ويژه‌یِ عربان بود. پيامبرِ آن عرب بود؛ خداوندِ قادرِ متعالِ آن زبانی جز عربی نمی‌دانست، و جز آن به زبانی ديگر سخن نمی‌گفت و نمی‌توانست گفت. در قرآن بر اين ويژگیِ عربی تأكيد شده است. بلكه حتّی می‌توان گفت كه در آغاز، محمّد به فراتر از قوم و شهرِ خود نمی‌انديشيد؛ امّا اندك اندك كه پيروزی‌هایِ پی‌ در پیِ خود، بر اعراب و شبهِ جزيره‌یِ عربستان را می‌ديد، افقِ ديد يا طمعِ او گسترده‌تر شد، و كار به جايی رسيد كه به پادشاهانِ ايران و روم نامه نوشت، و در سالِ نهم يا دهمِ استقرارِ خود در يثرب، سپاهی برایِ يورش به سرزمين‌هایِ ديگر ترتيب داد.
با اين‌همه، باز هم اسلام دينی كاملاً عربی بود. به بيانِ ديگر، چشمِ طمع دوختنِ اسلام به سرزمين‌هایِ ديگر، خود تأييد و تأكيدی بر ويژگیِ عربیِ آن بود: جهان را برایِ عربان می‌خواست. گفته شده است كه محمّد در حينِ حفرِ خندقِ مدينه -به سالِ پنجمِ هجری- پيروزی بر ايران و روم، و دست‌يابی به گنج‌هایِ خسروان و قيصران را به پيروانِ خود نويد داده‌ است. و صد البتّه بايد يقين داشت كه نويدِ پيروزی و مژده‌یِ گنج، يكی از مضامينِ مكرّرِ تحريض و تحريكِ پيروان از سویِ رسولِ الله بوده است. همچنين بايد گفت گربزی و محتالیِ محمّد، و توانايیِ بی‌مانندِ وی در تشخيصِ نقطه ضعف‌هایِ بشری، و انگشت نهادن بر آن، وی را به طرّاحی و اجرایِ يكی از عجيب‌ترين و رذيلانه‌ترين پديده‌هایِ اهريمنیِ تاريخِ بشر، سوق داده است.
لازم است در اين باره بيش‌تر توضيح بدهم. اگرچه پيروانِ اوّليه‌یِ اسلام، اغلب از مردمانِ فرودست، فرومانده، و فرومايه‌یِ جامعه بوده‌اند، و طیِ غزوات -يعنی راهزنی‌هایِ مقدّسِ مقرون به ثواب- مزّه‌یِ غنيمت و لذّتِ برخورداریِ سريع را چشيده بوده‌اند، معهذا، به سببِ عظمت و مهابتِ امپراطوری‌هایِ ايران و روم، انديشه‌یِ يورش به اين سرزمين‌ها از مخيله‌شان نمی‌گذشته؛ و چه بسا باقی‌مانده‌یِ خصائلِ انسانی كه در ايشان بوده، ايشان را در برابرِ انديشه و وسوسه‌یِ يورش به مردمانِ سرزمين‌هایِ ديگر، به واكنشِ منفی وا می‌داشته است.
اينجاست كه نبوغِ اهريمنیِ حضرتِ ختمی مرتبت، به تمام و كمال چهره می‌نمايد. وی وصفِ لذّات و زيبايی‌هایِ ايران و روم (شام و سرزمين‌هایِ حاشيه‌یِ شرقیِ مديترانه) را به قالبِ آياتی در توصيفِ بهشت، می‌آرايد؛ و بدين وسيله، نيرویِ محرّكه و محرّضه‌ای بسيار توانمند و مدام فعّال را در ناخودآگاهِ عربان، تعبيه می‌كند. (در تواريخ آورده‌اند كه عربان چون به تيسفون درآمده‌اند، آياتِ بهشت را می‌خوانده‌اند!)[6]
اندكی از بحث دور افتاديم. در هر حال ترديدی نيست كه اسلام دينی كاملاً عربی بود، و برایِ مردمانِ سرزمين‌هایِ ديگر (به‌ويژه ايرانيان كه هيچ‌گونه رشته‌یِ خويشاوندیِ نژادی و زبانی با عرب نداشتند) اسلام همان تازی بود و تازی همان اسلام.
تصوّرِ نگارنده بر اين است كه نخستين زمينه‌هایِ جدا انگاری عرب و اسلام، بايد حوالیِ سال‌هایِ 40 تا 70 هجری و در سرزمين‌هایِ سابقاً ايرانیِ متصرّفاتِ اسلام در سواد و جزيره (در شهرهايی چون كوفه و بصره و...) پديدار شده باشد. در دورانِ خلافتِ علی، و جنگ‌هایِ وی با معاويه، نخستين گروه‌هایِ طاغی در برابرِ خليفة‌الله پديدار شده‌اند كه از ايشان به نامِ «خوارج» ياد می‌شود. كشتاری كه علی از خوارج در نهروان نموده مشهور است. در ميانِ خوارج، از همان روزگار، همواره عدّه‌ای از ايرانيانِ به‌زور مسلمان شده نيز بوده‌اند. بعدها بازماندگانِ اين خوارج به سرزمين‌هایِ ايرانیِ متصرّفه‌یِ اسلام گريخته‌اند؛ از جمله بسياری از ايشان در سيستان گرد آمده‌اند و گاه و بی‌گاه طغيان و شورشی می‌نموده‌اند. سپس‌تر، در ادوارِ ميانينِ اموی، نقشِ موالی[7] در شورش‌هایِ مخالفِ خلافت برجسته‌تر بوده است.
حدسِ نگارنده اين است كه مخالفانِ خلافت، از تازيان، برایِ جلبِ همراهیِ مسلمان شدگانِ غيرِ عرب، به جدا انگاری عرب و اسلام متوسّل می‌شده‌اند؛ به‌ويژه كه امويان همواره عرب را بر ديگران -علی‌الخصوص بر ايرانيان- برتر و سرور می‌دانسته‌اند. همچنين می‌توان حدس زد كه نسل‌هایِ بعدیِ موالیِ اوليه، كه بنا به گذشتِ زمان و تأثيرِ محيط و جامعه، اسلامِ خود را باور می‌كرده‌اند، نسبت به اين جدا انگاری گرايشِ جدّی نشان می‌داده‌اند.[8] امّا تصوّر نمی‌رود كه جدا انگاری تازی و اسلام، تا پيش از سده‌یِ چهارمِ هجری گسترشِ قابلِ توجّهی در همه‌یِ سرزمين‌هایِ ايرانی يافته باشد.
يكسان دانستنِ اسلام و تازی، برایِ ما ايرانيان، نيازمندِ دليل نبوده؛ چرا كه حقيقت جز اين نبوده است: ايرانی، هر مسلمانی را كه ديده تازی بوده و هر تازی‌ای را كه ديده مسلمان!
افزون بر آنچه در باره‌یِ موالی گفته شد، می‌توان حدس زد كه پايه‌های جدا انگاری اسلام و تازی، با ايجادِ حكومتِ نيمه مستقلِّ طاهريان استحكام يافته است؛ و از اين رو، حكومتِ طاهريان را كه در احيایِ حياتِ ايرانی دارایِ نقشِ كاملاً مثبت ارزيابی كرده‌اند، بايد از اين نقطه نظر، سرآغازِ زيانی پايدار برشمرد! گويا يكسان انگاریِ اسلام و تازی، آخرين جلوه‌هايش را در ايستادگی‌هایِ مازيار و بابك و افشين، در طبرستان و آذربايجان، در نيمه‌یِ نخستِ سده‌یِ سوّمِ پس از هجوم -يا همان هجرِ خورشيد-، به نمايش گذاشته و از آن پس، جایِ خود را به پديده‌یِ شومِ موردِ بحث سپرده است.
صفّاريان نيز، با همه‌یِ جايگاهِ والايی كه در تاريخِ ايران دارند، از اين نظر، ياری رسانِ جدا انگاری بوده‌اند.[9] حتّی به نظرِ نگارنده چنان می‌رسد كه شاهنامه نيز به رشدِ اين پديده، ياریِ درخورِ توجّهی رسانده است (منظور بخشِ پايانیِ شاهنامه است: پادشاهیِ يزدگرد)؛ و البتّه اين نظر، به استنادِ متنِ كنونیِ شاهنامه است. به‌درستی نمی‌توان دانست كه در گزارشِ شاهنامه‌یِ ابو‌منصوری، و حتّی نظمِ فردوسی، مطلب دقيقاً همين بوده كه به دستِ ما رسيده، و يا بسيار گوشه‌ها و اشاراتِ ضدِّ دين نيز در كار بوده، امّا در كتابت‌ها -به حكمِ صريح يا به اشاره و دورانديشی- حذف شده و راهِ نابودی سپرده است.
با اين وجود، نبايد بی‌ انصافی كرد: لحنِ فردوسی چنان كوبنده است كه اگرچه به‌صراحت به اسلام نمی‌تازد، تاختنِ او به تازيان برایِ هيچ مسلمانِ معتقد و شعر فهمی قابلِ تحمّل نيست! وانگهی، «عرب» گفتن و «اسلام» در نظر داشتن تنها راهِ چاره بوده. در غيرِ اين صورت، بيمِ آن بوده كه كلِّ اثر به‌يكباره نابود گردد. حتّی در چامه‌یِ شاه بهرامِ ورجاوند نيز «تازيان» گفته شده نه «مسلمانان»؛ اگرچه به صراحت از دينِ ايشان نيز می‌گويد و در پايان، خواستارِ كوبيدنِ مساجد و برپاكردنِ آتشكده‌ها می‌شود!
نكته‌یِ بسيار مهمّی كه نبايد از آن غافل شد، اين است كه با توجّه به ويژگی‌هایِ روز و روزگار و زندگانی‌ای كه پس از يورشِ اسلام در ايران پديد آمده، اين جدا انگاری غيرِ قابلِ اجتناب بوده. اگر مسلمين/تازيان تنها به تصرّفِ كشورِ ما اكتفا كرده بودند، بديهی است كه ما هميشه ايشان را يگانه می‌ديديم؛ امّا می‌دانيم كه مسلمين/تازيان به هيچ وجه از جنسِ مثلاً اسكندر و يا مغولان نبوده‌اند. اسكندر جهان‌گشايی بوده كه تنها برایِ افزودن بر گستره‌یِ امپراطوری‌اش شمشير می‌زده؛ مغولان نيز تنها به تصرّف و سلطه می‌انديشيده‌اند و به درونِ انسان‌ها كاری نداشته‌اند؛ اگرچه در عمل اين تصرّفِ نظامی به دگرگونی‌هايی در فرهنگ و انديشه نيز می‌انجاميده. امّا اسلام/تازيان از جنسِ ديگری بوده‌اند. ايشان، هم كشورها را تصرّف می‌كرده‌اند، هم غيرِ نظاميان را كشتار می‌نموده‌اند، هم زن‌ها را تصاحب می‌كرده‌اند، هم كودكان را به اسارت و بردگی می‌برده‌اند، و هم ما را رستگار می‌خواسته‌اند كرد! يعنی دينِ مَبينِ خود را هم به زورِ شمشير به ما هديه و حُقنه می‌فرموده‌اند. آخر بايد فرقی ميانِ شرارتِ معمولیِ بشری و شرارتِ قدسیِ اهريمنی باشد!
همان‌گونه كه ما امروز در فهماندنِ اين حقيقت كه «آخوند/اسلام با خون‌خواری زنده است» به فرزندانمان با دشواری روبروييم، چرا كه فرزندانِ ما -يعنی مثلاً متولّدينِ 65 و يا حتّی 57 به بعد- هيچ‌يك از جناياتِ گسترده و آشكارِ آخوند/اسلام را به چشم نديده‌اند؛ ايرانيانِ نسل‌هایِ بعدیِ آن روزگاران نيز، اندك اندك كه چهره‌یِ عربیِ حاكمان كم‌رنگ می‌شده، ديگر نمی‌توانسته‌اند اسلام را آن‌گونه كه بوده بشناسند.
اينجا بايد به مهم‌ترين پديده‌ای كه به ياریِ جدا انگاری آمده و آن را به گونه‌ای ناباور استحكام بخشيده، بپردازم؛ و آن پديده‌ای است كه از زمره‌یِ افتخاراتِ فرهنگِ ايرانی برشمرده كرده می‌شود: عرفان و تصوّف!
لازم است يادآوری كنم كه اين بحثِ مفصّل، به‌ويژه اگر قرار باشد ريز به ريزِ مستنداتِ آن ارائه شود (كه كاملاً ضروری است) مجالی به حدِّ يك كتاب، يا اقلاً يك يادداشتِ 150-100 صفحه‌ای می‌طلبد، كه اينجا جایِ آن نيست. همين قدر می‌گويم كه اوّلاً بنده‌یِ نگارنده در اين بيش از بيست و دو سال كتاب‌خوانیِ هدفمندِ خود، بيش از هر موضوعِ ديگر با عرفان سر و كار داشته‌ام. خطِّ اصلیِ من ادبِ فارسی بوده، و می‌دانيم كه حجمِ عمده‌یِ آثارِ ادبِ فارسی را متونِ عرفانی تشكيل می‌دهد. ثانياً ديدِ من نسبت به عرفان، ديدِ شيفتگی بوده و پارگكی هنوز هم هست. اين را می‌گويم كه خواننده متوجّه باشد كه نه از سرِ بادِ معده و به ده بيست صفحه مثنوی خواندن گپ می‌زنم، و نه با عرفان پدركشتگی دارم. چه بسا كه چند سالی طول كشيده تا بتوانم دريافتِ خود را به خود بقبولانم!
به قولِ دوستی از پژوهندگانِ اين عرصه: «عرفان، سودمندترين و زيان‌بارترين پديده‌یِ فرهنگِ ماست.». و يكی از هولناك‌ترين زيان‌هایِ عرفان اين است كه با نشان دادنِ چهره‌ای ناعرب و بی‌شمشير از اسلام، آنچه را كه عرب/اسلام نتوانسته‌ بود با ما بكند، با ما كرد. ناصرِ خسرو كه بيهوده نگفته: از ماست كه بر ماست!
در نقدِ عرفان و تصوّف می‌بايست از ديدگاه‌هایِ چندی به آن نگريست: اجتماعی، سياسی، ادبی، و فرهنگی-انديشگی. امّا نگارنده نه قصدِ نقد دارم و نه مايه و توانِ اين كار را در خود می‌بينم؛ و تنها به بيانِ اين دريافتِ خود می‌پردازم كه عرفان و تصوّف در نهايتِ امر، به حيثِ ابزارِ اسلام عمل كرده و نه بيشتر. چنان‌چه در تاريخِ سرزمين‌مان دقيق شويم، درخواهيم يافت كه با همه‌یِ تهاجم و سلطه و شرارت و كشتار و سخت‌گيری و فتنه و نيرنگ‌هایِ اسلام، حتّی تا پايانِ سده‌یِ سوّمِ هجری نيز، بيشترينه‌یِ مردمانِ سرزمين‌هایِ ايرانی نامسلمان بوده‌اند. صد البتّه، از اين موضوع نمی‌توان برداشتی به نفعِ اسلام نمود و آن را نشانه‌یِ تسامح و عدمِ فشارِ اسلام دانست. اسلام همه‌یِ زورِ خود را به‌ كار گرفته بوده، امّا به دلايل و عللی كه جایِ شرحِ آن نيست، نتوانسته بوده است همگام با سلطه‌یِ سياسی-نظامی، عقيده‌یِ خود را نيز بر ما مردمان بگستراند. تضادِّ عميق و همه‌جانبه‌یِ عقايدِ اسلامی با فرهنگِ ايرانی، بزرگ‌ترين مانعِ گسترشِ اعتقادیِ اسلام بوده است.
از اينجا به بعد را، به نظرِ من، اين عرفان و تصوّف بوده كه كارِ اسلام را پيش برده، و فريبِ بزرگ را آنچنان به ما درسپوخته است كه پس از بيش از هزار سال هنوز هم نمی‌توانيم از آن خلاص شويم. [10]
عرفان چنان رنگ و لعابی به اسلام بخشيده كه جدا انگاریِ اسلام/عرب در قياسِ با آن، موضوعی كوچك و ناچيز جلوه می‌كند و به صورتِ يكی از تبعاتِ آن درمی‌آيد. بی آن كه لازم باشد واردِ بحثِ كور و بی‌نتيجه‌یِ «سرچشمه‌های تصوّف و عرفان» شويم، می‌توانيم عمل‌كردِ آن را طیِ دو فقره‌یِ ذيل موردِ توجّه قرار داده، و به نقشِ زيان‌بار، بلكه ميشومِ آن، پی ببريم: عرفان از سويی بر گونه‌یِ دلپذيری از انسان‌شناسی، هستی‌شناسی، و خداشناسی بنا شده بود كه موافقتِ نسبیِ آن با ادراكِ طبيعیِ انسان، موجبِ گسترشِ آن، به‌ويژه در ميانِ توده‌یِ عادّیِ مردمان، می‌شد؛ و اين‌ همه را به وجهی متضاد، به سود و زيانِ اسلام به كار می‌گرفت؛ و از سویِ ديگر، با نگاهِ گزينشی و تفسير و تأويل گرايانه به قرآن و حديث، و همچنين جعلِ احاديثِ موردِ نياز، و منسوب كردنِ سخنانِ نغزِ سرمايه‌یِ بشری به پيامبر و صحابه و اوليایِ اسلام، از دينِ مَبين چهره‌ای ارائه می‌كرد كه در هر حال، جاذبه‌یِ آن بر دافعه‌اش می‌چربيد. به بيانِ پژوهنده‌یِ بزرگی كه پيش‌تر سخنی از وی نقل نمودم، در يك كلام: عرفان به ارائه‌یِ «حُسنِ اسلام» پرداخت.
در عرفان و تصوّف كه از سويی بر جلوه‌گریِ خداوند در اندرونه‌یِ تك تكِ افرادِ انسانی تأكيد می‌نمود، و راه‌هایِ به سویِ خدا را به شماره‌یِ انسان‌ها می‌دانست[11]، و از سویِ ديگر، معرفتِ خداوند را از انحصارِ اين يا آن دين بيرون می‌شمرد، به‌واقع جايی برایِ صبغه‌یِ عربیِ اسلام باقی نمی‌ماند.
اگرچه تقيّدِ نهايیِ عرفان و تصوّف به اسلام و شريعتِ محمّدی، نافیِ تمامیِ اين مدّعيات بود، ملغمه آن‌چنان با شرايطِ آشفته‌ و درهمِ روزگار، و آشوبِ ذهنیِ مردمانِ ويران ‌گشته از زهرِ شومِ هجومِ اهريمن و بلايایِ چند صد ساله‌یِ آن، تناسب داشت كه اين تناقضِ بزرگ فروپوشيده می‌ماند؛ و البتّه، بخشِ عظيمی از تلاشِ اين نهضتِ شوم نيز، صرفِ توجيه و تأويل و پوشيده نگه داشتنِ آن می‌شد.

برایِ «فراخ گرفتنِ دايره‌یِ دين» در صدرِ اسلام، می‌توان به نمونه‌هایِ ذيل بسنده نمود:
µ با وجودِ دستورِ وحی مبنی بر پرداختِ زكات، عملاً تنها در سالِ نهم يا دهمِ هجری است كه رسول الله عاملانی برایِ وصولِ آن به اطراف می‌فرستد. اگر پيش از اين، دست به چنين اقدامی می‌زد، مطمئنّاً به زيانِ دينِ الهی منتهی می‌شد.
µ در فتحِ مكّه، جز چند تن، همگان بخشوده می‌شوند؛ و حتّی پيامبر به ابوسفيان -بزرگ‌ترين دشمنِ اسلام- مبالغی نقد می‌پردازد، و خانه‌یِ او، هم‌رديفِ بيت‌الله‌الحرام، «بست» اعلام می‌گردد!
در حقيقت، شيوه‌یِ دينِ الهی چنين بود كه بنا به توان و مصلحت، اين دايره تنگ و فراخ می‌شد. و آن‌گاه كه مسلمين به تصرّفِ سرزمين‌هایِ ديگر پرداختند نيز، شيوه‌یِ عمومی همين بود.

گفته می‌شود كه مذهبِ امام ابوحنيفه سهولتی داشته كه به مزاج و مذاقِ تركان خوش آمده، و نخستين تركانِ مسلمان بيشتر بر اين مذهب بوده‌اند. گويا به اين پرسش پاسخِ قطعی داده نشده، كه: تركان مذهبِ ابوحنيفه را سهل يافته‌اند، يا مذهبِ مزبور، از اساس و به مقصودِ جذب و جلبِ عنصرِ ترك، سهل طرّاحی شده؟!
هرچه بدين سوی آمده‌ايم، بر فراخیِ دايره افزوده شده. به عنوانِ مثال، در واقعه‌یِ حلّاج، كه به حكمِ فقهایِ دين، مرتد و كشتنی شناخته شده و با نهايتِ قساوت به قتل رسيده، بوده‌اند بسيارانی از علمایِ دين كه به اسلامِ وی رأی داده‌اند؛ و به‌ويژه در قرونِ بعدی، بر تعدادِ تأييد كنندگانِ او افزوده گشته. چرا؟ علّت كاملاً روشن است: از آنجا كه حلّاج و مانندانِ او، هواخواهان و پيروانی داشته‌اند، تأييدِ حكمِ ارتدادِ وی به منزله‌یِ صدورِ حكمِ ارتداد برایِ آن انبوهِ هواخواهان نيز بوده؛ و چنين وضعی اصلاً به سودِ اسلامِ عزيز نبوده است.
موردِ بسيار جالبِ ديگر، كه حكايت از فراخیِ دايره‌یِ دين دارد، موردی است كه ناصرِ خسرو در اشعارِ خود بدان اشاره نموده، و آن مباح شمردنِ شربِ خمر و لواطه و قمار، از سویِ سه تن از ائمّه‌یِ چهارگانه‌یِ اهلِ سنّت و جماعت است.[12] ممكن است كسی اين را از گونه‌یِ تهمت بشمارد؛ امّا نگاهی به گزارش‌هایِ بی‌شمار كه از وجودِ اين سه منكرِ الهی در دربارِ سلاطينِ اسلام، در كتبِ مختلفِ فارسی و عربی ديده می‌شود، هرگونه ترديدی را برطرف می‌سازد. شعرِ فارسی لبريز است از مضامينِ غلام‌ بارگی و باده نوشی؛ هم‌چنان‌كه وفورِ مصطلحاتِ قمار در زبان و ادبِ فارسی، نشانگرِ رواجِ آن در ميانِ اقشارِ مختلفِ جامعه‌یِ اسلامی است!

احكامِ حقيقیِ شريعتِ اسلامی همان بود كه در حكومتِ ملّا عمر (صلوة‌الله و سلامه عليه) به اجرا درمی‌آمد: تازيانه زدن، دست و پا بريدن، به جوال كردنِ زنان، سنگسار -اين زشت‌ترين و شوم‌ترين نمود و نمادِ ضدِّ بشریِ اهريمنِ الهی -،...، و نيز نفی و طرد و تحريمِ كلّيه‌یِ مظاهرِ تمدّنی: سينما، تلويزيون، نقّاشی، موسيقی، شادی، شراب، عشق،...؛ الّا آنچه ضروریِ حكومتِ الهی بود و ناگزير می‌نمود؛ و عمده‌ترينِ آن: جنگ افزار.
تمامیِ آنچه در جمهوریِ اسلامی هست (از مظاهرِ صوریِ تمدّن)، و در حكومتِ ملّا عمر نبود، مشمولِ پديده‌یِ فراخ گرفتنِ دين است.
اين فراخ گرفتن، گاه به سببِ ناتوانی است، و گاه به منظورِ جلوگيری از نفرت و فرارِ مردمان. و در اين فراخ‌گيری، مهارتِ شيعه قابلِ قياس با تسنّن نيست؛ چرا كه شيعه، در طولِ تاريخ، تا پيش از حكومتِ علویِ صفوی، در اقلّيت بوده، و تقيه به او اين امكان را می‌داده كه ابداً نگرانِ مقدارِ فراخی نباشد. و امام خمينی -قدّس سرّه- يك عالمِ به تمام معنایِ شيعی بود. تلويزيون و سينما را حلال كرد، بر حقِّ رأیِ زنان تأكيد نمود، با شكلِ متفاوتِ حجاب مخالفتی جدّی ابراز نكرد، و هزار و يك فراخ گيریِ ديگر.
ماحصل اين كه، اكنون در ايران مردمانی داريم شترگاوپلنگ!
تعدادِ مردانی كه به‌اصطلاح مرتكبِ زنا نشده باشند، به ده درصد هم نمی‌رسد. (دزدی و دغل را نبايد قاطیِ بحث كرد، چرا كه به خلافِ ادّعاهایِ ظاهری، اين دو فقره از ملزوماتِ صريحه‌یِ مسلمانی است.) بسيارند زنانی كه نه به پوششِ خود اهمّيت می‌دهند، نه نماز می‌خوانند، نه روزه می‌گيرند، و بعضاً مول هم دارند، امّا سوريه و مكّه می‌روند، و اخيراً ديده شده كه در دهه‌یِ عاشورا لاكِ مشكی می‌زنند و همه‌یِ پوششِ خود را به احترامِ اباعبدالله‌الحسين، ستِ مشكی می‌كنند!
زندگیِ اين مردمان عبارت شده از مشتی تحرّكاتِ مكرّر به توسّطِ مرده‌یِ بی‌چاره‌ای كه بویِ تعفّنِ جنازه‌یِ خود را به ادكلنِ مشتی اطوارِ مهوّع فرو می‌پوشاند.



?
پابرگ‌ها:
[1] البتّه ما كارخانه و شركت و مؤسّسه‌یِ تجاری به معنایِ واقعی نداريم؛ مگر اين كه از رویِ تسامح و ناچاری چنين بينگاريم.
[2] اين عبارت، از احاديث است (رك: دهخدا، امثال و حكم، ج 3 ص 1183 ذيل: كاسب حبيب خداست.) امّا تصوّر می‌كنم كه در خودِ قرآن نيز از اين گروه به تحبيب نام برده شده باشد. در هر حال در محبوب بودن كسبه در اسلام ترديدی نيست، چرا كه بخشِ عظيمی از مخارجِ دين در شرايطی كه حكومت از آنِ اهل‌الله نباشد، از طريقِ وجوهاتِ اين قشرِ شريف تأمين می‌شود!
[3] در اصل، من وحدت وجودی‌ام و به خدایِ من نمی‌توان خدا گفت؛ پس بهتر است مرا از بی‌خدايان بشماريد.
[4] رباعيی داريم كه بيتِ دوّمِ آن بسيار مشهور است:
آبادیِ ميخانه ز ويرانیِ ماست
جمعيتِ كفر از پريشانیِ ماست
اسلام به ذاتِ خود ندارد عيبی
عيبی كه در اوست از مسلمانیِ ماست!
مصرعِ آخر به اين صورت شناخته شده‌تر است: هر عيب كه هست از مسلمانیِ ماست!
[عجيب است. دهخدا در امثال و حكم، اين شعر را به نامِ خيام آورده و حتّی كلمه‌یِ «منسوب» هم نيفزوده! نادرستیِ انتسابِ اين رباعی به خيام نياز به بحث ندارد؛ امّا از دهخدا باور كردنی نيست. اين رباعی، حتّی در «طربخانه»یِ يار احمد رشيدی (درگذشته‌یِ 867؛ تصحيحِ جلال همايی) نيز، كه كشكولِ كاملیِ از همه گونه رباعیِ اصيل و منسوب و مشكوك و جفنگ است، ديده نمی‌شود!]
رباعیِ مزبور نشان می‌دهد كه موضوعِ «عيبناكیِ اسلام» از قرن‌ها پيش به طورِ جدّی مطرح بوده. در حقيقت، گوينده‌یِ ناشناس، اين آگاهی و باورِ درست و عميقِ تجربی را نادرست و مردود دانسته و به خيالِ خود، اسلام را از عيب مبرّا دانسته است.
جالب است كه امروزه نيز گهگاه بيتِ دوّم را در پاسخِ خود می‌شنويم؛ وقتی می‌گوييم: با نگاهی به وضعِ فلاكت‌بارِ مجموعه‌یِ جوامعِ اسلامی، آشكار می‌گردد كه ايراد از چيزی است كه در همه‌یِ اين كشورها مشترك است؛ و آن اسلام است؛ يا وقتی می‌گوييم: مؤمن‌ترين‌ها، پفيوزترين‌هايند...، فرياد برمی‌آورند كه: اسلام به ذاتِ خود...!!
و اين نيز، ذيلِ «جدا انگاری» قرار می‌گيرد؛ به اين معنا كه: شرارتِ عرب را نبايد به حسابِ اسلام گذاشت؛ پفيوزیِ آخوند را نبايد به پایِ اسلام نوشت؛ و فلاكت و ذلالت و نكبتِ فردی و جمعیِ مسلمين را نبايد ناشی از اسلام دانست!
[5] شرطِ سنّی بلوغ در شيعه 9 سال برایِ دختر و 15 سال برایِ پسر است؛ امّا در مذاهبِ چهارگانه‌یِ تسنّن، در شافعيه و حنبليه و مالكيه 15 سال برای دختر و پسر، و در مذهبِ ابوحنيفه 18 سال برایِ پسر و 17 سال برایِ دختر است. (بنگريد به: فرهنگ اصطلاحات فقه اسلامی (در باب معاملات)، تحقيق و نگارش: محسن جابری عربلو. انتشارات امير كبير، چاپ اوّل، 1362؛ صص 2-61)
[6] بايد توجّه داشت كه در هيچ‌يك از اديانِ پيشين (اين هم از ناچاری است كه لفظِ «دين» را برایِ اسلام و آيين‌هايی چون يهوديت و مسيحيت و آيينِ مزديسنا، به صورتِ يكسان به‌كار می‌برم.) بهشت كُس‌خانه نداشته و از شراب هم خبری نبوده. به كوتاه سخن: بهشتِ اديانِ پيشين، مجمعِ ارواحِ نيكوكاران بود؛ يك گرد همايیِ كاملاً روحانیِ به‌دور از هرگونه جسميت.
[7] مسلمانان/تازيان، ايرانيانِ مسلمان شده را چنين می‌ناميده‌اند. و اين جمعِ مولی است؛ يعنی برده، بنده، غلام.
[8] در باره‌یِ خوارج و ديدگاه‌هایِ غيرِ قومیِ ايشان، از جمله بنگريد به: ادموند كليفورد باسورث، تاريخِ سيستان -از آمدنِ تازيان تا برآمدنِ دولتِ صفّاريان، ترجمه‌یِ حسن انوشه، انتشاراتِ اميركبير، چاپِ اوّل، 1370، ص 86 و بعد.
پس‌نگاره: مدّتی بعد از نگارش اين مقاله، کتاب مشهور بارتولد اشپولر «تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامی» را از دوستی امانت گرفتم و جلدِ نخستِ آن را خواندم. آغازه‌یِ بخشِ «خوارج» در اين کتاب، چنان است که گويی به‌طورِ ويژه برای استنادِ من نوشته شده! حيفم آمد که با ذکرِ يک شماره صفحه خواننده را از سر واکنم. می‌نويسد:
«برای آميزش و پيوندِ حسّ مليت ايرانی با تدين به اسلام، اين معنی بسيار حائز اهميت و ملاک قاطعی است که حتّی در نسل اول بعد از رحلت پيغمبر اسلام (ص) يعنی از زمان خلافت علی (ع) (656-661 ميلادی برابر با 35 تا 41 هجری) سه فرقه‌ی اسلامی در مقابل يکديگر قرار و سرنوشت بنای عالم اسلام را در دست گرفتند. با چنين وضعی برای ايرانيان نيز اين سؤال پيش آمد که آيا بر طبق موازين اسلامی (البته تا حدی که آنان اسلام را شناخته‌ بودند) هيچ يک از اين دو جبهه‌ی مخالف و متخاصم حامل واقعيت و حقيقت اسلام هست يا نه؟ پاسخ اين سؤال در مورد دسته‌ی افراطی يعنی خوارج که از همان آغاز به صورت يک نهضت جنگی و مبارز پا به عرضه‌ی ظهور گذاشته بود منفی بود. يوليوس ولهاوزن Julius Wellhausen به وضوح اين مطلب را نشان داده است که بر خلاف آنچه رودلف ارنست برونو Rudolf Ernst Bruennow گمان کرده، پيشقدمان اين نهضت، اعراب بدوی نبوده‌اند و چنين نظريه‌ای نيز کمتر با احساساتی که بدويان برای قوميت خود داشتند و با کوششی که برای پاک نگه‌داشتن خون عربی می‌کردند، سازگار به نظر می‌رسد. بلکه اين فرقه بيش از همه به دست ساکنان دو شهر بزرگ بصره و کوفه به وجود آمد و ساخته و پرداخته شد: بدين معنی که از ديرزمانی در اين دو شهر عربها، آراميها، ايرانيها و ساير اقوام با يکديگر زندگی می‌کردند و از اين رو، در زمينه‌ی تعيين، ارزشهای مذهبی و مراتب و درجات ناشی از دين، به خوبی می‌توانست در اينجا تبليغاتی در مورد بی‌اثر بودن نژاد و ملّيت مثمر ثمر واقع گردد. و واقعاً نيز در همين نقاط بوده است که ايرانيان به اين فرقه گرويده‌اند، و بنا بر اين بدون علّت هم نبوده که خوارج هميشه پس از شکست مکرر خود در جنوب بين‌النهرين (در سال 658 ميلادی برابر 37/38 هجری، در نهروان، و در ماه مه‌ی سال 686 ميلادی برابر 66 هجری در سلّی و سلّبری، و پس از قيام سال 746/747 ميلادی برابر 129 هجری در موصل) پيوسته به سرزمين ايران عقب نشينی می‌کرده‌اند، و در سال 658 ميلادی برابر 37/38 هجری بخصوص نواحی اهواز (خوزستان) و فارس مطمح نظر آنان گشت و در آنجا متوطن شدند...» [ص 303 و 304]
يادآوری کنم که: سه فقره پابرگِ ارجاعی، به آثارِ ديگر مستشرقين، در اين بخش بود که نقلِ آن ضرورتی نداشت. جز اين هيچ دخالتی در نوشته نکردم؛ حتی «عرضه‌ی ظهور» و «تعيين، ارزشهای مذهبی» را هم عيناً نگه داشتم. و همچنين (ص) و (ع) بعد از نامِ پيغمبر و علی را، که در سراپایِ اين ترجمه هست، و معلوم نيست کدام پفيوزی به کتاب جا کرده! فقط در رسم‌الخط، در نشانه‌ی اضافه برایِ مضاف‌های مختوم به هاءِ بيانِ حرکتِ ماقبل، به جایِ همزه بر بالایِ هاء، «ی» آورده‌ام؛ از اجبارِ ضعفِ فونت‌هایِ فارسی.
[9] در باره‌یِ نقشِ طاهريان و صفّاريان، اشپولر نيز به روشنیِ تمام توضيح داده. بنگريد به کتابِ پيش‌گفته (در پابرگ 8): برایِ طاهريان ص 118، و برایِ يعقوبِ ليث ص 128.
به سامانيان اشاره‌ای ننموده‌ام، چرا که در باره‌ی اين سلسله هنوز به نظرِ قطعی و روشنی نرسيده‌ام. در باره‌یِ پديده‌یِ «جداانگاری» مقداری يادداشت‌هایِ ديگر هم دارم که بايد سر فرصت سرهم کنم!
[10] اشپولر نيز با من هم‌عقيده بوده! بنگريد به کتاب پيش‌گفته (پابرگ 8) ص 108، و نيز ص 286 و بعد.
[11] الطّرُق الی الله بعدد انفاس الخلايق. در احاديثِ مثنوی (فروزانفر) اين قول نيامده، و معلوم می‌شود كه مولوی در مثنوی آن را به كار نبرده. به فهرستِ نفحاتِ جامی (تصحيحِ محمود عابدی) هم نگاه كردم، نبود. در شرح قيصری بر «فصوص الحكم» ابن عربی (تصحيح جلال الدين آشتيانی، ص 296) آمده. حسين خوارزمی در شرحی كه به فارسی بر فصوص نوشته، و در واقع همين شرح عربیِ قيصری را ترجمه كرده امّا به رو نياورده -و البتّه مقدارِ درخورِ توجّهی اشعار فارسی از خود و ديگران نيز بدان افزوده- اين قول را به عربی ذكر نكرده و ترجمه‌یِ فارسیِ آن را نقل نموده: «طريق وصول به حضرت خالق به عددِ انفاس خلايق است» (تصحيح نجيب مايل هروی، ص 39) گويا هيچ يك از اين دو تن قولِ موردِ بحث را به حيثِ حديث نقل ننموده‌اند؛ پس بايد آن را از اقوالِ حضراتِ عرفا برشمرد. و البتّه در بحثِ ما فرقی ايجاد نمی‌شود!
پس‌نگاره: در اين كتاب‌ها هم نيامده (به اتّكاءِ فهرست‌هایِ آن): مقالاتِ شمس (تصحيحِ محمّد علی موحّد)، مرصاد العباد (محمّد امين رياحی)، اسرار التّوحيد (محمّد رضا شفيعی كدكنی)، شرحِ تعرّف (محمّد روشن)، ترجمه‌یِ رساله‌یِ قشيريه (فروزانفر)، مناقب العارفين (تحسين يازيجی)، تذكرة الاوليا (محمّد استعلامی).
در تذكرة الاوليا، از قولِ ابوسعيد، آمده: «به عددِ هر ذرّه راهی است به حق.» (ص 814) و اين همان «الطّرق الی الله...» است؛ بلكه از آن تندتر. در اسرارالتّوحيد آمده: «از شيخِ ما سؤال كردند كه از خلق به حق چند راه است؟ به يك روايت گفت: هزار راه بيش است و به روايتی ديگر گفت: به عددِ هر ذرّه‌ای از موجودات راهی است به حق، امّا هيچ راه نيست نزديك‌تر و سبك‌تر از آن‌كه راحتی به دلِ مسلمانی رسانی؛ و ما بدين راه رفتيم و اين اختيار كرده‌ايم، و همه را بدين وصيت می‌كنيم.» (ص 290) در تذكرة الاوليا نيز دنباله‌یِ سخن هست؛ الّا اين كه به جایِ «مسلمانی»، «سلطانی» آمده، و «مسلمانی» در حاشيه قيد شده.
متأسّفانه در تعليقاتِ هيچ‌يك از اين دو كتاب، اشاره‌ای به يكی بودنِ اين سخن با عبارتِ عربیِ مشهور نشده است.
[12] می‌گويد:
میِ جوشيده حلال‌ است سویِ صاحبِ رای
شافعی گويد شطرنج مباح است؛ بباز
صحبتِ كودككِ سادهْ‌زنخ را مالك
نيز كرده‌ست ترا رخصت و داده‌ست جواز
می و قيمار و لواطت به طريقِ سه امام
مر ترا هر سه حلال است؛ هلا سر بفراز!
(ديوان. تصحيحِ مجتبی مينوی و مهدی محقّق، قصيده‌یِ 50 [ص 113])
برایِ توضيحِ بيشتر، بنگريد به: مهدی محقّق، تحليل اشعار ناصر خسرو، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ پنجم، 1368، ص 78.

Friday, February 03, 2006

جريان مصباح يعني فاشيسم

عبدالکريم سروش در گفت و گو با روز:
مريم کاشاني

m.kashani@roozonline.com
۱۰ بهمن ۱۳۸۴

اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.

آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟
من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.

ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.
به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.

او کارگزار چه کساني است؟
فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.

حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:
بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار
اي آسمان ببار پي آبروي خويش

گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...
نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.

ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟
فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.

فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.

فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.

از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.

فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.

يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.

خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.

اين تفکر به چه مسيري مي رود؟
اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.

شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.
بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.

آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...
بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.

دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.
بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.

لوي اشتراوس؟
بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.

و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟
بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.

و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...
اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.

حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟
اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟

اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟
باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.

پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...
دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.
نيکخواهان دهند پند وليک
نيک بختان بوند پند پذير
پند من گرچه نيک خواه توام
کي کند در تو سنگدل تاثير؟
حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.

بفرماييد
قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.

در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:
خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري
بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نورپايي که چنين با دگران فاصله داري
دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي
رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....
تا آنجا که:
به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد
که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری

ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

Saturday, September 10, 2005

صفيه ، زن يهودیِ پيغمبر

ترجمه مناظره ميان آيت الله العظمي منتظري و دکترعلي سينا. قسمت سوم.
دکتر علي سينا يک ايرانيار، خردگرا، آزاد انديش و بنيانگذار تارنماي آزادي ايمان است که از بهترين تارنماهاي مرجع اطلاعاتي در مورد اسلام بشمار ميرود، وي مناظره زير را با آيت الله منتظري از مراجع تقليد شيعه و علماي عظام اسلام بصورت کتبي انجام داده است. براي اطلاعات بيشتر در مورد اين مناظره به برگ "مناظره هاي دکتر علي سينا با آيت الله منتظري" مراجعه کنيد.
سومين پرسش
پيامبر به خيبر حمله کرد، صفيه را برده خود کرد، و در همان روزي که شوهرش را، پدرش را و بسياري از اطرافيانش را کشت، به او تجاوز کرد، آيا اين روش برخوردي است که يک پيامبر بايد داشته باشد؟
آيت الله منتظري
در رابطه با ازدواج پيامبر (ص) با صفيه لازم است به نکته هايي توجه شود:
1 - صفيه دختر حيي بن اخطب رئيس قبيله بني نضير بود که پدر او در جنگ خيبر و شوهر او کنانه قبل از پيمان صلح کشته شده بودند، و وضع اسيران در آن روزگار از نظر زندگي بسيار بد و طاقت فرسا بود. از اين رو به سفارش پيامبر بسياري از زنهاي کفار که اسير ميشدند جهت تامين معيشت يا آزاد ميشدند و به ازدواج مردان مسلمان - که معمولا داراي همسر بودند - در مي آمدند، و يا بصورت کنيز تحت کفالت مسلمانان قرار ميگرفتند. تعدد همسر در آن روزگار امري رايج و بهترين وسيله ممکن براي تامين زندگي زنان بي شوهر - چه رسد به زنان اسير - ميبود.

دکتردکتر علي سينا:
آيت آيت الله منتظري گرامي،
اين کاملا درست است که صفيه پدر و همسر خويش و همچنين بسياري از نزديکانش را از دست داده بود، اما شما فراموش کرديد که بگويد او عزيزان خود را به دليل اينکه پيامبر آنها را کشته بود از دست داد، کشتن مردان و دزديدن ثروتها و زنانشان از رسوم غارنشين ها بود. از يک پيامبر خدا انتظار ميرود که رسوم وحشيانه غارنشين ها را تکرار نکند و با اين تکرار آنها را جاودانه نکند، بلکه معيار ها و روش هاي اخلاقي جديدي را بنيان بگذارد.
شما طوري با قضيه روبرو ميشويد که گويا پيامبر با ازدواج کردن با اين زنها در حق آنها لطفي ميکرد و باعث ميشد که از بدبختيهايشان رهايي يابند، اما شما ذکر اين نکته را که او خود باعث بدبختيها و وضعيت اسفبار آنها شده بود فراموش ميکنيد، اين زنها قبل از اينکه محمد به شهرهايشان حمله کند، عزيزانشان را بکشد و آنها را به بردگي بکشاند، اسير و بدبدخت نبودند.
کاري که پيامبر کرد دقيقا همان کاري است که سارقها و راهزن ها در ايام قديم ميکردند. يک شخص بايد کاملا نظام ارزشهاي اخلاقي خود را نابود کرده باشد تا بتواند اندکي نيکي در اين عمل مطلقا وحشيانه و شرم آور پيامبر ببيند. کشتن مردها و تصرف زنهايشان اعمال دد منشانه اي بودند، هيچ نکته مثبتي در اين اعمال شنيع ديده نميشود.

اگر پيامبر ميخواست اين زنان بيچاره را از سختي نجات دهد، چرا با زنان مسن تر ازدواج نکرد؟ چرا زيباترين زن را انتخاب کرد؟ صفيه بخاطر زيبايي اش انتخاب شد، اين هم حديثي در مورد اين مسئله،
جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367
عبدالعزيز نقل ميکند:
انس گفت، "وقتي رسول خدا به خيبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتي هنوز هوا تاريک بود خوانديم"، پيامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت ميکرد و ابو طلحه نيز حرکت ميکرد و من پشت ابو طلحه حرکت ميکردم، پيامبر به سرعت از راه خيبر عبور کرد و زانوي من ران پيامبر را لمس ميکردند، او رانهاي خود را برهنه کرد و من سفيدي رانهاي او را ديدم. وقتي او به شهر وارد شد گفت "الله اکبر"، خيبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزميني نزديک ميشويم، صبح آنان شر ميشود، او اين جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهايشان بيرون آمدند و بعضي از آنها گفتند "محمد (آمده است)"، (برخي از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خيبر را فتح کرديم، اسيران را گرفتيم و غنايم نيز جمع آوري شدند. دحيه آمد و گفت، "اي پيامبر يک دختر برده از ميان بردگان به من بده" پيامبر گفت "برو و هرکدام از دختر هاي برده شده را که ميخواهي بگير"، او صفيه بنت حيي را انتخاب کرد. مردي پيش پيامبر آمد و گفت "اي رسول الله، تو صفيه بنت حيي را به دحيه دادي و او بانوي بزرگ قبايل بني قريظه و بني نضير است، و او برازنده هيچکس غير از تو نيست. پس پيامبر گفت "آن دو نفر را (صفيه و دحيه را) بياوريد"، پس دحيه با صفيه آمدند، پيامبر به دحيه گفت، "يک دختر برده ديگر غير از اين را از ميان اسرا انتخاب کن"، انس ادامه ميدهد، "پيامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد".
ثابت از انس پرسيد "اي ابو حمزه! پيامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهريه)؟"، او گفت، "او خود مهريه خود بود، براي اينکه پيامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد." انس ادامه داد" وقتي در راه بوديم، ام سلمه او را لباس (عروسي) پوشانيد، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پيامبر آوردند.
باتوجه به حديث بالا، در ميابيم که فتح خيبر يک اتفاق کاملا غير منتظره بود. به مردم شهر هيچ هشداري داده نشده بود و آنها آماده مقابل شدن با اين تهاجم نبودند و اين هم کاملا از پيامبر قابل انتظار است که به قربانيان خود اجازه دفاع کردن از خودشان را نيز ندهد. او ناجوانمردانه بدون هيچ هشدار و اعلام جنگي به آنها حمله کرده بود، در حقيقت کلمه "غزوه" هيچ مفهومي به جز "حمله ناگهاني" ندارد. خيبر هيچ معاهده اي را که قبلا با پيامبر بسته باشد زير پا نگذاشته بود، هيچ نشاني از چيزي که بخواهد مسلمانان را تهديد کند وجود نداشت، هرکس را که در مقابلش ايستاد سلاخي کرد و زنهاي زيبا را بعنوان برده هاي جنسي تسخير کرد، اين بود که پيامبر ثروت آنها را ميخواست و او تنها به اين دليل به خيبر حمله کرد.اما پيامبر تنها به اينها هم راضي نشد، او حتي افراد مسن زن و مرد را نيز که نکشته بود و يا بعنوان برده هاي جنسي تسخير نکرده بود مجبور کرد که به کشت بپردازند و 50% محصولاتش را به او خراج دهند. هر کسي با ذره اي انصاف، ميفهمد که اين عدالت نيست، کاري که پيامبر کرد شيطاني و غير مقدس بود.
آيت الله منتظري
2 - پس از اسير شدن صفيه افرادي آماده ازدواج با او شدند، ولي چون او دختر رئيس قبيله بود و پيامبر (ص) بخاطر مراعات و حفظ موقعيت اجتماعي او اجازه ندادند آنان با او ازدواج نمايند، خود صفيه نيز ظاهراً از ازدواج با افراد عادي کراهت داشت لذا پيامبر (ص) به خاطر مراعات موقعيت صفيه حاضر به ازدواج با او شدند. آن حضرت به صفيه پيشنهاد آزاد شدن و برگشتن به طرف خويشان خود و يا ماندن در مدينه و اختيار اسلام و کسب آزادي و ازدواج با پيامبر را دادند، و او را بين اين دو امر مخير نمودند و به او گفتند اگر به آئين يهود بماني من اسلام را به تو تحميل نميکنم و صفيه امر دوم را انتخاب نمود. اهل اطلاع از تاريخ ميدانند که همسري با پيامبر موقعيت بزرگي تلقي ميشد و داراي شرافت بود. در قرآن کريم از همسران آن حضرت به مادران مومنين تعبير شده است (احزاب آيه 6).
دکتر علي سينا:
در مورد صفيه، اين آشکار است که پيامبر او را تنها به دليل اينکه زن زيبايي بود گرفت. محمد اورا از دحيه بعد از اينکه اورا ديد گرفت، اين قضيه هيچ ربطي به موقعيت پدر او نداشت. اگر پيامبر اندک احترامي براي پدرش قائل بود اورا نميکشت. حقيقت همچون خورشيد تجلي يافته است، اما شما مختار هستيد که چشمهايتان را ببنديد و انکار کنيد.
شما گفتيد که پيامبر به صفيه اين انتخاب را داد که به مردمش بپيوندد يا اورا پيروي کند. پيامبر پدر اورا؛ شوهرش را و بسياري از اطرافيانش را کشت. کساني که زنده مانده بودند مجبور بودند روي زمين کار کنند و 50% در آمدشان را بعنوان جزيه به پيامبر بدهند، اما با اينحال پيامبر بعد از مدتي نظر خود را عوض کرد و دستور داد که يهوديان بايد از خيبر اخراج شوند، بنابر اين انتخابي که شما از آن صحبت ميکنيد، چندان انتخاب نيست. انتخاب در واقع بين لذت جنسي بخشيدن به يک مرد پير متعفن که قاتل عزيزان او بود، و يا پيوستن به پير مردان و پير زناني بود که نه بين آنها جنگجويي وجود داشت، نه جواني که بتواند برده جنسي پيروان محمد بشود. در مورد انتخاب اول او ميتوانست حداقل زنده بماند، اما اگر او به بين يهوديان باز ميگشد معلوم نبود حتي بتواند از اين حداقل نيز برخوردار شود، او مجبور ميشد که در زمين ها کار کند و نصف درآمدش را به پيامبر (سلام بر او باد) بدهد، در اين انتخاب، انتخاب چنداني وجود ندارد.
زن پيامبر بودن ممکن است حيثيت و اعتبار داشته باشد، اما من باور دارم اينکه انسان با عزيزانش و کساني که دوستشان دارد زندگي کند، بسيار بهتر است تا با يک قاتل زندگي کند، حتي اگر آن قاتل پيامبر الله باشد.
"کشته شدن کنانه، خود ماجرايي دردناک و روشنگر دارد، کنانه به دست خود پيامبر اسلام کشته شد، ماجراي کشته شدن او را تواريخ معتبر اسلامي اينگونه آورده اند،
سيرت الرسول ابن هشام جلد دوم صفحه 830
"کنان بن الربيع که شوهر صفيه بود اسير کردند و اورا پيش پيغمبر عليه السلام آوردند و گنجهاي قوم بني النضير بدست وي بود که ايشان به وديعت پيش وي نهاده بودند، و سيد، عليه السلام، از وي ميپرسيد تا نشان آن گنجها بدهد و بگويد که کجا مدفونست، و وي انکار مينمود و هرچند که سيد، عليه السلام، با وي مي گفت، او پاسخ ميداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سيد، عليه السلام، با وي ميگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نميکرد، پس يکي هم از يهود خيبر پيش سيد عليه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وي بپرسيد، وي گفت: من نميدانم، ليکن کنانه بن الربيع هروقتي يا هر روزي ميديدم که برفتي و گرد آن خرابه بر آمدي و چيزي از آن جايگاه طلب کردي، اکنون گمان چنان مي برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سيد عليه السلام ديگر بار کنانه بن الربيع پيش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه اين گنجها که تو انکار ميکني پيش تو بيابم، ترا بکشم؟ گفت: بلي. بعد از آن سيد، عليه السلام، بفرمود تا آن خرابه که يهودي نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضي در آن خرابه بيافتند. پس سيد، عليه السلام ديگر بار کنانه بن الربيع پيش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوي تا بقيت اين گنجها کجا پنهان کرده اي؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سيد، عليه السلام، زبير بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب ميکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبير اورا عقوبت ميکرد و هيچ اقراري نميکرد. پس سيد عليه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وي را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وي را در حال گردن بزد.
آري محمد شوهر صفيه را شکنجه ميکرد تا از او حرف بکشد، و سر انجام شخصاً برخواست و گردن اورا زد و کنانه آنقدر امانتدار بود که تا آخرين قطره خود در امانتداري و اطميناني که سايرين به او کرده بودند خيانت نکرد.
توضيح از مترجم"
آيت الله منتظري
اگر پيامبر اسلام - العياذبالله - اهل هوسراني و تشکيل حرمسرا بودند، در سن جواني با يک زن چهل ساله ازدواج نميکرد، با اينکه براي او امکان ازدواج با بهترين دختران اشراف قبائل عرب وجود داشت. و از طرف ديگر افراد هوسران و شهوت پرست معمولا اهل تجملات و شکم پرستي و خوشگذرانيهاي گوناگون ميباشند. در صورتيکه زندگي پيامبر (ص) و همسران او بر حسب نقل تواريخ معتبر در سطح بسيار پائين زمان خود بوده، تا جائيکه همسران او لب به شکايت گشودند و پيامبر را تحت فشار قرار ميدادند، و در اين رابطه آيه 28 و 29 سوره احزاب در راستاي سرزنش آنان نازل شد و آنان را مخير نمود بين اننتخاب همسري پيامبر و زندگي سخت در کنار او و يا جدا شدن از آن حضرت و رفتن به طرف زندگي مرفه دنيا.

دکتر علي سينا:
پيامبر الله مرد هوسراني بود. اما وقعي که جوان بود فقير بود و کسي به او توجهي نميکرد. هيچ دختر جوان شريفي حاضر نميشد با گدايي همچون محمد، که به دنبال شترهاي زن ديگري (خديجه) ميدويد ازدواج کند. پيامبر هيچ شانسي براي ازدواج با زن جوان و زيبايي نداشت. خديجه با ثروت و قدرتش احساني براي پيامبر بود که زندگي اورا کاملا متحول کرد. طبيعت واقعي محمد وقتي آشکار شد که خديجه فوت شد و او با اداره کاروانهاي تجارتي قدرتمند شد. اينجا بود که به گردآوري زن و ثروت پرداخت.
محمد وقتي که به مدينه هجرت کرد مرد مالداري نبود، خديجه بسياري از اموال خود را در مدت سه سال دشواري که مکيان محمد و خانواده اش را به تاوان توهين کردنهاي مداوم به خدايان آنها تحريم کرده بودند از دست داده بود. اولين سال حضور او در مدينه بسيار سخت بود. او مقدار بسيار اندکي پول براي زندگي کردن داشت. تمام تلاشهاي او براي حمله به کاروانها نارس مانده بود. او تنها در نخله موفق شده بود که با نارو زدن به کارواني دستبرد زند و خود را از غنيمتهاي آن ثروتمند کند. بسيار تاخت و تازهاي ديگر اتفاق افتاد تا اينکه او توانست با اينگونه چپاولگري ها و قتل عام يهوديها و تصاحب اموال آنها ثروت کلاني را بياندوزد.
سوره احزاب آيه 27
وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا.
خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست.
اما پيامبر احترام و ارزش بسيار کمي براي زنانش قائل بود و آنچه آنها ميخواستند به انها نميداد. اين بود که شکايت ميکردند و او تهديد کرده بود که آنها را طلاق خواهد داد، و اين هم درست است که يکبار زنان محمد شکايت کردند، چون محمد حاضر نبود به مقدار کافي از ثروتي که از ناباوران دزديده بود به آنها بدهد. و اين در ادامه آيات بالا بود که محمد الله اش را وادار ميکند که بگويد
سوره احزاب آيه28
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا.
اي پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگي دنيا و زينتهاي آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهي نيکو رهايتان کنم.
سوره احزاب آيه 29
وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.
و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سراي آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشي بزرگ خواهد داد.
پيامبر در اينجور کارها استاد بود و ميدانست که چگونه بايد زنهايش را کنترل کند و آنها را مجبور کند که در خدمتش باشند.
سوره احزاب آيه 30
يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا.
اي زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر مي کند و اين بر خدا آسان است.
سوره احزاب آيه 31
وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.
و هر کس از شما که به فرمانبرداري خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاري شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و براي او رزقي کريمانه آماده کرده ايم.

بخش بعدي قتل عام يهوديان
صفحه اصلي مناظره
بخش قبلي جنگهاي پيغمبر
متن اصلي +

ساير بخشهاي اين مناظره:
بخش نخست سن پايين عايشه
بخش دوم جنگهاي پيغمبر
بخش سوم صفيه، زن يهودي پيغمبر
بخش چهارم قتل عام يهوديان
ترجمه آرش بيخدا.
نوشتارهاي بيشتر از همين مترجم...
نوشتارهاي بيشتر در مورد محمد رسول الله..
مطالب مرتبط با اين نوشتار بر روي تارنماي افشا
ازدواج محمد با صفيه زني که شوهرش زير شکنجه جان سپرد
زنان محمد، آيا محمد از روي هوس زن ميگرفت؟

***********************
مأخذ : سايت افشا

الحاد هم الحاد قديم !!

الحاد هم الحاد قديم !!
سلمان رشدی، برگردان: بامداد زندی

• همسنگی بی خدايی با بی اخلاقی از نظر پيروان تمامی مذاهب حقيقتی بديهی و انكار ناپذير است. می گويند پايه ی اخلاق بر وجود داوری نهايی و مطلق ملكوتی استواراست
• امروزه روز دين به پديده ی عمومی عظيمی تبديل شده است كه برای پيش برد اهداف اش از سازمان های سياسی و تازه ترين فناوری های اطلاعات به كارساز ترين وجه استفاده می كند.
• مذهبيون در تمام اعصار بدون مماشات با طرف مقابل برخورد كرده اند اما خواستار برخورد مماشات آميز از طرف مقابل بوده اند.

سلمان رشدی، برگردان: بامداد زندی


دوشنبه ۹ خرداد ١٣٨۴ – ٣٠ مه ٢٠٠۵
منبع ترجمه: وبگاه تورنتو استار، ٢٣ مه ٢٠٠۵

"باورنداشتن به خدا را نبايد دست آويزی كرد برای ضديت سرسختانه با دين يا هوادارای ساده انديشانه ازدانش"
اين سخنان "ديلان اوانز "استاد روبات شناسی دانشگاه وست انگلند در بريستول است.
"اوانز"در مقاله ای كه برای نشريه ی گاردين لندن نوشته است بينش الحادی قديمی و به سبك "سده ی نوزدهم" انديشمندان سرشناسی چون "ريچارد داوكينز" و "جاناتان ميلر" را به باد ريش خند گرفته است و از الحادی نوين و تازه سخن به ميان آورده است كه "به دين ارج می گذارد، به دانش همچون ابزاری برای دست يافتن به هدف می نگرد و معنای زندگی را در هنر می جويد"
جان كلام اش اين است كه به دين نيز به چشم " گونه ای هنر" بايد نگريست و آدم بايد "كودك باشد كه آن را با واقعيت اشتباه بگيرد و واقعيت نداشتن اش را دستاويز مخالفت قرار دهد". ديدگاه" اوانز" با ديدگاه "مايكل ريوز" آمريكايی (فيلسوف علم) مو نمی زند كه در كتاب تازه اش،" نبرد تكامل- آفرينش" بخش بزرگی از گناه اوج گيری آفرينش گرايی در آمريكا (و همچنين تقلای فزاينده ی راستگرايان مذهبی برای حذف نظريه ی تكامل از برنامه های درسی و نشاندن نگرش جزمی " طراحی هوش مندانه" به جای آن) را به گردن دانشمندان می اندازد، دانشمندانی كه كوشيده اند با دين به رقابت برخيزند يا حتی دين را از ميدان به دركنند. اين دانشمند خودش از جرگه ی هواداران پر و پا قرص نظريه ی تكامل است و هيچگاه غول های مدرنی مانند "داوكينز" و ادوارد ويلسون" را به باد انتقاد نگرفته است."
برديدگاه " الحاد ملايم" اوانز كه در پی برقرار سازی آتش بس ميان نگرش های دينی و غيردينی جهان است به آسانی می توان خط بطلان كشيد.
چنين آتش بسی تنها در صورتی می تواند كارساز باشد كه دوسويه باشد. يعنی مذهبی ها ی جهان هم احترام ديدگاه های الحادی را نگه می داشتند، مبانی اخلاقی شان را می پذيرفتند، به كشف ها و دست آورد های دانش نوين احترام می گذاشتند و می پذيرفتند كه هنر به بهترين وجه نمايان گر معانی متكثر حيات است و دست كم از متون به اصطلاح " وحی شده " چيزی كم ندارد.
اما از چنين ساز و كار دو سويه ای خبری نيست و كوچك ترين بختی هم برای پاگرفتن آن وجود ندارد.
همسنگی بی خدايی با بی اخلاقی از نظر پيروان تمامی مذاهب حقيقتی بديهی و انكار ناپذير است. می گويند پايه ی اخلاق بر وجود داوری نهايی و مطلق ملكوتی استواراست و بدون آن سكولاريسم، انسان گرايي، نسبيت باوري، لذت گرايي، آزادمنشی و ديگر گمراهی ها و بی بند و باری ها سرانجام بی باوران را از راه اخلاق به درمی كند.
ولی ما كه تن به تباهی فوق داد ه ايم اما خودمان را اخلاق مند هم می دانيم نمی توانيم همسنگی بی خدايی و بی اخلاقی را هضم كنيم.
اعتماد به دين های سازمان يافته را نيز كه در نگرش آزادگذاری امثال اوانز/ريوز موج می زند نمی توانيم هضم كنيم. آموزش و پرورش در سراسر جهان مورد هجوم مذهبيون قرارگرفته است و به شدت به خطر افتاده است.
در سال های اخير ملی گرايان هندو در هندوستان برای محق جلوه دادن نگرش های ضد مسلمانی خود به بازنويسی كتاب های تاريخ دست گشوده بودند و تنها پيروزی ائتلاف سكولارها به رهبری حزب كنگره بود كه آنان را پس راند.
در اين ميان مسلمانان نيز در سراسر جهان از ناسازگاری نظريه ی تكامل با اسلام سخن سرداده اند.
در آمريكا نيز كشاكش بر سر آموزش نظريه ی طراحی هوش مندانه در مدرسه ها به اوج خود رسيده است و اتحاديه ی آزادی های مدنی آمريكا در پی آن است كه هواداران نظريه ی طراحی هوش مندانه را در پنسيلوانيا به دادگاه بكشاند.
بعيد می نمايد كه اگر هم دانش مندان بزرگ جهان خوش رفتاری هايی از آن دست را كه باب دل "ريوز"است در پيش گيرند اين نيرو ها پس بنشينند. نظريه ی طراحی هوش مندانه چنان واپس گرايانه است كه می خواهد نظريه ی كهنه ای را به كرسی بنشاند دال بر اين كه زيبايی ها ی آفرينش را آفرينش گری بايد. اين نظريه چنان ريشه در شبه علم دارد، چنان آكنده از منطق های نادرست است و چنان به آسانی می توان به مبانی آن حمله كردكه به گستاخی چندانی نياز نيست.
برای مثال طبق اين نظريه پيچيدگی و كمال شگفت آور ساختارهای ياخته اي/مولكولی را نمی توان با نظريه ی تكامل تدريجی توضيح داد.
اما اجزای پر شمار سامانه های زيستی پيچيده و درهم تنيده ی باهم تكامل می يابند، به تدريج گسترش می يابند و همساز می شوند و همان گونه كه داوكينز در يكی از نوشته های اش (ساعت ساز نابينا: چرا شواهد تكاملی نمايانگر بدون طرح بودن گيتی است) گفته است در همه ی مراحل اين فرآيند نيز انتخاب طبيعی نقش فعالی دارد.
اما اگر به سراغ استدلال های علمی هم نرويم اين پرسش پيش می آيد كه چرا سراغ داستان سرايی های ديگری نرويم؟ برای مثال نظريه طراحی ناهوش مندانه چه طوراست؟
به راستی غده ی پروستات يا كانال زايمان چه چيز هوش مندانه ای دارند؟
تازه می توان با استدلال اخلاقی هم به جنگ طراح هوش مند رفت كه بلاهايی چون سرطان و ايدز را به جان آفريده های اش انداخته است. آيا طراح هوش مند نيز ستم گری بی اخلاق است؟ دين را آن گونه كه اوانز سرخوشانه پيشنهاد می كند به چشم "گونه ای هنر" نگريستن نيز هنگامی شدنی است كه دين مرده باشد يا مانند كليسای انگلستان به يك مشت آيين های نزاكت آميز تبديل شده باشد.
مذهب يونان باستان به صورت افسانه و اسطوره به حيات خود ادامه داده است و ازمذهب باستانی اسكانديناوی تنها افسانه های اسكانديناوی برای مان مانده است كه اكنون به چشم ادبيات به آن ها می نگريم و می خوانيم شان.
انجيل هم سرشار از ادبيات است اما مسيحيانی كه به چشم واقعيت به داستان های انجيل می نگرند چنان قوت گرفته اند كه بعيد است از توسل اوانز به استدلال كودك و كتاب داستان چندان خوش شان بيايد.
در ضمن مذهبيون از حمله كردن به هنرمندان خودشان نيز دست برنداشته اند. نقاشان هندو مورد هجوم دار و دسته های هندو قرار می گيرند. نمايش نامه نويسان سيك از خشونت سيك ها در امان نيستند و فيلم سازان و داستان نويسان مسلمان از سوی بنيادگران اسلامی تهديد می شوند، بنياد گرايانی كه بويی از خوشاوندی و ناخويشاوندی نبرده اند.

اگر دين امری خصوصی بود آسان تر می شد به حق آسايش و معاش پيروان اش احترام گذاشت. اما امروزه روز دين به پديده ی عمومی عظيمی تبديل شده است كه برای پيش برد اهداف اش از سازمان های سياسی و تازه ترين فناوری های اطلاعات به كارساز ترين وجه استفاده می كند. مذهبيون در تمام اعصار بدون مماشات با طرف مقابل برخورد كرده اند اما خواستار برخورد مماشات آميز از طرف مقابل بوده اند.

"اوانز"و" ريوز" خودشان هم به خوبی می دانند كه برخورد الحادگرايانی چون "داوكينز"، "ميلر" و "ويلسون" با چنين مذهبيونی نه از سر نادانی بوده است نه شايسته ی سرزنش. رفتارشان هم ضروری بود هم حياتي.

*************************
از سايت آژانس خبري كوروش

خرافات قرآني. ( بررسي 9 مورد از خرافات قرآن )

هروقت با مسلمانان روبرو ميشوم و به آنها ميگويم که من يک مرتد هستم و دين غير مقدس اسلام را ترک گفته و به بيخدايي و خردگرايي گرويده ام بسيار متحير و شگفت زده ميشوند، اول از اينکه چطور من جرات ميکنم چنين حرفي را در مقابل آنها بزنم و دوم از اينکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زيرا در مغز کم کار اين افراد جزم انديش تغيير انديشه و ارتقاي آن ضعف است، در حالي که دقيقاً قوت و کمال انساني در تغيير انديشه است و هر کسي همانقدر انسان است که ميتواند بيانديشد و از تغيير انديشه و آزاد انديشي در هراس و وحشت نباشد.
معمولا بعد از يک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل "سوره اخلاص را بخوان!" و "وقتي مرده را در خاک ميگذارند چند رکعت نماز برايش ميخوانند؟" و... بالاخره قبول ميکنند که من مسلمان بوده ام و بسيار ناراحت و غمگين ميشوند، اما به محض اينکه ميگويم من شيعه زاده شده بودم، لبخندي بر روي لبهايشان شکل ميگيرد و ميگويند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودي و مشرک بودي، حال از شرک به کفر رسيده اي، باز هم پيشرفت خوبي داشته اي، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را ميگويي و مسلمان ميشوي برادر! و بعد هم من لبخندي به آنها ميزنم و ميگويم شما مرا شاد کرديد، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف داريد؛ زيرا من واقعاً از اينکه روزگاري به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبي ندارم، هرچند مسلماني من ضربه اي به کسي جز خودم نزد، اما از اينکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بيرون نکشيدم افسوس ميخورم.
آري، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامي را نيز تشکيل ميدهند معمولا بعد از اين بسيار دوستانه و محبت آميز ميشود. ميگويند خوب کاري کردي که از اين همه خرافات و کج انديشي خود را رهايي بخشيدي، تشيع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندي ميتواند قبول کند که امام زماني در اين همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب ديگر. و اساساً مذهبي است مبتني بر خرافات و جهالت. در اسلام راستين صيقه و تقيه و عزاداري و خود آزاري و قبر پرستي و غيره وجود ندارد، حتي ميگويند ماهم اگر شيعه زاده ميشديم قطعاً آنرا رها ميکرديم.
هدف من از نوشتن اين نوشتار اين نيست که از تشيع دفاع کنم يا از تسنن دفاع کنم، هدف من اين است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشيع وجود ندارند، بلکه خرافاتي بسيار مضحک تر از آنجه شيعيان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندي را به انکار حقيقي بودن مطالب اين کتاب باز ميدارد.
شايد من به عنوان يک بيخدا و خردگرا چندان از نظر اسلاميون شايستگي قضاوت پيرامون مذاهب تشيع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلي به نظر شخصي من، اسلام راستين را اهل تسنن درک کرده اند و تشيع تنها يکي از فرقه هايي است که توسط ايرانيان براي مبارزه با اسلام راستين تقويت شد و توسعه داده شد. من نيز همچون اهل تسنن معتقدم تشيع ارتباط چنداني با اسلام ندارد و مفاهيم آن در تضاد با مفاهيم اسلامي هستند. اما اين اسلام راستين نيز که هر فرقه از مسلمانان فکر ميکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نيز هرگز آتش دهان سوزي نيست، چيزي نيست جز مشتي خرافه و مزخرفات بي ارزش که هيچ سودي در آن ديده نميشود. اما بحث در اين مورد را به نوشتارهاي ديگر که به بررسي اصل امامت ميپردازند وا ميگذاريم.
اما قبل از اينکه به شمارش تعدادي از خرافه هاي قرآن بپردازيم بايد به تعريف خرافه بپردازيم، خرافات در اصل عقايد بي بنيان و باطل و بي اساس و موهوم و افسانه وار خوش آيندي هستند که ملتها يا افراد براي رسيدن به اهداف خاص آنها را ميپرورانند و گسترش ميدهند. خرافات با واقعيت و حقايق طبيعي در تضاد هستند.
نوشتن اين نوشتار بسيار براي من دشوار بود، زيرا قرآن سرتاسر کتابي است خرافي، از ابتدا با داستان خرافي آدم و هوا آغاز ميشود و داستانهاي اسطوره اي و افسانه اي سامي همچون داستان نوح، يونس، خضر، موسي و عيسي را با ادبياتي ضعيف شرح ميدهد و به پايان ميرسد و در اين ميان هيچ اثري از واقعيت ها و حقايق نيست، بلکه تماماً اسطوره هاي ملي يهوديان است که رنگ و لعاب واقعيت به آنها زده شده است و به مشتريان اباطيل ديني فروخته شده است. و در مورد اين شخصيت ها نوشتارها و گفتارهاي بسياري روي همين تارنما وجود دارد که خرافي بودن آنها را نشان ميدهد مثلا به نوشتاري با فرنام طوفان نوح، بيشتر شوخي تا جدي! مراجعه کنيد.
عقايد ديني يک ديندار براي يک ديندار ديگر تنها مشتي اباطيل و خرافات به شمار ميروند و معمولا خرافاتي که بطور مشترک توسط همه دين داران خرافه حساب ميشوند نيز خود روزگاري عقايد و باورهاي ديني عده اي باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبيعتاً در بين انسانهاي دانش نا آموخته بسيار رواج و مقبوليت بيشتري دارد تا ميان انسانهاي دانش دوست و دانش پژوه، همچنين در جوامع روستايي و فقير و يکنواخت همواره خريداران بيشتري براي خرافات ديني يافت ميشود تا در جوامع شهري و مرفه و کثرت گرا.
همچنين لازم به توضيح است که خرافات اسلامي خود برپايه خرافه اي بزرگ، و شايد بزرگترين خرافه تاريخ، يعني خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نيز در تعريف خود قدير (تواناي مطلق) است يعني همه کاري از او بر مي آيد. لذا براي مسلمانان، همچون براي کودکان هيچ چيزي غير ممکن به نظر نميرسد، يعني در حالي که يک انسان خردگرا نميتواند باور کند که عيسي کبوتري را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد يا ابراهيم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آيد (اين افسانه سامي در تورات به دانيال، اما در قرآن به ابراهيم نسبت داده شده است)، يک مسلمان وقتي با اينگونه مفاهيم افسانه اي روبرو ميشود چندان برايش باور کردن اين چيزها دشوار نيست، لذا ميتوان گفت خداباور دين خوي بالقوه يک انسان خرافاتي است، و در مقابل انسان خردگرا هيچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافي بودن آن نميپذيرد. در نتيجه اين خرافات را نميتوان به خداپرست مسلمان ياد آور شد و از او خواست که بر خرافي بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها ميتوان با يادآوري اين مطالب او را از اينکه چرا يک خردگرا نميتواند به قرآن و در نتيجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، يا اينکه حد اقل روح حقيقت جويي و شک ورزي علمي و خردگرايي را در او بيدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دينفروش به او تزريق ميکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکي از قوه عقلانيت خود سود ببرد.
بعد از اين مقدمه کوتاه بايد گفت که به ديده خردگرايانه بيشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از ميان اين همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقي خرافات است را به اختصار بررسي ميکنيم تا در هنگام رويا رويي با اهل تسنن به آنها يادآوري کنيم که جدا از کتابهاي مذهبي و احاديث آنها که دست کمي از بحار الانوار و حليه المتقين و غيره ندارند خود قرآن نيز پر از موهومات و خرافات است.

1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد
سوره نمل آيات 18 تا 23
وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.

سپاهيان سليمان از جن و آدمي و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مي رفتند؛ تا به وادي مورچگان رسيدند مورچه اي گفت : اي مورچگان ، به لانه هاي خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بي خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : اي پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزاني داشته اي به جاي آورم و کارهاي شايسته اي کنم که تو خشنود شوي ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛ در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمي بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهي عذابش مي کنم يا سرش را مي برم ، مگر آنکه براي من دليلي روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزي دست يافته ام که تو دست نيافته بودي و از سبا برايت خبري درست آورده ام؛ زني را يافته ام که بر آنها پادشاهي مي کند از هر نعمتي برخوردار است و، تختي بزرگ دارد.
اين آيات مرا ياد کارتون معروف سيندرلا مي اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با يکديگر حرف ميزنند و به خانم سيندرلا کمک ميکنند و برايش لباس ميدوزند و اورا ياري ميکنند. البته حتي در اين داستان زيبا نيز موشها نميتوانند با سيندرلا صحبت کنند بلکه با ايما و اشاره منظور خودشان را به سيندرلا ميفهمانند، در اين داستان قرآني نيز که مثل ساير داستانهاي سامي در آن توحش و بربريت موج ميزند و پيامبر خدا به دليل غيبت هد هد ميخواهد سر او را ببرد، حيوانات بايکديگر حرف ميزنند، و البته سليمان نيز زبان آنها را درک ميکرده است.
من حتي وقتي کودک بودم نيز ماجراي سيندرلا را که در کارتوني به تصوير کشيده شده بود باور نميکردم و به خوبي ميدانستم که حيوانات حرف نميزنند و آنقدر از هوشياري برخوردار نيستند که بتوانند اينگونه با يکديگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاري برقرار کنند، اما ممکن است ساير کودکان واقعا اين ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلماناني که اين ماجراهاي قرآن را باور ميکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر ميکنند، براي همين است که حزب اللهي ها معتقدند مردم صغير هستند، و فلسفه ولايت فقيه بر صغارت (کودکي) و نفهم بودن مردمي بنا نهاده شده است که اين نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مينامند، و البته چندان ناشايست نيست که قبول کنيم، اين مردم صغير واقعا نياز به ولي و سرپرست دارند، همچنان که کودکي که ماجراي سيندرلا را باور ميکند نيازمند به ولي است، چون ميزان شعورش به قدري نيست که براي خود تصميم بگيرد پس زنده باد ولايت فقيه براي انسانهاي کم هوش صغير.
گويا سليمان از طرف الله تنها به منطق الطير "زبان مرغان" آگاهي يافته بود، و سليمان از درک گفتمانهاي ساير جانوران عاجز بوده است، به همين دليل بسياري از مفسرين دانشمند اسلامي از جمله علامه طباطباعي اين دانشمند و فيلسوف بزرگ براي رفع اين تناقض که چرا سليمان که تنها زبان ماکيان ميدانسته است، زبانه مورچه را نيز فهميده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سليمان با وي صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه هاي بالدار نيز جزو پرندگان به حساب مي آيند پس حضرت سليمان زبان آنها را نيز درک ميکرده است، حضرت علامه بعداً در الميزان اشاره ميکنند که گويا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پيشرفته نيست که بتوانند با يکديگر صحبت بکنند و يا اينقدر پيچيده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سليمان اين قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هيچ کدام از اينها را از خود نساخته است بلکه از ديگر بزرگان (!) ديني نقل قول ميکنند. ماجراي صحبت کردن هد هد و خبرچيني او نيز همانند خبرچيني شيلا، کلاغ سندباد است در کارتون زيباي سندباد و علي بابا.
اينکه حيوانات و پرندگان روزگاري باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامي اين توجيهات مسخره براي پوشاندن اين خرافات قرآن و مخالفت با اين واقعيت که شانه به سر و مورچه و اين جانوران نميوانند با يکديگر اينگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نيستند که اسم کسي را بدانند و خبر چيني کنند، آنچنان که هد هد براي سليمان کرده است، به راستي اينگونه توجيه کردن ها و ياوه گويي ها علامه را در حد يک کمدين و طنز پرداز بي استعداد پايين مي آورد. معلوم نيست چرا پوپک (هدهد) با اين همه شعور، ذکاوت و فرزانگي هنوز در جنگل زندگي ميکند و هنوز تاريخدان و فيلسوفي از جامعه مرغان در نيامده است.
اما از همه اينها گذشته خوي وحشي گري و خشونت اسلامي حتي در اين داستان نيز ديده ميشود، سليمان ميخواهد سر هد هد بيچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سليمان به هد هد ميگويد برو و به آن زن بگو که اسلام بياورد، و الا اورا نابود خواهيم کرد. و گويا چنان نيز ميکند، اينهم البته از عدالت و آزادمنشي و عمق جوانمردي پيغمبران اين مشعلهاي آسماني است که زمين را به آتش کشيدند، يا حرف مرا قبول کن، يا تو را خواهم کشت.

2- وجود موجودات پنهاني به نام جن
سوره حجر آيه 27
وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.
و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بي دود آفريده بوديم.
جن يکي از خرافات شاخص قرآن است، حتي در قرآن سوره اي به نام جن نيز وجود دارد، مردمان باستاني چون علت بسياري از چيزها را نميدانستند، همواره خود را محصور بين موجودات ناپيدا و گم ميديدند و گمان ميکردند اتفاقهائي که مي افتد معلول فعاليتهاي اين موجودات نامرئي است. جن از موجودات خرافي محلي جامعه محمد بوده است. واژه جن به معني مخفي است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نيز در عربي به همين معني دلالت دارند، مثلا جنان و جنين هردو در بدن پنهان هستند.

دکتر شجاء الدين شفا، در مورد جن در کتاب تولدي ديگر مينويسند.
"قرآن از موجودات ناپيداي ديگري به نام جن نيز سخن ميگويد که شبيه آدميان آفريده شده اند، ولي بخلاف خود آنها که آدمها را ميبينند، آدمها به ديدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نيستند. در قرآن اهميت خاصي به "اجنه: داده شده، بطوريکه 48 آيه به آنان اختصاص يافته است، ولي در دو کتاب توحيدي ديگر، تورات و انجيل سخني از جن به ميان نيامده است.
اعتقاد به جن، اعتقادي است که از اسطوره هاي بابلي به معتقدات اعراب عصر جاهليت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامي راه يافته است. در اساطير بابلي اوتوکوها (اجنه) موجوداتي ناپيدا بودند که از آتش آفريده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسيم ميشدند که هردوي آنها ارتباط تنگاتنگي با آدميان داشتند. اجنه خوب اختصاصا "شدو" ناميده ميشدند حامي و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگي و در عين حال خطرات ناشناخته ديگري بودند که آدميان بر آنها آگاه نبودند ولي جنيان از اين خطرات خبر داشتند. اين اجنته در سفر و در حضر و حتي در کوچه و بازار آدميان را بي آنکه ديده شوند، همراهي ميکردند و در هنگام جنگ آنها را از تير دشمن محفوظ ميداشتند. در مقابل، اجنه بدکه "اديمو" خوانده مي شدند پيوسته در پي آزار آدميان بودند و براي آنها انواع بيماري هاي گوناگون همراه مي آوردند يا آنها به جنايت تشويق ميکردند و گله هايشان را از ميان ميبردند و خانواده ها را به جدائي ميکشاندند. اين گروه از اجنه شرور بر خلاف ساير جنيان ازدواج نميکردند و فرزنداني به بار نمي آوردند. انواع هفتگانه اي از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ويرانه ها يا در زير زمين ميزيستند و آدميان ميتوانستند آنها را از پاهاي سم دارشان بشناسند و براي دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گيرند. در عوض جنهاي خوب نه تنها ميان خودشان ازدواج ميکردند، بلکه ميتوانستند با آدميان نيز در آميزند.
در قرآن اين عقيده بابلي و عربي دوران جاهليت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه هاي اساطيري يوناني، ژرمنيو اسلاو و فينيقي و آشوري نيز ميتوان يافت، به صورت يک واقعيت آسماني ارائه شده است: "اجنه را پيش از آدميان آفريديم تا مارا پرستش کنند (ذاريات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کرديم (الرحمن، 15- حجر 27)، کساني بين اجنه و خداوند نسبت خويشاوندي قائل شدند (ذاريات، 57) و کساني نيز اجنه را شرکاي خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته اين هردو دسته دروغ ميگويند (صافات، 158)، چون محمد براي دعوت به خدا قيام کرد طايفه جنيان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهي از اجنه آيات قرآن را شنيدند و با تعجب گفتند که اين کتاب مارا به راه هدايت ميبرد و لاجرم ديگر به خداي واجد شرک نخواهيم ورزيد (جن، 1 و 2)، اينها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پايدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصيب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضي ديگر از آنها کافر ماندند و هيزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابي بسيار اليم معذب ميسازيم (جن 17) و به آنان ميگوئيم شما نيز جزو آن گروهي از اجنه و آدميان شويد که پيش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که اي گروه جنيان، شما از حيث تعداد بر آدميان فزوني گرفتيد، ولي آيا ما براي شما رسولاني از جنس خودتان نفرستاديم که آيات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنين روزي بترسانند؟ (انعام، 130).
به روايت قرآن، در دوران پيش از نزول اين کتاب گروهي از اجنه کوشيده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولي اين جنيان پس از نزول قرآن دريافتند که آسمان شديداً تحت مراقبت است و اجنه اي که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تير شهاب ملائک پاسدار قرار ميگيرند (جن، 8 و 99). همچنين به حکايت قرآن، بخشي از سپاهيان سليمان از اجنه بودند و فرماندهاني از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).
ادبيات اسلامي و احاديث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آيات قرآني پيوسته نقش مهمي براي جنيان در زندگي روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روايتي که طبري در "تفسير کبير" خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهي هفت نفري از جنيان در نخلستان "نخله" او را در حال خواندن قرآن ديدند و بقدري تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وي نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدين اسلام در آيند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنيان ديگر را نيز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدينه به ديدار او رفتند و خبر دادند که همه قبيله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکي بعد افراد قبيله در محلي در بيابان نزديک مدينه گرد آمدند تا پيامبر براي آنها آياتي از قرآن را قرائت کند. اين محل از آن ببعد وادي اجنه نام گرفته است (طبري: تفسير کبير، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).
مولفين اسلامي به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روايت کرده و کساني از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدميان دانسته اند. ابن خلکان يتفصيل از کسي ياد ميکند که برادر شيري يکي از اجنه بوده است (وفيات الاعيان، جلد سوم، ص 76)، ذهبي هوشمندي فراوان چندين دانشمند را که نام ميبرد ناشي از اين ميداند که يکي از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دميري بحث مفصلي در اين دارد که آيا ميبايد اجنه اي را که در نماز جمعه شرکت ميکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت يا بايد آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحيوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسي از امام جعفر صادق روايت ميکند که طايفه کرد جنياني هستند که خداوند آنانرا بصورت آدميان در آورده است (حليه المتقين فصل چهاردهم).
محدث معروف قرن هشتم هجري، ابن عبداله الشبلي در کتاب "في احکام جن" در 112 فصل چند هزار حديث در ارتباط با اجنه گرد آوري کرده است که از جمله آنها حديثهاي مربوط به سگهايي است که در اصل جن هستند، و کساني که با دست چپ کار ميکنند يا مينويسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائي که بطور نامشروع با زنان مقاربت ميکنند، و جنياني که زنان را از شوهرانشان ميربايند، و اجنه اي که وقوع جنگ بدر را به پيغمبر خبردادند و جنهاي فقيه که فتوا صادر ميکنند، و احاديث مربوط بدينکه آيا پيش از اسلام جني به پيغمبري طايفه اجنه مبعوث شده بود؟
در ميان فقهاي مسلمان غالباً اين پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفريده شده اند که ماهيت مادي دارد چطور خودشان داراي جسم نيستند و چگونه ميتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهري کوشيده است تا پاسخ قابل قبولي براي اين پرسش بيابد:"اما درباره اينکه جن چون از آتش آفريده شده که جسم است چرا خودش جسم نيست، امروزه علما رسيده اند به اينکه ما فقط يکنوع جسم نداريم که جسم سه بعدي باشد، بلکه امکان دارد اجسامي با ابعادي بيشتر يا کمتر در کراتي آتشين وجود داشته باشند." تولدي ديگر - اسطوره آفرينش - صفحه 7
در کتب شيعه ماجراهاي گوناگوني در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پيامبران براي اجنه نيز ارسال شده اند، اما شيعيان معتقدند تمامي اجنه مسلمان شيعه هستند! چون در ماجراي غدير خم در محل حضور داشته اند. اما رواياتي نيز آمده است مبني بر اينکه امام علي با لشکر جنيان جنگيده است! همچنين ماجراي بسيار مضحکي در مورد جعفر جني، شخصي که در روز عاشورا با لشکر جنيان به کمک امام حسين آمد تا به او کمک کند و به امام حسين گفت اجازه بده تا با لشکر جنيان در لحظه اي تمام يزيديان را نابود سازم، و امام حسين اين را قبول نميکند.
گروهي اصرار ميورزند که جن ديده اند، به اين افراد پيشنهاد ميکنم اگر يک يا دوبار جن ديده اند که هيچ، اما اگر زياد جن ميبينند حتماً با يک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بيماري خود بر آيند، اين موضوع درخور توجه است که افرادي در غرب يافت ميشوند که ادعا ميکنند خون آشام (Vampire) ديده اند، ولي هيچ غربي اي تابحال جن نديده است. همانگونه که هيچ شرقي اي تابحال ادعا نکرده است که خون آشام ديده است، زيرا اين خرافات، خرافات منطقه اي و بومي هستند و در جوامعي وجود خيالي دارند و در ساير جوامع ندارند.
3- جانور الهي در روز قيامت
سوره نمل آيه 82
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ
چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده اي از زمين بيرون مي ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمي آوردند
اين جانور افسانه اي نيز از حکايات هيجان انگيز قرآن است، دکتر مسعود انصاري در پيام ما آزادگان مينويسند:
"تمام قرآن ها، نوشتارها و حديث هاي مذهبي اسلام باور دارند که يکي از نشانه هاي رسيدن روز قيامت، ظهور حيوان غول پيکر شگفت انگيزي است که از ژرفاي زمين سر به در مي آورد تا مردم را عذاب دهد. پيکر اين حيوان به اندازه اي بزرگ است که کسي نميتواند حتي شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترين و معتبر ترين حديث نويسان اسلام، مينويسند، اين حيوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفاي زمين بيرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روي سرش تکان خواهد داد. جانور ياد شده انگشتر سليمان پسر داود و عصاي موسي، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت مي افتند و قصد فرار ميکنند، ولي به اين کار توفيق نمي يابند، زيرا اراده الله ايجاب ميکند که آنها فرار نکنند. اين حيوان با عصاي موسي نور ويژه اي به چهره مردم مي اندازد و بيني غير مسلمانان را داغان ميکند و روي پيشاني آنها مينويسد، (کافر) ولي افراد مسلمان و با ايمان را ستايش ميکند و روي پيشاني آنها مينويسد، (مومن) پس هنگامي که مسلمانان دورهم گرد مي آيند، همانگونه که روي پيشاني آنها نوشته شده ، يکديگر را با فرنام (کافر) و يا (مومن) ميخوانند. جانور ياد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رويداد روز قيامت به گفتگو ميپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).
....
(هوگز) بر پايه حديث هاي اسلامي مينويسد: (اين حيوان هيولا پيکر از درون زمين مکه و يا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه هاي گروهي از حيوانات گوناگون خواهد بود. بدين شرح که داراي سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهاي فيل، شاخ هاي گوزن نر، گردن شتر مرغ، سينه شير، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهاي شتر و صداي الاغ خواهد بود. اين حيوان از اصول تمام دينها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربي سخن ميگويد.
....
الهي قمشه اي معتقد است اين جانور همان حضرت امير (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم يا خود ولي عصر عجل الله تعالي فرجه تفسير شده است."
براي خواندن ادامه اين مطلب بسيار جالب به نوشتاري با فرنام دابه الارض شاهکار هنري تفسير آيه 82 سوره نمل مراجعه کنيد.

4- فکر کردن توسط قلب در سينه
سوره هود آيه 5
أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
آگاه باش که اينان صورت بر مي گردانند تا راز سينه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه هاي خود در سر مي کشند خدا آشکار و نهانشان را مي داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.
سوره آل عمران آيه 119
هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
آگاه باشيد که شما آنان را دوست مي داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه اي که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سينه هاي شما آگاه است.
اعراب در آن دوران از اينکه فکر کردن در مغز اتفاق مي افتد اطلاعي نداشتند و فکر ميکردند انسان توسط قلبش فکر ميکند، درحالي که ميدانيم قلب انسان جز ماهيچه اي که خون را همچون تلمبه اي به حرکت در مي آورد نيست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبري نيست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبير کردن صحبت ميشود از سينه و قلب انسان سخن گفته ميشود.
اين قضيه حتي در نهج البلاغه نيز ديده ميشود
نهج البلاغه – حكمت 108
به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد
البته اين بدان معني نيست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علي از وجود مغز بي خبر بودند، چون امام علي حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهاي مبارک خود براي بريدن سرهاي انسانهاي کافر استفاده کرده اند و انسانهايي را به دو يا چند قطعه تقسيم کرده اند و حتماً چندين و چند بار مغز انسانها را ديده و يا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه اي برخورد ميکنند که گويا امام علي با شمشير دو لب خود بادمجان پوست ميکنده است و سبزي خورد ميکرده است، اما به راستي که چنين نيست. بنابر اين اعراب ميدانستند که مغز وجود دارد اما نميدانستند که انسان با مغز خود تفکر ميکند، و اين نيز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان ميداند. براي بحث مفصل تر و مدارک بيشتر بر اين ادعا نوشتاري با فرنام قلب جاي تفکر مراجعه کنيد.

5- فرمان دادن و تجسد باد
سوره انبيا آيه 81
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.
و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت مي کرد و ما بر هر چيزي آگاهيم.
سوره سبا آيه 12
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.
و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه مي رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاري ساختيم و گروهي از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار مي کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما مي پيچيد به او عذاب آتش سوزان را مي چشانيديم.
سوره ص آيه 36
فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.
پس باد را رام او کرديم که به نرمي هر جا که آهنگ مي کرد ، به فرمان او، مي رفت.
باد که از جابجائي توده هاي هواي سرد و گرم پديد مي آيد، در قرآن به شکلي انساني تجسد مي يابد، قرآن ميگويد باد مسخر سليمان گشته بود، يعني به فرمان سليمان ميوزيد و حرکت ميکرد. همچنين سرعت باد بطور بسيار جالبي در اين آيات الهي مطرح شده است، باد ميتواند راه يک ماهه را يک شبه طي کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان ميسنجد، و حتي نميگويد منظور از يک ماه راه، با پاي پياده است يا با شتر يا اسب.
اين ماجرا نيز من را به ياد علاءالدين و چراغ جادو و غول چراغش مي اندازد، گويا الله يک سشوار بزرگ ملکوتي را به دست گرفته است و با فرمان سليمان آنرا خاموش و روشن ميکند.

6- تبديل به بوزينه شدن مردم
سوره بقره آيه 65 و 66
وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.
و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگاني خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزي براي پرهيزگاران گردانيديم.
اين هم از خرافه هاي بسيار مضحک قرآن است، ملتي به دليل اينکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزينه تبديل شده اند درست مانند داستانهاي خرافي کودکانه که در آن جانوران به يکديگر تبديل ميشوند. روز شنبه براي يهود روز مقدسي است و به يکديگر در اين روز "شابات شالوم" (تقريباً به معني شنبه به خير) ميگويند، يعني حتي به نوعي ديگر در اين روز به يکديگر درود ميفرستند، و الله در اينجا بندگان را مي ترساند که اگر نافرماني کنيد شما نيز مانند آنها بوزينه خواهيد شد. رفتار الله با انسان بسيار توهين آميز و تحقير کننده و احمقانه است، يا حرف مرا گوش کن يا بوزينه اي خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادري به کودک اش ميگويد اگر شلوغ کني لولو تو را ميخورد، الله نيز سعي ميکند با انسانهاي خردمند اينگونه با تهديد هاي مضحک و مسخره ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.


7- زيستن در شکم ماهي
سوره صافات آيه 139 تا 145

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.
و يونس از پيامبران بود؛ ماهي ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتي پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان مي بود، تا روز قيامت در شکم ماهي مي ماند،پس او را که بيمار بود به خشکي افکنديم.

از آرواره هاي ماهي و نهنگ و اسيد معده ماهي و تمامي ساير مسائل که بگذريم معلوم نيست حضرت يونس در اين مدت چگونه زير آب تنفس ميکرده است. براستي که اين داستانها را تنها انسانهايي که کودکانه فکر ميکنند، يا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل ديني را ندارند ميتوانند باور کنند، پدر ژپتو نيز در افسانه پينوکيو همچون يونس به دهان نهنگ ميرود و در آنجا مدتي زندگي ميکند، تا اينکه خود پينوکيو نيز به پدر وي ميپيوندد، و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج ميشوند، البته حتي کودکان نيز به اين داستانها اعتقاد پيدا نميکنند، عجيب است که يک ميليارد مسلمان چگونه ميتوانند اين ماجرا را باور کنند. به راستي بايد از کار آدميزاد در شگفت بود که در همه چيز دست به موشکافي و کنکاش و تفکر و شک و تحقيق ميزند، اما در مسائل ديني، کودکانه ترين خرافات را نجويده قورت ميدهد و برايش آدم ميکشد و جان ميدهد.

8- گوساله طلايي که صداي گاو ميداد.
سوره طاها آيه 88
وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي.
و برايشان تنديس گوساله اي که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خداي شما و خداي موسي است و موسي فراموش کرده بود.
سوره اعراف آيه 148
وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.
قوم موسي بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله اي ساختند که بانگ مي کرد آيا نمي بينند که آن گوساله با آنها سخن نمي گويد و ايشان را به هيچ راهي هدايت نمي کند؟ آن را به خدايي گرفتند و بر خود ستم کردند.
و در اينجا الله ميگويد گوساله اي که بني اسرائيل از طلا و جواهرات ساخته بود، صداي گاو از خود در مي آورد و به راستي توضيحي بيش از اين لازم نيست. آخر کدام عاقلي ميتواند قبول کند که گوساله طلايي نعره گاو داشت و بانگ ميکرد؟

9- آسمانها زمين و کوه احساس ميکنند و حرف ميزنند.
سوره احزاب آيه 72
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.
ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.
سوره الزلزال آيه 4
يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.
در اين روز زمين خبرهاي خويش را حکايت مي کند.
آيه اول در مورد اين صحبت ميکند که زمين و آسمان، ميتوانند از تحمل چيزي سر باز زنند، احساس ترس بکنند، اين هم باز تجسد و جانبخشي به موجودات غير زنده است، همانند کارتون آليس در سرزمين عجايب که در و ديوار و کتري و قوري و فنجان همه زنده هستند و صحبت ميکنند و حرف ميزنند. در آيه بعدي الله از روز قيامت سخن ميگويد که زمين نيز شروع به حرف زدن و حديث اخبار کردن ميکند. و اينها همه خرافه هستند، کوه و زمين و آسمان موجوداتي نيستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، يا عملي از خود نشان بدهند.
البته اين مقدار اندک از خرافات قرآني مشتي از خروار است و قرآن سراسر پر است از اينگونه ادعاهاي نابخردانه و خرافي که پرداختن به همه آنها دليل تعدد آنها اصلاً کار آساني نيست، اما همين مقدار نشان ميدهد که قرآن کتابيست خرافي و افسانه وار و برابر با داستانهاي ديگر. البته در داستانهاي ديگر هدف نويسنده اين نبوده است که مخاطبان اين داستانها گمان کنند که اين داستانها واقعي بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نويسنده يا نويسندگان قرآن قصد تحميق و استحمار مردم را داشته اند، اين است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرماني، آنها را از فکر کردن به اين ياوه سرايي ها و شک کردن و بررسي آنها به دور دارند و فضائي را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هيچ بررسي اين اباطيل را باور کرده و حتي نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.
اما واقعيت اين است که اين قرآن چيزي نيست جز مشتي داستان کم کيفيت. کم کيفيت از آن جهت که داستان خود ميتواند زيبايي و لطافتهاي خود را داشته باشد اما داستانهاي قرآن از کمترين زيبايي ها برخوردار نيستند و در مقابل آثاري همچون پينوکيو و سيندرلا و سندباد و... بسيار کم ارزشتر و فرومايه تر هستند. داستانهاي قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کساني ميتوانند اين داستانها را از طرف خدا و واقعيت بدانند که ميتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.
توسط آرش بيخدا
*******************************
مأخذ : سايت افشا